برنامه ي اردي بهشت را ببينيد. مي توانست "ارديبهشت" باشد، شد "اردي بهشت" تا روشنفكرانه تر به نظر آيد؛ مي توانست در ساعات عصر و شب نمايش داده شود كه هم مردان ببينند و هم زنانِ كار و اجتماع اما دم ظهر از شبکه ۴ نشان داده مي شود كه عموما زناني كه نشستن در خانه را به درك غلظ از زن ارج مي نهند يا به هر دليل ديگر؛ تماشاگران آن باشند.
امروزها كه گاهي در طول روز در خانه ام، مي نشينم و اين برنامه را كه جايِ به چالش كشيدن فضاي غير زنانه ي فقه و اصولا دنياي تنگ و تار قانون براي زنان به توجيه فقه سنتي اسلامي علي الخصوص در حوزه ي زنان مي پردازد، مي بينم.
پيشنهاد مي كنم ببينيدش؛ علي الخصوص زنان و بيشتر، حقوق زناني ها. در اين برنامه هر از گاهي استدلال هايي مطرح مي شود براي دين و بر اساس دين كه آدم شاخ در مي آورد. اول اين كه طبيعي است انجام استدلالي اينچنين بسته به شكل دور زدن بر محيط يك دايره است؛ كه سال هاي سال دنيايي را اسير خود كرده و خواهد كرد و اصولا اين نوع منطق مثل اين است كه از من بپرسند چرا خودت را اين قدر دوست داري، پاسخش معلوم است: چون خودمم. توجيه دين بر اساس خود دين!!!!! هيچ چيزي به اين حد دلم را از حوزه ي تفكر مذهبي به درد نمي آورد.
مجري اين برنامه كه البته مانتويي هم هست و به روشنفكري شدن فضاي برنامه بيشتر كمك مي كند چند روز پيش طي استدلالي كه در حضور خانم فرشته ساساني مشاور وزير كشور!!!! بيان شد، علت اين كه زنان مجاز به نخواندن نماز در هفت هشت روز از ماه هستند را اين نكته اعلام كرد كه زنان به هر حال زودتر مكلف شده اند و ما به ازايش در اختلاف بين نه سالگي و پانزده سالگي ما به التفاوت و بدهي آتي خود را پرداخته اند و خلاصه اين به آن در مي شود و همه با هم بي حسابيم و خدا عادل است و ... . واقعا دلم مي خواست فرياد بكشم. حتي فكر نمي كردم در يك برنامه ي طنز هم چنين استدلالي را بشنوم.
پي نوشت 1: شش سال نماز كه احتمالا دو سه سالش هم شامل سه ربع از نماز كامل خواهد بود مي تواند فضاي خالي بيش از سه برابر اين دوران يعني حدود بيست سال نماز نخواندن يك ربعي را پر كند. از آن طرف از زمان يائسگي كه مثلا 43 سالگي به طور ميانگين باشد 13 سالگي به علاوه 20 سال جبراني نيز با احتساب اين كه زن قاعدتا مي بايست 10 سال از عمرش را هم در اين فاصله باردار مي بود و با نماز كامل، جمعا مي شود همان عدد 43 و اين استدلال كاملا صحيح است. جل المخلوق!!!
پي نوشت 2: هميشه با استدلال در حوزه ي مذهب مشكل داشته ام. هميشه معتقد بوده ام كه مذهب واقعيتي است موجود و در حوزه ي عقيدتي، باور كردني و پذيرفتني! آن كه دوست دارد مي پذيرد و آن كه كافي اش نمي داند بي ارتباطي مجذوبانه يا خصمانه راهش را خودش انتخاب مي كند، هرچند كه بسيار گاهي بر دستور اين مذهب و آن مذهب منطبق باشد.
پی نوشت ۳: بهزاد عزیز را بخوانید. جشن توهم صد سالگی. مطلبی تحلیلی در باره اثر نفت بر ایران صد ساله اخیر.

پروین اردلان را با این عکس شناختم، "زنی شجاع با مشتی گره کرده"، بعدا از او خواندم و شناختم که چه بسیار داناست و فعال. هر بار نگاه کردن به این عکس بغضی به بغض های گلویم می افزاید و لرزشی از احساسات بر تنم که انگار هنوز چند نفری هستند که مشتشان را گره می کنند و بسیار انسانی بی توجه به قل خوردن آستینشان تا زیر آرنج فریاد حق طلبی سر می دهند. بارها دلم خواست که این عکس را در مطلبی از وبلاگم استفاده کنم و این مشت گره کرده را تبلیغ نمایم، نمی دانم، فرصتش نشد، ترسیدم یا قلمم چیزی درخور آن ننوشت، به هر حال امروز باید از صاحب این مشت یاد کنم. آری! پروین اردلان،زنی که هر بار نامش را از عزیزی به احترام شنیدم، زن رشید ایرانی! خبر را به نقلی از محبوبه ی مهربان خواندم و با آیدای گرامی پیگیری نمودم:
برای من در همین حد بس است اما آنچه می خواهم ضمن تبریک به این بزگوار به عنوان موضوع مطرح نمایم اهمیت این انتخاب هاست. در روزی که اینترنت این همه رونق نداشت و جامعه ی زنان هم فعالیت امروز را، انتخاب شیرین عبادی، وکیل معتبر ایرانی برای جایزه صلح نوبل اثرات غیر قابل انکاری، از مطرح شدن مضاعف نام ایران و وضع حقوق بشر و حقوق زنان ایران در جوامع بین المللی گرفته تا افزایش فضای فکری حقوق بشری و انگیزه سازی برای جنبش های حقوق بشر و زنان در کشورمان داشت، و اکنون پروین اردلان هم مانند گنجی و آقاجری و باقی و خیلی های دیگر جایزه ای گرفت که در تمام حوزه های مذکور می تواند دارای اهمیت باشد. البته جای تاسف است که بسیاری از فعالیت های زنان در جامعه ایران در عمل و به رغم تمام تلاش های فعالانش به جدایی از سیاست، در نگاه حاکمان ایران از نوع فعالیت سیاسی تلقی شده و مورد بی مهری هایی مانند اتهامات اقدام علیه امنیت ملی و تشویش اذهان عمومی و اخلال در نظم و ... واقع شده است اما به هر حال این را هم نمی توان نادید گرفت که فریادی که امروز این جامعه ی زنان می زند، زنگ های بسیاری را چه در گوش حاکمان و چه در ذهن بخشی از جامعه که پیغام آزادی و برابری خواهی و به عقیده ی شخصی دعوت پیامبرگونه ی ایشان را درک کرده اند به صدا در آورده است.

