تبليغاتX
آفتابگردان عاشق
دوستت دارم را با من بسيار بگو. دوستم داري را از من بسيار بپرس
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد پنجشنبه هشتم فروردین 1387 18:47 «

بدترین سال عمرم گذشت، از بیماری پدرم، مرگ دایی جوانم، سرقت نوت بوک حاوی اطلاعات پایان نامه ام، تصادف شدید اتوموبیلم، اوضاع نابسامان کشورم، دستگیری بسیاری از دگر اندیشان و دوستان، تهدیدهای فراوان دوستان آزادی خواهم، مشکلات روحی و بی انگیزگی در اتمام کار پایان نامه ام، حمله ی کودتاگونه ی گروهی ترکیبی از مدیران ارتشی-سپاهی-دانشگاهی به سیستم مدیریت شرکتی که در آن کار می کردم، نتایج بسیار ناامیدکننده انتخابات مجلس، بسیاری از مشکلات روحی که با آن دست و پنجه نرم کردم و پیروز هم نبودم و این روزهای آخر اعلام عدم تمدید قرارداد یا بهتر بگویم اخراج از شرکت.

دلم می خواهد از تمام جزئیات اخراجم بنویسم و شاید با جنجالی بی اثر تنها جزئی از عقده ی دلم را خالی کنم اما بدین نکته بسنده می کنم که حتی جناب مدیر عامل در واپسین روزهای حضورم نیز جسارت اعلام علت اخراجم را نداشت. صریحا می گویم که اگر حرف باارزشی در هرگونه محکوم نمودن بنده وجود می داشت به سادگی اعلام می شد. لذا خوشحالم که با تمام وجود کار کردم و از این باب روانم آسوده است و از نتیجه ی تلاش شش ماهه ی اخیرم در سال جدید خوشحال تر هم خواهم شد و اما از این دلگیرم که در مجموعه ای جان کندم که لیاقت کارم را نداشت. جرمم این بود که کار کردم و به خوب کار کردن هم تعصب داشتم و به واسطه ی تلاشم جای چند کارنکن نان به نرخ روز خور را تنگ کرده بودم که گویی بالاخره به آرزویشان رسیدند و مرا از مدیریت بر پروژه هایی که بسیار برای به ثمر رساندنشان زحمت کشیده بودم منع کردند، از جایی اخراج شدم که در آن، نماز "قربة الی رئیس" خواندن ارزش است و ناقض این ارزش لایق اخراج! اخراج شدم چون گوسفند صفتی و بوقلمون صفتی و گرگ صفتی و طوطی صفتی و روباه صفتی و خوک صفتی و لاک پشت صفتی و خلاصه باغ وحش صفتی را که از من خواسته می شد، آری نمی گفتم! و دریغ که اسب های باری سرکش را وقعی نمی نهند مگر آن که خواجه شده باشند!  خواجه نمی شویم استاد سردار سیاستمدار دکتر مدیرعامل جان!

آری! بدترین سال عمرم گذشت و می روم تا با استقلال کاری، دروازه ی پیشرفتی که باید زودتر می گشودم بگشایم، انگیزه هایم برای ادامه تحصیلات در خارج از ایرانی اینچنین که مرا نمی خواهد بیشتر شد، فهمیدم که وقتی جامعه ی ما اصلاح طلبی را نمی خواهد که در بدترین شرایط نیز لااقل امثال مرا اخراج نمی کرد، وقتی کار فنی من بر اساس افکار و عقاید مذهبی ام ارزش گذاری می شود دیگر چه جای من؟ گنجشکک اشی مشی لب بوم کسانی نشست که تمام فرآیند دستور قتل و کشتن و پختن و خوردن را بی محاکمه انجام می دهد. به جایی از ناامیدی رسیده ام که از سال ها پیش از آن می گریختم و نتیجه اش فردگرایی است! فعلا دارم می جنگم و امیدوارم بر آن فائق آیم.

