از ديوان حافظ تصويري كه از كودكي ام برايم باقي مانده مينياتورهاي يك نسخه ي قديمي است. "مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو" با يك زن خوش اندام كه كمري باريك و هلالي، به پشت خميده دارد و دستانش تيغه ي داس نوراني و زيبا را كامل مي كند، "چو پرده دار به شمشير مي زند همه را" مردي مجهز به سلاح ريش و سبيل، سوار بر اسب با چهره اي خشمگين و شمشيري كه به بالا برده است و مي خواهد گردن نافرمانان را بزند و گويي جناب امام زمان را به ذهن مي آورد و در آخر تصوير مات بالاتنه ي زني برهنه كه در جام شراب سرخ نيز پيداست در بالاي تك مصرع "عكس روي تو چو در آينه ي جام افتاد" نوشته شده است. ديشب كه عكس اين زنان را ديدم دوباره ياد آن كتاب و تصاوير رويايي اش افتادم و خصوصا "عكس رويي" كه مي شد به آينه ي جام بيفتد، اما به روبنده و نقاب افتاده. ديدم و باز داغ دلم تازه شد و بي خيال هر داستان روزمره خود را غرق در شعر و غزل حافظ يافتم و هر چه به ذهنم رسيد زير لب زمزمه كردم. يك ساعتي كه پياده روي مي كردم دائم غزل مي خواندم. طنازي ام نيز گل كرده بود و از شعرهاي رندانه اش به ياد مي آوردم. هر بار آقاي رئيس جمهور را به ياد مي آوردم و از خود سوال مي كردم كه در اين صحنه به چه فكر مي كند. خوشحال است؟ خيلي خوشحال است؟ يا خيلي خيلي شايد؟! غزل مي خواندم! غزل حافظ! يك بار مي خواندم " دل من در هوس روي تو اي مونس جان ***** خاك راهيست كه در دست نسيم افتاده است"
مي خواندم "در مذهب ما باده حلال است وليكن ***** بي روي تو اي سرو گل اندام حرام است"
مي خواندم " هر دم از روي تو نقشي زندم راه خيال ***** با كه گويم كه در اين پرده چه ها مي بينم"
مي خواندم "روي تو كس نديد و هزارت رقيب هست ***** در غنچه ئي هنوز و صدت عندليب هست"
هي مي خواندم و هي چهره ي احمدي نژاد و اين بانوان شريف و پرده پوش و چندلايه به ذهنم مي آمد و گاه مثل ديوانه ها به خنده مي افتادم و باز غم سرتاسر وجودم را فرا مي گرفت كه زن، انسان و شايد دردناك تر، مرد را چه مي بينند! چه مي شناسند! شعر مي خواندم و فكر مي كردم كه اگر مستوران و پرده پوشان و پرده براندازان و غنچه هاي گل و دختر رز عصر حافظ اينچنين مي بودند آيا به واقع مي شد عاشقشان شد؟ آيا مي شد كه عشقي بيافرينند؟! هزار آيايي كه شايد در بچگي به آن ها فكر كرده بودم به طرز شيريني به ذهنم رسيد و هريك به طنزي در سرم پاسخي يافت.
به هر چه ذهنم مي كشيد فكر كردم و بعضي عكس هاي ديگر را به خاطر آوردم. عكس هاي دست دادن خاتمي با جنس مخالف در اروپا، عكس احمدي نژاد با دختربچه ئي ونزوئلايي، عكس هاي احمدي نژاد در كنار دانشجويان يك دانشگاه آسياي جنوب شرقي، عكس پيرزني نمي دانم كجايي كه براي دست دادن با احمدي نژاد جلو آورده شده بود و عكسي كه زنان به دست چفيه پوش رهبري بوسه مي زنند! و بعد از همه ياد عكس هاي بريتني اسپيرز كه تا ناكجا آبادش اصولا آشكار است!!!!!!!! آهي كشيدم! آهي بلند و خودنمايانه درست بر سر گذري كه مسافرانش منتظر تاكسي بودند. خواندم مستور و مست هر دو از يك قبيله اند، اين بانو و بريتني!!!! و گذشتم! اما هنوز از سرم بيرون نمي رود. هنوز به پيشنهاد طنز پوشيدن بشكه ي 220 ليتري براي خانم ها و شعر ايرج ميرزا و مايوي اسلامي بانوان و لباس نظامي خانم ها و لباس هاي فرم آينده ي همكاران زن شركت و شايد خودمان و تذكرات هر روزه به همكارانم براي نوع پوشش و نحوه ي برخوردهاي نيروي انتظامي در همين موضوع و كتاب قوه باه و مخصوصا رئيس جمهور (كلا) فكر مي كنم و باز مي خندم و باز بغضم مي گيرد .......

