آهوی محتضر عزیز منو دعوت کرد که از اولین اول مهرم بنویسم (البته احتمالا):
مادرم حساسیت زیادی به تحصیل ما داشت، روز اول مدرسه سر کلاس دو معلم و روز دوم سر کلاس معلمی دیگر نشستم، صبح روز اول آقای طاهری که دوست پدرم هم بود، عصرش کلاس خانم سیاهزاده که یکی از بهترین معلمای شهرم بود و فرداش سر کلاس آقای مشرفی... مخصوصا که می خواستیم حتما بهترین معلم رو انتخاب کنیم. هر سه رو هم دوست داشتم، خانم سیاهزاده به شیفت مادرم نمی خورد که می خواست وقت تعطیلی مدرسه ی اون با هم هماهنگ باشیم ... یادم نمیره روز اول که از وسط زنگ اول می خواستم برم سر کلاس آقای مشرفی که معلم دائمی ام شد وقتی خواستم بگم که قرار شد بیام اینجا گریه ام گرفت، آقای مشرفی هیکل درشتی داشت و چاق بود، وقتی اومد طرفم وحشت برم داشته بود اما اومد و با مهربونی منو نشوند میز اول و تا آخرین روز تحصیل در مدرسه و حتی دانشگاه از ردیف دوم عقب تر ننشستم. روزهای مدرسه ابتدایی رو هرگز فراموش نمی کنم مخصوصا خاطرات قرآن خوندن سر صف رو که یه وقت خواهم نوشت ...
--------------------------------------
پی نوشت مهم: دیروز دوست خوبم مجید ازم پرسید: "آرمین اگه گفتی کدوم یک از این دو کار بیشتر اراده میخواد؟ این که یه روز رو هیچی نخوری، یا این که یک روز رو آگاهانه بخوری؟ اونم با علم به این که جاش باید 60 روز روزه بگیری" و این گونه بود که من به اراده ام افتخار کردم که حاضر شدم 333 روز را بخورم تا حدود 20000 روز روزه بدهکار باشم اما باز هم ککم نمی گزد. خدایا شکرت به خاطر این همه اراده ... 20000 روز تقسیم بر پرانتز باز 365 منهای 29 روز موظفی هر سال پرانتز بسته می شود 60 سال. خدایا من که می دونم تو به من 88 سال عمر نمیدی پس بی خیال ما شو لااقل یه رکورد بشکنیم.
حیفم اومد این عکس رو هم نبینین:

ماشین رو برده بودم زیر شویی، که کاری شبیه آفتوبه رو در توالت های نسل قدیم برای باسن ماشین انجام میده، قبض گرفتم، 4500 تومن، گفتم خوب خدا رو شکر، یه جایی اومدم که پول بیشتر می گیره ولی نباید به دلیل اخلاق خودم از درخواست کارگراش واسه یه دشت و چه می دونم شاگردونگی و این صحبتا سرباز بزنم و باز فکر کنم که کار خوبی می کنم یا نه. خلاصه شروع کرد و شست و منم خیلی سنگین رنگین سوار ماشین شدم و خواستم راه بیفتم که اومد دم شیشه و تق تق تق، یه دشت به ما بده! گفتم پولش رو با دفترتون حساب کردم، اونم با لهجه ای که معلوم نبود مال جنوب هنده یا شمال افغانستان، گفت "ماشینت برگرده" درست نفهمیدم، گفتم "چی؟" گفت "هیچی، گفتم برگرده، ماشینت برگرده" و با دست حرکت برگشتن ماشین رو نشون داد و با دوستاشون در کارواش بهم خندیدند، نمی دونم سابقه داشته که دعاشون بگیره یا یه چیز دیگه پشت این قضیه بود، مثلا اون حرکت دست در حکم یه فحشی، چیزی، بود. راه افتادم و از تو آینه دیدم که همچنان به لعنت فرستادنش ادامه می ده و البته شاده از این موضوع ... احتمالا از این که اگر پول نگرفته لااقل لعنت فرستاده ...
