پنج شنبه هجده تير 60 پسري چهار و نيم كيلويي (با استخوان) از رحم مادر جست و امروز عاشقي است بيست و شش ساله و شصت و هفت كيلويي (همچنان با استخوان)، شيطان، احساساتي، عجول و عصبي اما شوخ. طبعا اين پسر، من هستم. اما فكر نكن كه مي خواهم گل و بلبل بگويم! زود باش، دست به كار شو. اگر مي خواهي تولدم را تبريك بگويي اعتراض كن!!!! اعتراض كن به هر آن چه فكر مي كني انسان را ناديده مي گيرد، به هر آن چه فكر مي كني آزادي را زير پا مي نهد. بگذار مبارزان تنها نباشند. بگذار سمبل هاي مظلوم جنبش دانشجويي تنها نباشند. بگذار احمد باطبي يادگار تير 78، تنها نباشد. اگر سال قبل شعار احمد باطبي به جاي من زنداني است دادم و از بسياري از دوستان انتقاد شنيدم، خواستم بگويم او نماينده ي من و بسياري از كساني بود كه مي خواستند پيراهن خوني يك دوست را بالا بگيرند، خواستم بگويم بسيارند كساني كه هنوز از خون هاي ريخته شده ي شهيدان جوان سال 67 اشك به چشم دارند، خواستم بگويم شهيد عزت ابراهيم نژاد، شهيد 18 تير را به جاي من كشتند، خواستم بگويم قلم هاي ما را هر روز مي شكنند، خواستم بگويم هنوز هم دانشجويان را اخراج و زنداني و مضروب مي كنند، خواستم بگويم هنوز لباس مادران ما را و مادران فرداي ايران را سگ هاي رقيه و فاطمه تعيين مي كنند، خواستم بگويم حواسمان باشد انرژي هسته اي مان مانند جنگ تحميلي نشود كه جام زهرش را وقتي سر بكشيم كه دو نسل را برايش فدا كرده ايم، خواستم بگويم امروز ايرانمان نه آزاد است و نه آباد و اگر استقلال را نفاق و انزوا بدانيم تنها مستقل است، خواستم بگويم ايرانمان بوي يونجه مي دهد و به طنز، وقتی چيزي بوی یونجه می دهد حتما باید خـــــــــــر باشیم تا بتوانیم از آن لذت ببریم، و خواستم بگويم كه 18 تير 78 به روي فداكارترين و عاشق ترين فرزندان ايران شمشير كشيدند. آري! 18 تير را روز تولد فكري ام مي دانم، روزي كه به من مي گويد بايد ايستاد و مبارزه كرد و نترسيد. روزي كه بايد شاخ غول چماق به دست را شكست. 18 تير تنها روز تولد من نيست، روز تولد جنبشي است كه از آن ماست. و مي تواند روز تولد خيلي هاي ديگر باشد.
امروز در آغاز بيست و هفتمين سال عمرم در آرزوي ديدار ايراني آزاد هستم و ساكنان جان به لبش را دوست دارم.

---------------------------------
غول ها پس از جنگشان چه سرنوشتي را براي جهان رقم مي زنند؟
آيا كشاورز حاضر است براي كشت به زميني باز گردد كه استخوان مردگان را در آن دفن كرده اند؟
آيا چوپان حاضر است گله اش را در مرغزاري به چرا ببرد كه با تيغ درو شده است؟
آيا گوسفندان حاضرند از چشمه اي بنوشند كه آبش به خون آلوده است؟
آيا هيچ عابدي حاضر است در معبدي زانو بزند كه به دنيا آلوده است و در محرابش شياطين مي رقصند؟
آيا هيچ شاعري زير چتر ستارگاني شعر مي گويد كه دود باروت چهره شان را پوشانده؟
آيا هيچ نوازنده اي حاضر است ساز خود را در شبي به صدا در آورد كه سكوت آن را ترس و وحشت به هم زده است؟
آيا هيچ مادري قادر خواهد بود در كنار گهواره ي فرزند خود لالايي بخواند، در حالي كه ماتم خطرهاي فردا را گرفته ست؟
آيا عشاق سينه چاك مي توانند در هوايي مسموم از بوي گند بمب و خمپاره يكديگر را ببينند و پيغام بوسه رد و بدل كنند؟
آيا نيسان هرگز باز مي گردد تا جامه ي سبز خويش را بر اندام زخمي زمين بكشد؟
(جبران خليل جبران)
------------------------------
پي نوشت: جاي نوشتن اش اينجا نيست و مخصوصا با دستگيري هاي امروز جايي براي ميلادم باقي نمي ماند و شادباش و .... اما نمي دانم به چه زبان بگويم از همان ديشب كه اين پست را نوشتم آنقدر از دوستان ديده و ناديده عشق و مهر ديدم كه دلم دارد از جا در مي آيد.
پي نوشت: شعر كيوانم را بخوانيد. زندگي كردم با اين