ترانه ای که این روزها بیش از همیشه بر لبم می گذشت جاودانه شعر محمدعلی بهمنی عزیز است که می گوید:

در اين زمانه بى هاى و هوى لال پرست
خوشا به حال كلاغهاى قيل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
براى اين همه ناباور خيال پرست
به شب نشينى خرچنگ هاى مردابى
چگونه رقص كند ماهى زلال پرست
رسيده ها چه غريب و نچيده مى افتند
به پاى هرز علفهاى باغ كال پرست
رسيده ام به كمالى كه جز اناالحق نيست
كمال دار براى من كمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاريست
به تنگ چشمى نامردم زوال پرست

باور کنید تک تک این موجودات و صفات را در مدتی که کار کرده ام دیده ام. امروز آزادم و می خواهم گل باشم، تا به آفتاب سلامی دوباره دهم که گل ها همه آفتابگردانند.

 

پی نوشت1: در آغاز سال نوآوری و شکوفایی، ضمن تهنیت به ملت شریف ایران "به تعدادی جوان نوآور و شکوفاساز جهت تکمیل کار فردگرای خود نیازمندیم"

پی نوشت2: دلم می خواهد محبوب ترین وبلاگ های سال اخیرم را نیز معرفی کنم؛ "”IRANPRISON وبلاگ پروانه نازنین و "حقوق بشر و فردگرایی" وبلاگ دوست دانایم بهزاد مهرانی و باز یاد می کنم از کیوان، نفیسه، راما، آیدا، اشکان، الهام، بهار، ثمین، میرا، علی، ریحانه و دیرتر نازلی و محبوبه مهربان که دلگرمی های بزرگ من بودند.

پی نوشت3: دوست خوب قدیمی ام بابک دعوتم کرد به بازی اولین های سال که چندان دل و دماغش رو ندارم اما برای احترام بهش می نویسم. روز اول نوروز به مناسبت عزای دایی ام خونه ی مادربزرگ دل شکسته ام بودیم در آمل. همین عکس پایین که با برادرزاده ام ازشون گرفتم. و اما اولین ها:

اولین کاری که کردم گریه بود.

اولین کسی رو که بوسیدم مادربزرگم بود.

اولین صحنه ای که دیدم آوردن قرآن به اشتباه به جای برگ سبز توسط پسر دایی کوچولوم بود.

اولین آرزویی که کردم این بود که مردم از حقوقشان آگاه شوند.

اولین ترانه ای که زمزمه کردم "چون است حال بستان ای باد نوبهاری ..." محسن نامجو بود.

اولین کتابی که باز کردم "حسنی نگو بلا بگو" ی برادرزاده ام بود.

اولین کسی رو که توی تلویزیون دیدم مقام معظم رهبری بود.

اولین چیزی که شوخی شوخی بهش فکر کردم ارتباط بین "اتحاد ملی و انسجام اسلامی" و "نوآوری و شکوفایی" بود.

اولین چیزی که جدی جدی بهش خندیدم بله درست حدس زدید ...

اولین اس ام اس تبریکی که دریافت کردم از مخابرات بود.

اولین کسی که بهم زنگ زد کیوان عزیزم بود.

کسی رو هم دعوت نمی کنم اما خوشحال می شم اگر کسی با نوشته ای طنز لبخند رو بر لب کس دیگه بیاره.

پی نوشت4: دوستت دارم ها را به هم بگوییم.