پی نوشت۱: این تیکه آخرش رو که گفتم ناگهان یاد زیارت عاشورا افتادم، البته با این تفاوت که اونجا لعنت می فرستن و بهشون حلیم و صبحونه میدن و تو کارواش پول می گیرن و بهت فحش میدن و یه کار مفیدی هم برات می کنن!
پی نوشت۲: تا آخر اون روز خیلی با احتیاط رانندگی کردم، اما جدای از این موضوع احتمال این که من در زندگیم چپ کنم با ماشین زیاده ها ... اونایی که رانندگیِ پر سرعتِ منو دیدن خوب می دونن ...
پی نوشت۳: دقت کردین این روزا چقدر تعداد کسانی که یه ۲۰۰ تومنی کم دارن تا خودشون رو به خونه شون که اکثرا هم کرجه برسونن؟ شایدم مدتیه قیافه من شبیه اینایی شده که در این موارد به طرز احمقانه ای کمک می کنن!
پی نوشت۴: اونقدر برای خودم دغدغه ی روحی و عاطفی درست کردم که دارم دیوونه میشم. دیگه نمی تونم. شاید در دلم رو ببندم ...
پی نوشت۵: ولی همه تون رو دوست دارم ...
پی نوشت۶: حکم تعزیری برای چهار دوست برابری خواه بریدند. تا حالا کسی از کمپینی ها، روی حکم، زندان نکشیده، یعنی نذاشتیم، این بار هم نمیذاریم
رفته بودیم کتابخونه ملّی، دم در ورودی دختر خانمی رو دیدم که در حال خواهش و التماس بود، که چی؟ من دانشجوی دکترا هستم، هر روز دارم میام اینجا، تازه از امروز یهو اینطوری شده؟ آقایی که به شدت هم مامور بود و معذور گفت به هر حال این بخشنامه است و شما نمی تونین وارد بشین. هیچی! خانم روسری سرش بود و طبق قانون کتابخونه که همچینم جدی اجرا نمی شد، این مکان تنها برای کسانی قابل استفاده بود که یا مرد باشن یا مقنعه داشته باشن، به نظر می رسه ایشون اگر توی محیط فرهنگی کتابخونه ملی یه گوشه بشینن و مطالعه کنن به عنوان جسم تحریک کننده تلقی میشن و در غیر این صورت، نمیشن! خلاصه دختر هرچی اصرار کرد طرف راهش نداد و گفت با مقنعه برگرد قدمت هم روی تخم چشم ما ...
من هیچی غیر از چندش از قانونگذار نمی تونم داشته باشم وقتی این صحنه ها رو می بینم!
سر ظهر همراه خواهرم اومدیم بیرونِ کتابخونه و نشستیم توی ماشین که ناهارمون رو بخوریم، توی ماشینی که اومد و جلوی ما پارک کرد دیدم یه خانمی اومد و در حالی که تنفر از اوضاع از چشماش می بارید سریع روسریش رو با مقنعه عوض کرد و مانتوی روشنش رو با یه مانتوی مشکی، و وارد کتابخونه شد ...
من هیچی غیر از چندش از قانونگذار نمی تونم داشته باشم وقتی این صحنه ها رو می بینم!
اومدم تا یه لیوان آب بخورم و برم داخل که سه تا آخوند که یکیشم استاد درس اخلاقِ!!! دوره کارشناسی ام بود دیدم که در مورد چند دختری که اون طرف تر مشغول خاطره تعریف کردن بودن صحبت می کردن! یکی می گفت "من نمی دونم چطور ممکنه یه دختر این قدر بلند صحبت کنه، اونم تو فضای عمومی" اون دوتا تایید می کردن، یکی دیگه می گفت "من نمی دونم چطور حاضر میشن اینقدر حرکات تند بدنی داشته باشن در شرایطی که این همه مرد اطرافشونه" و دوتای دیگه تایید می کردن ... بگذریم از این که کلی قانون مسخره ی پیشنهادی برای مبارزه با این دخترانِ مفسدِ جامعه به ذهنم رسید و با خودم خندیدم ... اما
من هیچی غیر از چندش از قانونگذار نمی تونم داشته باشم وقتی این صحنه ها رو می بینم!
