تبليغاتX
آفتابگردان عاشق
این شکست پرسپولیس بسیار به من چسبید، در حدی که بر خلاف میلم حاضر شدم بابتش یه پستِ یک روزه بزنم.  ضمنا به قول ما بچه های زیر شش سال هرچی در جواب گفتی آینه آینه ...

پی نوشت: هاشمي رفسنجاني گفته:‌ روحانيت همواره مورد اعتماد مردم بوده است. كساني كه به فكر حذف يا بدنام كردن روحانيت هستند دنبال چه هستند؟ کدام گزینه پاسخ صحیح است؟

الف: دنبال دختر مردم              ب: دنبال ارضای نیازهای شهوانی

ج: دنبال الّلی تلّلی                 د: دنبال این که آخه بی چیِ این روحانیت اعتماد بکنن؟!

پی نوشت ۲: و امروز شکست استقلال زهرماری بود بر پیکره ی تاریخ ... اه اه اه. به نظر می رسه: "ناصر حجازی برگرد به تیمت ..."

نوشته شده توسط آرمين در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 |

مثنوی طنز امروزم داستان جوانی است که معشوق همدلش را به هوای گیرهای خیابانیِ امنیت بخشان اجتماعی!!!! پشت مسنجرهای مختلف دنبال می کند و در پایان نیز با بانیان طرح های ضربتی و انتظامی به سخن می نشیند. در مجموع، انتقادی است به دیدگاه دیکتاتوری و ضعف نفس در فرهنگسازی و اخلاق جنسی در جامعه ی ما، که از دیدگاه سنّتی و دینیِ قابل تغییر، نشات می گیرد و اصلا هم قصد اقدام علیه امنیت ملی ندارد!!! پیشاپیش مثل تمام مطالب طنزآمیزم بابت استفاده از کلماتی که حذف آن را به جای زیرپا گذاشتن اخلاق، خودسانسوری می دانم عذرخواهی می کنم. چنین نوشتم:

 

تو در یاهویی و من در جی میلم .... داریم چت می کنیم بر عکس میلم

نه میشه از جی میل عکس تو را دید .... نه میشه روی چون ماه تو بوسید

نه می خواهیم و بتوانیم خلوت .... کنیم و من نمایم خَرقِ عادت!!!

ولی اما چرا در خانه گشتیم؟ .... اسیر ساغر و پیمانه گشتیم؟

و یا با این فلاکت می زنیم مِل .... به جای گپ زدن در کوچه ی دل؟

***

چرا! دانم، که یک موجود نادان .... که اسم مستعارش هست تابان

به دستور یک گامبوی بی غم .... که اسمش هست دیم دام دیم دیدَم دَم

به نام امنیت کرده ست آباد .... دل و روح جوان، ای داد و بیداد

که گوید “پیرهن از توست کوتاه .... ببر بالا دو دستت، یا بده راه”

بگوید “ناف تو پیداست جانم .... دلم بردی و هم روح و روانم

منِ مردِ قوی را کرده پا، شُل .... شُلم پا گشته و من گشته ام خُل”

بگویم "جان دل، دانی که مَردَم؟ .... چرا افتاده ای دنبال گَردَم؟

مگر مانند این خود، تَن نداری؟ .... و یا داری و بازم بی قراری؟

چرا ای جان من، تو کرده ای وِل .... سگانی مثل سگ های پتیبل

که گیرد پاچه ی شلوار ما را .... و یا شلوار خواهرهای ما را

دهد گیر از رخ و روپوش و هیکل .... و گوید سوژه پیدا کردم، ای ول!”