 

                         

 

نوشته شده توسط آرمين | موضوع: خاطره | لینک ثابت |

چرا با خدا قهرم؟ دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 23:1 «

 

اين اولين پست منه كه فقط در مورد خودم نوشتم و آخرين پست تا اطلاع ثانوي. باورم نمي شد اين بلا سرم بياد، توي يه چشم به هم زدن كلي چيزام رو باختم. نوت بوك رو همرام برداشته بودم. تو ماشين منتظر خواهرم بودم كه از كلاس بياد بيرون، داشتم سه مطلب آخر شيواي عزيز رو مي خوندم كه از سنگسار و دستگيري و زندان نوشته بود. خواهرم كه اومد صفحه باز بود، بستمش و راه افتاديم كه از مجتمع كامپيوتر پايتخت يه نوت بوك هم واسه اون بخريم. سر چهار راه ميرداماد پشت چراغ صندوق عقب رو باز كردم و نوت بوكم رو گذاشتم توش تا دو سه ساعتي كه ميخوايم اون تو بگرديم بيخود چهار كيلو بار با خودم نبرم. چراغ سبز شد و رفتيم تو كوچه هاي بالا كه ماشين رو پارك كنيم. دم كوچه تابان درست روبروي در دانشكده عمران يه جا پيدا شد. داشتم از ماشين پياده مي شدم كه يه مرد درب داغون لاغر اندام حدودا شصت ساله اومد دم شيشه با يه بطري آب دستش. گفت آب داري؟ چون ماشين خواهرم بود نمي دونستم آب هست يا نه. صندوق رو باز كردم و از دبه ي آب، ظرفش رو پر كردم. نگاه دريده ي اون يك لحظه نظرم رو جلب كرد و صداش كه شبيه معتادا بود هم. پرسيد خوراكيه؟ گفتم بله. گفت "خدا عمرت بده. خيلي ممنون، دعات مي كنما، دعات مي كنما، دعات مي كنما". منم به شدت تحت تاثير قرار گرفتم و هي به تعارف و تكلم كه "وظيفه است و جاي پدر مايي و ..." . تازه راه رفتن تلو تلوش رو هم ديدم و باز گفتم بيچاره پيرمرد. خلاصه راه افتاديم به مجتمع و از 6 تا 9 گشتيم و برگشتيم. خواستم كه نوت بوكم رو از صندوق بيارم داخل، كه ديدم نيست. زيادي كشش ندم. سرد سرد شدم ولي به خاطر خواهرم كه يه وقت احساس گناه نكنه هيچي نگفتم. فقط زنگ زدم به 110 كه ده دقيقه بعد اومدن پيشمون. صورتجلسه شد و رفتم كلانتري ونك و شكايت رو نوشتم و اومدم. حالا بماند كه هيچ اميدي نيست و بماند حرف هايي كه در كلانتري شنيدم، تزم رو چه كنم؟ من بدبخت شدم! دو سه سال پيش مشكلي غيرآموزشي داشتم كه هيچ كس در دنيا از اون خبر نداره (غير يكي دو نفر البته) و همون مساله است كه اين قدر كار تزم رو به عقب انداخت و شد فوق ليسانس چهار ساله، مشكلي كه حتي پدر و مادرم ازش خبر ندارن و حالا كه كارام به جاهاي خوبي رسيده بود و قرار بود تا پايان تير حتما از تزم دفاع كنم تمام داشته هام رو از دست دادم. "حتما ميگيد بك آپ كه داري؟" پشتيبان كليه اطلاعات مهمم هم در يك حافظه فلش بود و بخشي توي سي دي بود كه همگي در جيب كيف نوت بوك بود. حالا نكته بد اين كه با عادت بد من به نوشتن همه ي مدارك به صورت تايپي اونم تنها درون همين كامپيوتر همه ي نوشته هام هم پريد. حجم بسيار زياد اطلاعات تزم كه لااقل 4-3 گيگه، اين همه پردازش اطلاعات و اين همه داده اي كه براي رسيدن به مرحله پردازش كلي مراحل آماده سازي رو طي كردن، اين همه اطلاعات پروژه هاي مختلف كاري، اين همه اطلاعات شخصي از عكس و فيلم و موزيك و مقاله و وب پيج كه حدود پنجاه گيگ مي شد پريد. ديگه بايد چيكار كنم؟ تو اين مدت كم، تو اين همه فشار روحي از گذشته، اين همه فشار كاري و مسؤوليتش، اين همه تاخيري كه تا امروز سر تزم داشتم، با استاد راهنمايي كه تا حالا هم كم اذيتش نكردم. وحشتناكه، وحشتناك!!! نمي دونين اين روزا چه حال بدي داشتم. از وضع فراگير اعتياد بين مردم گلابدره و امامزاده قاسم و دركه و حصارك و از همه بدتر فرحزاد كه توي ماموريت ها مي ديدم كم داشتم ديوونه مي شدم، حالا اين مشكل هم اضافه شد و لهم كرد. باورتون نمي شه كه اين نوت بوك همه چيز من بود. همين الان حاضرم چند برابر قيمت آكش پول بدم و فقط اطلاعاتش رو بردارم.