آخر وقت می خواستم بر گردم. یه تاکسی وَن ما رو می بُرد تا مترو، سه تا جا مونده بود کنار هم، که دوتاش صندلی اصلی بود و یکیش تاشو، البته با یک دسته فاصله بینشون، من سوار شدم و مونده بودن چهار پنج تا خانوم، و دوتا جا، خانومه با عصبانیت از این که باید بین نشستن پیش یک مرد یا روی صندلی تاشو یکی رو انتخاب کنه، گفت یه مرد نیست بیاد پیش این آقا بشینه؟ می خواستم گردنش رو بجوَم، ولی خودم رو کنترل کردم و گفتم "خانوم نگران نباش، کیف میذاریم وسط"، انتظار داشتم همه مسافرین وَن بخندند، اما بیشتر به نظرم رسید که همه به من به چشم یه مُجرِم نگاه کردند ... و خانومه جای سخت صندلی تاشو و بدون پشتی رو انتخاب کرد و نشست تا تُنش به تن من نخورده باشه.
من هیچی غیر از چندش از قانونگذار نمی تونم داشته باشم وقتی این صحنه ها رو می بینم!
کی گفته همه ی مشکل فرهنگیه؟ کلی از مشکل قانونیه! چرا به دلیل تعصب مذهبی که احتمالا داریم سعی می کنیم همه چی رو گردن فرهنگ گذشته ی جامعه و فضای پدرسالار و مردسالار و تعصب و غیره بندازیم؟ چرا توی آمریکا و اروپا این همه مردان مشکل فرهنگی ندارن؟ اونا که تازه خیلی بی هویت تر از مایی هستن که تاریخ چند هزارساله و بعد، دوران شکوفایی اسلامی رو پشت سر گذاشتیم!!! آخر این چه قانونیه؟ این قوانین نوشته و نانوشته از کجا میاد؟ چرا خودمون رو گول می زنیم؟ چرا آخه ما به خودمون اجازه می دیم که بخونیم و بشنویم که "حجاب محدودیت برای زن نیست، بلکه برای مرده"، اونم در این روزهای گرم و جهنمی! ما برای اون ها تصمیم می گیریم بعد اون رو محدودیت برای خودمون می دونیم، نه اونا!!! این دیگه نوبره، {که البته اگر محدودیت برای منه که باز هم دلم می خواد با آزادی جایگزینش کنم!} آخه این چه حرمتیه که ما به جنس زن قائلیم؟ این یه فریبه که یه زن مسلمون محجبه ی عاشقِ حجاب، مقنعه و چادر مشکی رو زیر این آفتاب برای خودش محدودیت تلقی نکنه و به جاش وعده ی غلمان های خوش هیکل و با دوامِ بالای چند ساعت!!! رو در این جنگ با نفس امّاره ی داعی به بی حجابی!!!! برگزینه و ازش لذت هم ببره!
من هیچی غیر از چندش از قانونگذار نمی تونم داشته باشم وقتی به این چیزا فکر می کنم!
پی نوشت1: در حکومت های ایدئولوژیک قانون و قانونگذار یکی هستند ...
پی نوشت2: و در پایان، زنده باد جنبش زنان، که جرات فریاد بر سر قانون رو به خودش داده، حالا می خواد با امضا فریاد بزنه، می خواد با سنگسار ستیزی فعالیت کنه، می خواد بره ورزشگاه یا اصلا می خواد با فُرم های دستوری لباس نپوشه!
پی نوشت3: غِلمانِ شارژی، در سایزهای مختلف رسید. با ما تماس بگیرید. دینگ دینگ
درود بر شما. لطفا اگر منتقد نوشته ی قبلم بودید یا حس کردید خیلی خودم را تحویل گرفتم بخوانید:
(شاید خطابم در این نوشته نازلی است اما منظورم تمام نازلی های دنیاست. این هم به یاد احمد شاملو که برای فاتحه خوانی اش هم باید از وزارت اطلاعات اجازه گرفته می شد.)