که هی! “موی تو کج شد جان خواهر .... کند موی برادر، راست، بَر سَر

مرا گفتند برکش موی از ماست .... هرآن گاهی که مو شد بر تَنَت راست

که سِنسور بهتر از مو در بدن نیست .... دهم بر دقّتش من نمره ی بیست”

ولی آن خواهر بیچاره، ترسان .... که از نوزادی اش پیش پدر جان

و یا در جامعه کاین مردم گَند  .... به گوشش غیر از این جمله نخواند

"که هر زن عفّتش بسته به مویش .... و یا بر ناخن و بر رنگ و رویش"

صلیب گیسویش را می کُند زود .... به زیر روسری ای که سَرش بود

ولی گویند کار از کار بُگذشت .... جوانی روی ماهت دید و شُل گشت

نشین بر ترک ماشین مفاسد .... که کردی یک جهانی را تو فاسد

بیا تا از تو گیرم من ضمانت .... که ننمایی از این فرصت، تو آلت!!!!

***

نعم، آری، بلی، یس، جانِ خواهر .... بیا باشیم همچون دو برادر

نمی مانیم جز بر میزهامان .... نه در خانه نه در کوی و خیابان

فقط باید مسنجر را کنم نصب .... که تا توفیق رویت را کنم کسب

کنم بوس از کمِ یاهو مسنجر .... دل سردارها را من دهم جِر

***

ولی باز از برای عقده ی دل .... بگویم حرف با سردارِ خوشگل

جوانان موی خود را می کنند راست .... ولی این راست نبود عین آن راست

فشن، میکروبی و یا تاج خروسی .... نباشد قائم آلات عروسی

که گوید گیسوی زن هست عورت؟ .... برادر جان بدار اندک مروت!

به دست خویش آلت تو ننامش .... که اکنون ناتوانی از نگاهش

به خاطر دار کار زارعی را .... حدیث و قصه ی دلدادگی را

تو می دانی چرا او گشت هرزه؟ .... و بر اندام دولت داد لرزه؟

چرا کو گشت مغلوب توهم .... مفاسد دید و جنّت را  و شد گُم

توهّم، فقه، اِله و امر معروف .... بهشت و حوری و دل های مشعوف

هم او خود باورش می شد که اندام .... بدون هیچ گفتاری، بود دام

مثال تو که هر دختر که بینی .... تماما غیر یک آلت نبینی

که گر پوشیده باشد قامتِ آن .... بود محفوظ، کل النّفسِ انسان

تو می نشناختی عاداتِ ذاتی .... جلوی میکروفون کردی تو قاطی

و نامیدی تبرّج، هر نمایش .... فنا کردی سر سودای خواهش

نیاز و ناز، خود عین نماز است .... نه حتما مستی و لختی نیاز است

گشاد و تنگی از روی هوس نیست .... و یا هر کس که بیند بوالهوس نیست

زمانی عیش و عشرت جای خود داشت .... تن آدم شرافت جای خود داشت

نمی آمد فشاری بر تن و روح …. بدان! آدم نباشد مثل یک کوه

بَدَن چون بادکُنک می باشد، اُسگل! .... زند بیرون گر از سویی دهی هُل!

فشار از یک جهت بَندَش ببرّد …. زَند بیرون و چون شیری بغرّد

فشار از مو، زند بیرون ز ماتحت …. خیالت را ز بیخ و بُن کنم تخت!

که دارد اختیار هر نَفس بر تن .... نه مردی می شناسد این و نه زن

خودش داند چگونه او بپوشد .... و یا گر می پسندد خود نپوشد

به نام دین و دل از ما نگیرید .... عنان و اختیار و عشق و امّید

اگرچه صحبتی هم از عَدَم نیست .... میان ما و برّه فرق کم نیست

نمی خواهیم این گونه بمیریم .... و یا دیوارِ دِل را گِل بگیریم

گذاریم هر کسی از در درآید .... به چشمِ بسته اش عُقده گُشاید

دل و اخلاق و پاکی و نجابت .... نباشد کار یک روز و دو ساعت

بدان! اِصرار اندر کار فرهنگ .... بدین شکل و شمایل آورد ننگ!