يه مطلب نوشتم كه مشخصات فني دستگاهمه و اونو بين تمام مغازه هاي مجتمع پايتخت و علاءالدين و ايران و وليعصر و پارسيان و رضا و چند جاي كوچيك ديگه پخش كردم تا اگه دزد عزيز خواست اونو اونجاها بفروشه بگيرنش. تو محل دزدي هم براي دزد عزيز آگهي زدم تا اگه يك در هزار هم اطلاعاتم برگرده دنيام دوباره شيرين شه. اگه بدونين چقدر تو اين چند روز از رفقاي خوش قلبم تا آدماي تو بازارهاي كامپيوتر تهران ترحم ديدم........ آه! چي بگم ديگه؟ يكي تعقيبمون كرد، اومديم محبت كنيم و بهش آب بديم مطمئنش كرديم كه نوت بوكم سر جاشه و احتمالا خودش همه چيزم رو برد.

پي نوشت: بي شك خدا جاي حق نشسته و مثل نمايندگانش بر روي زمين كه فكر مي كنند جاي حق نشستند در اين مورد هم مسؤول نيست. در هيچ چيز! او در هيچ چيزي مسؤول نيست! گفتم كه كه را كشتم تا كشته شدم زار...گفتي كه نباشد، كه كشد آن كه تو را كشت...... اولين عشق منو با كشتن هرچه انسانيت، ازم گرفت (دوستم! اگر فكر مي كني داستانم رو ميدوني بهت ميگم كه نمي دوني) و اين گونه يك بار از مهر جاري دلم كاست و اينك حاصل تلاش سخت تحصيلي و كاري ام رو. احساس مي كنم از مهربانيم كم شده. احساس خيلي خيلي بدي هم به كشورم پيدا كردم. اگر تا ديروز به رفتن از اين كثافتخونه فكر نمي كردم الان واقعا فكر مي كنم. احساس مي كنم تهي شدم از عشق، احساس مي كنم كه دلم نمي خواد واسه چيزي، واسه كسي، دل بسوزونم و كاش مي تونستم. امروز بعد از درست چهار سال و يازده ماه براي خودم گريه كردم. گريه اي از ته دل. گريه اي كه حس مي كنم اصلا برام بس نبوده. گيج گيجم. باورم نمي شه.

توصيه اكيد به دوستانم: به نزديكي دل هاي با محبت شما نياز دارم تا بتونم اشكام رو پاك كنم. از خيلي از دوستام كه تو اين چند روز سر اين موضوع ابراز لطف كردن ممنونم و يه سفارش مخصوصا به شماهايي كه خانواده ي منو مي شناسين، به اين كه اصلا دلم نميخواد اسمي از اين مساله در ارتباط هاي خانوادگيمون برده بشه! فعلا نميخوام مامانم اين مساله رو بدونه! داوري ها، رودگرها، رجائي ها، كيوان اينا و بقيه دوستان و اقوام ازتون ميخوام اين مساله رو پيش خودتون و خودم نگه داريد تا از تزم دفاع كنم.

درد دل كردم تا آروم تر بشم. شايد تا دفاعم بر نگردم.

از صميم قلب دوستتون دارم

نوشته شده توسط آرمين | موضوع: خاطره | لینک ثابت |