اولش کمي عصبي ميشم وقتي کسي بهم انتقادي مي کنه که باعث ميشه به اشتباهم پي ببرم. دو روزي نبودم و کامنت ها رو نخوندم اما با کامنت دو سه دوست و مخصوصا مدوسا و بعد نازلي، اولش از نوع متنبه شدن و بعد از سر بي انصافي اين عزيزان عصبي شدم. مخصوصا نازلي که من رو لااقل به لحاظ احساسات انساني خوب مي شناسه. و اما بيشتر فهميدم که چقدر بايد در نوشتن بيشتر دقت کرد.
امشب هم تورج رو ديدم. بهم گفت که استفاده از لفظ هيکل و اينا زشت بود! گفتم حالا که چند نفر اين رو ميگين بيشتر بهش فکر مي کنم! فکر کردم! ولي هنوز اعتقاد ندارم که بيان چيزي که کاملا به چشم اومد کار اشتباه و دور از اخلاقي بوده باشه.
نازلي عزيزم! هدف از طرح خاطره لزوما ريشه يابي در پايان ذکر اون نيست! بنابراين به شما حق نمي دم که بخواي اين نوع نوشتن رو به حساب خاطره اي ضد فميسنيستي يا ضد انسان گرايي يا نشان ضعف نفس و غیره تلقي کني. اين درست نقطه ضعف منه که اگر کسي به احساسات انسانيم توهين کنه باعث عصبانيتم ميشه و براي همين هم در ادامه عصبي شدم ...
متاسفانه بسيار نظر ديگراني که دوستشون دارم در مورد خودم برام مهمه. بي اون که بخواد اين بيان روحياتم به معناي اعلام يک گرايش سياسي که البته بهش احترام ميذارم باشه اصولا به زندگي مشارکتي اعتقاد دارم و تا حدي که به مفهوم سوء استفاده از خودم تلقي نشه يا به گداپروري کمک نکنه در ارائه ي خودم و آن چه به نامم مي شناسن کوتاهي نمي کنم. دلم نمي خواست اين حرفا رو بزنم اما کمتر يادم مياد زمستون سرد پارسال رو، که ماشينم خالي برگشته باشه تا خونه. چقدر پيش اومد که پيرمرد يا پيرزني رو سوار کنم و تا مسیری به هواي رسوندنشون برم و بعد تا سپردنشون به بچه هاشون پياده و حتي به دوش بکشمشون. چند بار جلوي يه کارگر افغاني توي مسيرم ترمز زدم و اون رو تا جايي که مي رفتم بردم و حتي پيش کساني که مي شد از سوار کردنشون وحشت کرد. اتفاقا شايد از ترس نگاه همين جامعه ي دور و نزديک از ايستادن پيش پاي بانوان جوان و عموما ميانسال خودداري مي کنم که شايد هم اگر اعتماد به نفس بيشتر يا انسانيت بيشتر داشتم بي توجه به جامعه براي کمک به زني جوان هم مي ايستادم!
نازلي جان! در مورد دستگيره نشون دادن هم چنان که نوشتم، من ناراحت بودم و از ايشون با گرفتن دستگيره در خواستم که پياده بشن. شايد اگر مثلا جاي خودت بودم مي بايست مي نشستم و ازش دقيق مي پرسيدم که چرا؟ چرا به پول نياز داري و بعد هم دقيق تر مي شدم که آيا اصلا ايشون تن فروش هستن يا نه! که من هيچ نظري در اين مورد ندارم. که اصولا پياده کردن يا نکردن ايشون هيچ ربطي به زندگي جنسي ايشون نداشت؛ که اصولا با گداپروري مخالفم و اين گونه کمک نقدي رو حتما گداپروري مي دونم.