باری با رسالتی که برای این وبلاگ انتخاب کرده ام، یعنی خروج ذهن جامعه از انفعال، شاید یکی از بهترین راه ها آشنا شدن جامعه با تحولاتی است که در بخش های فعال این کشور صورت می گیرد. برای ذهن غبار گرفته ی جامعه ی ما که اطلاعات و قضایش یک کلام بالاتر از اخبار رسانه های شان را تشویش اذهان عمومی می داند از اردلان و صدر نوشتن، از گنجی و باقی سخن گفتن، رد صلاحیت های گسترده را فضاحت بار خواندن و ضجه زدن برای هر انسانی که برای عقیده اش اسیر بند است، را می توان گامی به جلو برای پیشبرد اهداف دموکراسی و حقوق بشر دانست و به نتایج هرچند کوچک آن امیدوار بود. دلم نمی خواهد خطابه وار بنویسم اما گاه چاره نیست. پس:
زنده باد این گونه تشویش اذهان عمومی، وقتی که ندانستن را حق مردم می دانند و حق را تنها آنچه خود می پندارند.
پی نوشت: نگوییم آن ها که می دانند، خوب می دانند و تکرارها جایز نیست! آن ها که نمی دانند چه؟ نباید بدانند؟
تا دو هفته مي تونيم نفس بكشيم اما همراه با پيگيري هاي خوب و منطقي، چرا كه اجراي حكم دلارام عزيز فعلا متوقف شد.
مي دونم كه خيلي ها از شنيدن خبر همين توقف اشك ريختند. همين اشك هاي صاف و زلال اين نازنينان براي تاييد حقانيت او كافي است و آرزو مي كنيم ببينند!
فعلا از طريق اين لينك دلارام را پيگيري نماييد و باز هم بنويسيد. باز هم در دفاع از اين عزيز بنويسيد تا حكم را به طور كامل متوقف نمايند.
باور كنيم كه لغو اين حكم، حق است! دلارام نبايد به زندان برود! ![]()
من باز هم خواهم نوشت و دست همه ي عزيزاني كه با مزد عشق و با قبول تمام خطرات براي دلارام تلاش مي كنند مي بوسم
غمت در نهانخانه دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریه ام ناقه در گِل نشیند
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی مقابل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست، مشکل نشیند
خلد گر به پا خاری، آسان برآید
چه سازم به خاری که بر دل نشیند

خبر را اس ام اسی گرفتم، "دلآرام باید خود را تا آخر هفته به زندان معرفی کند". آب سردی به تمام تنم ریخته شد.
دلآرام را یک بار از نزدیک دیدم، شیرین و شاد، جسور و ساده و دانا، همه، میهمان "زندانی فعلا آزاد"ی بودیم اما او انگاری صاحب بزم بود، بزم محبت، اسمش را که شنیدم بیشتر به وجد آمدم از روحیه ی زنی که در آستانه ی فصلی سرد ایستاده، آری دلآرام علی فرزند خوب وطن به جرم حضور در بزرگترین روز و اصلی ترین جرقه ی جنبش عدالت طلبانه ی زنان یعنی 22 خرداد 84 و به رغم کتک خوردن از کلبهای رقیه و شکستن دستش به جای پاسخ گرفتن از تظلم خواهی، به جرم معروف "کوچه بن بست قضاوت" یعنی برهم زدن نظم عمومی و اقدام علیه امنیت ملی پس از بخشش بخشی از محکومیت به 2 سال و شش ماه حبس و ده ضربه شلاق محکوم شد. باور کردنی نیست. دختری را به جرم شرکت در یک تجمع شلاق بزنند، حال، زندان عجیب ترش بماند.
یک روز لیلی سرزمین را مجبور به ترک وطن می کنند، روزی لیلی را به توهین و تهدید، خانه نشین می کنند، روزی او را بدون حکم، ممنوع الخروج می کنند، روزی قلمش را می شکنند و امروز تو و لیلی های بسیاری را بند می کشند! آری دلآرام! برای ما لیلی تویی، گریه نکن را هم نمی فهمیم، پشت سرت گریه می کنیم، از سر شرم، از سر عقده و از سر درد! می دانی؟ آن قدر از عقده ها پریم و آن قدر دل شکسته از ناقه هایی پا در گل که خودمانیم، آن قدر داغدار گل های نوشکفته ی این باغیم که در خاک پر شده از کود انسانی فرصت رشد حتی، نمی یابند.
دلآرام! داستان تو مرا به یاد "مرد مصلوب" می اندازد، به بندت می کشند اما در دل ما جاودانه ات می کنند، چرا که بار ایمان و انسان و وظیفه را به جای ما کشیدی، چرا که فدا شدن را به جای تسلیم برگزیدی! با درد جاودانه شدن تاب آر .......






