تبليغاتX
آفتابگردان عاشق
دوستت دارم را با من بسيار بگو. دوستم داري را از من بسيار بپرس
به دوستم که همواره بالفعل، بامرام و پرمحبت است شنبه یکم دی 1386 0:27 «

علی جان! یادم نمی رود این عکس را که برای اولین بار دیدم، یاد تو افتادم، یاد دلبستگی جدانشدنی ات که از نظر من عامل اصلی خودسری حکومتی است که به آن منتقدیم، عامل تغییر بسیاری از قوانین به ظاهر دموکراتیک اساسی، به سمتی که به وسیله ی آن خواستند و توانستند رسن کنترل را بیشتر به گردن مردم بفشارند. علی! دلم می گیرد وقتی تو را در زندان می بینم، یا مثلا مریم حسین خواه را. دلم بیشتر می گیرد که شما مذهبیون را در زندان می بینم، حالا علی جان! عزیز دلم! شما بیا و در دادگاه عدل مرتضوی!!! که احتمالا برای دستگیری 13 آذری ها تشکیل می شود هزار حدیث از پیامبر و ائمه و بی بی جوان دو عالمت نقل کن که حق داری هرچه می خواهی بگویی و هرطور که می خواهی بیندیشی اما به فرض هم که ذات دینت پذیرای همین موضوع باشد، حرفت به کجا می رسد؟ کاش دین زیبا و سرکش علی کلایی می توانست تو را از این بند برهاند. این روزها خیلی جاها جای تو خالی بود، مخصوصا در روز نشست اعتراضی به بازداشت مریم حسین خواه و جلوه جواهری و نقطه ی حساسش یعنی سخنان غیردلچسب آقای مزروعی. و باز دلمان گرفت از مظلومیت نسبی شما دستگیرشدگان بی حامی، بی حامیان ناشی از خط کشی های ساختگی و جهت گیری های گاه بیمارگونه و پرتعصب. اما علی جان حزب الله! چرا این همه خط کشی؟ آن هم چنین خط کشی هایی که تو را از طرفداران سفت و سخت آن می شناسم. منکر تکثر آرا و تفکر حزبی و غیره نیستم اما واقعا چرا باید چنین باشد که شما اینگونه تنها بمانید و به بدترین نوع رادیکال بودن متهم شوید. چرا باید این همه در جلسه انجمن صنفی مطبوعات مظلوم باشید و همه بخواهند جدا بودن خط شان را از شما اعلام کنند، آن هم در شرایطی که دردی که همه فریادش را می زنیم آزادی اندیشه است و شما به سبک اعتراض خاصتان با صدایی رساتر و اتفاقا مردمی تر این کار را می کنید. حالا مذهب و تناقضات ذاتی اش با موضوع بماند، اما حالا که درد یکی است کاش که این افتراقات تکرار نشود... بگذریم، حالا موضوع دل من تویی و دلم در این یلدای پرمشغله گیر داداش علی بی غل و غشم است، چرا که هرچه باشد، مسلمان دوآتشه یا یک چپ دوآتشه یا اصلا یک لیبرال دموکرات، همین علی کلائی عاشق است و مهربان که انزوا را نمی پذیرد و درد جامعه را درد خود می داند، اولین کسی که دیدم به جای "تا آزادی یاران دربند" وبلاگش را به نام "تا آزادی مردم ایران" آراست! علی! علی مهربان و باوفا! تو را می ستایم و انتظار می کشم تا در روز آزادی ات در خاک و خل درب زندان اوین به آغوشت کشم و آخ که چه آغوشی داشتی رفیق آن شب که با هم به شادی آزادی بندیان آزاد شده دویدیم و چه، آن روز که با آقای مقیمی و مهتاب و اشکان خوش بودیم و چه، آن شب که با قر و بشکن همراه بودیم و چه، در کنار زهرا کوچولوی عکاس شیرین.

 

          

 

زهرای کوچک ما! یادته چقدر با علی حرف زدی؟ الان علی تو زندانه! نمی دونم با این سن می تونی بفهمی زندانی یعنی چی یا نه! نمی دونم اصلا باورت میشه یکی که این همه خوبه زندانی شده باشه یا نه! ولی باور کن! باور کن که در کشورت به همین راحتی آدم ها زندانی میشن. آرزو می کنم وقتی بزرگ شدی توی هوای سالم تری نفس بکشی

 

پی نوشت: خواهر خوبم عطیه را هم بخوانید

به لیست بلند بالای حواری خورشید نگاه کنید

 

 

 

 

نوشته شده توسط آرمين | موضوع: بحث سياسي روز | لینک ثابت |