از نازلي بسيار دلخورم که اين قدر بي دقت به مساله من رو محکوم کرده! نازلي جان! اين که يک هيکل از فرم افتاده به چشمم بياد يعني چي؟ اون هم وقتي که داره پياده ميشه! يعني من اگر خوشگل و خوش هيکل بود حتما با ايشون بله؟ اصلا چه ربطي داره؟ واقعا تو اين طوري در موردم فکر مي کني؟ چرا به چشم اومدن اين مساله يک توهينه؟ شايد يک قضاوت باشه (که البته خودش اصرار داشت که اين طوري در موردش قضاوت بشه) که اهل خوابيدنه!!! ولي من حتي با اين شرايط هم نمي تونم بگم! ايشون از نظر من فقط يک گدا بود که سوار ماشين هاي مختلف مي شد و مسيري رو باهاشون مي رفت. شماره اي الکي مي داد و با وعده ي با او خوابيدن و تحريک او مي خواست که فعلا پولي به او بدهند. اگر راننده پولي مي داد مي گرفت و اگر نه همين فضايي که من ديدم و شما خونديد و بهتون هم برخورد.
اصولا اين قضيه هيکل در زندگي من نقش مهمي بازي نمي کنه. اين رو خيلي ها مي دونن! اين که هرگز روي زشتي و زيبايي در مورد کسي نظر ندادم. تا حالا نشده بگم واي که فلان مجري يا فلان همکار چقدر زشته و روش قضاوت کنم که اگر بسيار معدود هم اين طور شده باشه کاملا به شوخي بوده و گذرا. نازلي جان! اين که يکي هيکلش از فرم افتاده باشه از نظر من فرقي با نقشه بردار بيچاره اي که تمام هيکلش از آفتاب سوخته باشه نداره که اونم نظرم رو جلب مي کنه! با اون معتادي که چند روز پيش دم شهرکمون پياده اش کردم و دستاش از تزريق سوراخ سوراخ بود و نظرم رو جلب کرد فرقي نداره! با اون مرد کارگری که وقت پیاده شدنش دیدم شلوار گلیش، صندلی ام رو گلی و زرد کرده فرقی نداره! هيچ وقت معيارم براي دوستي يا انتخاب يا هر چيز ديگه قيافه و هيکل و بي رنگ و لکه نبودن نبوده که خودم هم بي رنگ و لکه نيستم که هيچ وقت از بيني نازيبا و پاهاي پرانتزي و دستان دراز و صورت لاغر و استخوانی و خیلی ناگفتنی های دیگرم گله نکرده ام. بماند.
جهت اطلاع دوستان! من تا حالا يک جمله جدي هم با علي که البته عزيز مي شمارمش نگفتم که اون گفته دوميش بوده باشه. بانو و پست تولدم شاهدن!
نازلي جان! همه جا براي خودت هم نوشته بودم که عنوان زرد اين پست فقط براي جلب توحهه. تازه با لحني طنز که در استفاده از شخصيت طنز مددي و بعد بحث کيس ازدواج و اين داستان ها کاملا مشخصه! البته اگر با ديد کاملا منفي نخواي ببينيش! بي انصاف خانوم! ضمنا، اصلا با بيان نياز جنسي حتي مشکلي ندارم!!! که تصور کردي از اين بخش از گفته هاي اون خانوم که البته اصلا هم هدفش ايجاد رابطه نبود بدم اومده! من از گدا سازي و تاييدش متنفرم! متاسفانه مثل شما هم تجربه ي اجتماعي ندارم. تجربه هاي اجتماعي من از نوشته هاي عزيزاني مثل خودت و کمتر، ديده هاي خودم ناشي ميشه.
تنها در مورد اين شماره تلفن که البته عددش تنها دروغ اين داستان بود موافقم و اصولا نوشتن عدد کار خوبي نبود، که تصحيحش کردم.