به شلّاق و تفنگ و گاز و باتوم .... فقط دنیا کند بر کارتان زوم

شما به بر خَر خودتان نشینی .... که تا روزی از این بدتر نبینی

بکوش اندر نظام و انتظامات .... به دزدی های ناموس و جنایات

جوانی را که می رانی ز کوچه .... به پستو رفت، می خواهد کلوچه

جوان باید که باشد شاد و آزاد .... به مختاری که الله اش به او داد

پدر خواهد که بیند کار فرزند .... تو هم گر اینچنینی پس نزن گند

همان به عشوه ها پیش تو ریزند .... نه کز دیدار روی تو گریزند

جوانان را به حال خویش بُگذار .... که در خَلوَت نمایَند آن دگر کار!!

نوشتم این حروف تند و تیزم .... که بر اقدامت آفت کش بریزم

تو ای سردارٍ دارٍ زندگانی!!! .... فراموشم نکن تا می توانی

 

پي نوشت ۱: رادان: در ايران شرکت خصوصي نداريم/ ورود به شرکت‌ها کاملا قانوني است . آقاي رادان خواست و نگراني خانواده ها را يكي از علل اصلي براي اين طرح مطرح كردند. ضمنا به نظر مي رسد كه ايشان نمي دانند كه طرف اصولا شركت را براي پول در آوردن تاسيس مي كند نه براي آن كار ديگر ... اينا به ما ميگن بي جنبه! اي خدااااااااااااااااااااااااااا

پي نوشت ۲: آخه ۱۰ تومنم پوليه كه خرج ازدواج نمي كني؟

نوشته شده توسط آرمين در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 |

چقدر دوست دارم اين بازي هاي وبلاگي رو، احساس مي كنم ماها رو، دل هامون رو به هم نزديك مي كنه. و خوشحالم كه به بسياري از بازي ها دعوت مي شم و گاه بيش از اونكه به اصل موضوع دعوت فكر كنم به جنبه هايي فكر مي كنم كه بتونه هم محبت رو به دل ها بياره و هم لبخند رو به لب ها. دوست خوبم، ميرا مرا به اين بازي دعوت كرد اما خواستم در اين مطلب هم شوخي و جدي را با هم بياميزم، به اين اميد كه خسته نشويد.

من چگونه من شدم! بهتر است بگويم من چگونه همين من شدم، همين آرمين كوچك و دل نازك كه مي شناسيد. اين ها بخش هايي از موثرها بر من بوده است.

مادرم: كه مرا به دندان كشيد و به كودكستان برد و با كمك مادربزرگ هايم مرا به استقلالي در حد يك كودك قوي رساند تا خودش بتواند معلم خوبي هم باشد و نه، تنها يك مادر خوب و دلسوز!

پدرم: كه در غير از يك مورد كه آن، قناعت زياد باشد بي شك بزرگترين الگوي اخلاقي من است، وجدان و سلامت بابا را ستايش مي كنم كه در هر وسوسه اي اگه يك بار به اون فكر كنم به راه درست نزديكتر مي شوم.

18 تير 78: كه روز تولد 18 سالگي ام بود و اتفاقاتش من را ساعت ها به دنياي اشك برد و يك انگيزه ي بزرگ براي بيدار شدن حس اعتراض و سركشي ام شد كه تا امروز همراهم است.

گاندي و گنجي: خيلي ها براي آوردن اين دو اسم در كنار هم به من مي خندند و گاه مرا فريب خورده مي خوانند، اما هريك از اين دو در رويه ي مطلوبم در تكنيك مبارزه و اعتراض، الهام بخش و بزرگ و تاثيرگذار بوده اند. هرچند من گاه بسيار خشن و عصبي و دور از روش اين ها عمل مي كنم.

مقام معظم رهبري: من در كنكور ارشد رتبه 2 را آوردم و مقام معظم رهبري مرا از سربازي معاف كردند و همين طوري الكي مرا نخبه اعلام كردند، تنها به اين دليل است كه از ته ته ته دلم (بي جنبه نباشيد، منظورم از ته قلب، همان مهر و محبت است) ايشان را دوست دارم و آرزو مي كنم روزي خودم به مقام معظم رهبري دست يابم و معصوم شوم و سخنانم را روي ديوارها بنويسند و در ضرغامي (لاريجاني سابق) تصويرم را پخش كنند.

تائيس: كه در رمان تائيس پوزه ي اجبار ديني را به خاك خفت ماليد و برايم اسطوره شد

قرآن: از سال هاي نخست ابتدايي در مسابقات قرآن شهر و استان شركت مي كردم و هي قهرمان مي شدم اما معمولا در صوت و ترتيل، در واقع نمي فهميدم چه مي خوانم و فقط با صوت زيبا مي خواندم. از 18 سالگي شروع به خواندن جدي آن كردم و از آن زمان بود كه خواندن قرآن بيش از خواندن حافظ و حتي طنزهاي ابراهيم نبوي برايم شادي آفرين و جذاب بود. من قرآن را مفهومي مي خوانم و هشت سال است كه پاكم. هوراااااااااااااااااااا

شهرام شب پره، استاد شجريان و افشين : من خيلي گوش دادن به موسيقي را دوست دارم و بخش مهمي از زمانم را با آن سپري مي كنم، اين سه نفر در ذهن و دلم جاي بزرگي داشته اند، شهرام شب پره به خاطر سبك و شادي اش، استاد شجريان به خاطر عظمت موسيقي ايراني كه مديون هنر اوست و افشين، به خاطر اين كه بتوانم از هر صداي افتضاحي لذت ببرم

حافظ: حافظ را اگرچه به دليل رندي ها و لغزش هايش نمي توان الگوي يك انسان كامل دانست اما مي توان به قول بهاء الدين خرمشاهي عزيز اورا يك كاملا انسان با همه ي احساسات و غرايض و منطق هاي يك انسان خوب دانست و از زندگي در فضاي يك مجموعه اي از ذات انسان، گاه حتي از گناه هم لذت برد. من نيز با او خو گرفته ام و بسيار آموخته ام

مادربزرگم: مامان بزرگ توران، مادر پدرم عكسش هميشه پيش رويم است، لالايي  هايش، شعر خواندن هايش، نوازش هايش، ديكته گفتن هايش، اصلا همه چيزش خاطره اي از عشق و محبت است. بعد از پانزده سال كه از پيش ما رفته است، هنوز چشم ما نوه هايش بر سر مزار او خيس اشك مي شود و هريك به كناري مي گريزيم تا به يادش بغض ميان ديدارهايمان با او را خالي كنيم. از او آموختيم كه بايد هميشه مهربان بود و از گناه انسان ها بايد گذشت. آموختيم كه انساندوستي و گذشت راز ماندگاري است. و او ماندگارترين و تاثيرگذارترين است، بر پدرم، مادرم و خيلي ها كه او را مي شناختند

من نيز به رسم دوستاني را دعوت مي كنم:

كيوان، آرش، بهزاد، عطيه، آرمين، علي، لارا، بي بي مهتاب، دلارام، شيرين، آزاده، آزاده، رامين، رها، الهام، پريناز، پيام، ستايش، راضيه، الهام، ميترا، مهدي، امين، مريم، ريحانه، نازلي، ارسلان، اشكان، مرضيه، مدوسا، تورج، هومن، آيدا، طهورا، آنا، توتيا، سهيل، فرخ، بابك و حامد كه فكر مي كنم پيش تر نوشته بود

به همه يك عزيز و نازنين و گل و بلبل اضافه كنيد چون همه شان را دوست دارم. راستي از همه ي عزيزان هم عذر مي خوام كه اواخر خيلي كم سر مي زنم. يه كم سرم خلوت شه از شرمندگي در ميام

نوشته شده توسط آرمين در یکشنبه ششم خرداد 1386 |