در موضوع فاحشگي و تن فروشي هم به نظرم گاهي نبايد از سمت ديگر بام افتاد و با دلرحمي افراطي حق را کاملا به تن فروش محترم داد! هريک از ما شرح قصه هايي داريم که شايد مي توانست ما را به زندگي هاي بدتري بکشاند اما نرفتيم به جايي که مي شد رفت! گاه کمک کردن را با دفاع کردن از اين افراد، آن هم شايد در مقابل بنيادگرايان مذهبي که طردکننده ي اين افراد بوده اند اشتباه مي گيريم. خودم هم گاهي جزء اين دسته ام
بعد از ظهر گرم امروز از صدر پیچیدم تو پیچ حموم، دیدم درست بالای سربالایی یه خانومی که حدودای پنجاه سال بود داره خودش رو باد می زنه و نگاهی ملتمسانه به ماشینایی می اندازه که با شیشه های بالا و کولرِ روشن ازش عبور می کنن و محلی هم بهش نمی ذاشتن، ایستادم (مثل همیشه که تو ساعات بد روز دلم نمیاد یکی جلوم دست تکون بده و سوارش نکنم)، سوار شد و با روی گشاده استقبال کردم که بفرمائید و توی این گرما و این صحبتا ... و شروع کرد که "چقدر این تهرونیای شما بی معرفتن، باز به معرفت ما شیرازیا، تو شهر ما از هرکی کمکی بخوای روت رو زمین نمی اندازه، رفته بودم خونه مامانم، بنده خدا تنهاست، هفته ای یه روز میرم حالش رو می پرسم، خودمم اینجام، تنها زندگی می کنم، توی خونه ام، فقطم خودمم، دلمم می خواد همیشه یکی پیشم باشه، و واسه خودمم پیشم باشه، راستی چهره شما خیلی برام آشناست، شما با هواپیما سفر نمی کنین؟" ماااااااا... گفتم "خوب گاهی" گفت "سمت تبریز و مشهد و بندر نرفتین؟" گفتم "چرا" گفت "خوب همینه، پس تو پروازا دیدمتون" گفتم"نه بابا، بعیده بابا همسفر بودن و این صحبتا ..." گفت" نه دیگه، حتما تو پروازا دیدمت" و دوباره همون داستان خودش و مامانش و خونه شون و خونه تون و اینا رو این بار خلاصه تر گفت، بعدم گفت "آره، از خونه مامانم میام می خواستم برم خرید، میوه و اینا بخرم، پولم نداشتم، مهمونامم تا شیش بیشتر نیستن، بعدشم تنهام" و چون فهمیده بود با چه ببویی طرف شده تکرار کرد "آره تنهام" آب دهنم رو قورت دادم، ولی گفتم "خوب حالا میرین خونه تون یا خرید؟" رسیبدیم سر چارراه، پرسید "شما اسمتون چیه؟" گفتم "آرمین"، بلافاصله "خوشبختم، منم مرجانم" شماره ام رو بنویس، گفتم "بفرمایید"2...791 ، الانم حتما میگی چون وضعش خرابه داره بهم شماره میده، و تکرار کرد که میرم خرید و مهمونامون میرن و بعدشم تنهام و این صحبتا" و بعد گفت" شماره ام رو بخون، چی بود؟" و خودش با من شماره رو رقم به رقم خوند، اگر بدونین چه فضای رمانتیکی ناگهان حادث شد، و در ادامه گفتم "یه دو هم اولش؟" یه نگاه تو مایه های موش بخوردت کرد بهم و گفت "آره عزیزم" و صد متر بالاتر از چارراه گفت "اینجام خونه امه، همین سفیده، بعد از شیشم تنهام، دوست داشتی زنگ بزن، باهات هستم، گفتم "چشم، کارم که تموم شه زنگ می زنم و دستگیره ی ماشین رو بهش نشون دادم" در این لحظه یه حسی مثل عشقبازان ره عشق که در این بحر عمیق، غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده، چیزی شبیه حس سیاوش، چیزی شبیه مریم، شبیه حس یوسف و حتی بالاتر از اون، حسی شبیه دکتر مددی داشتم که در مقابل یک هوس تونست خودش رو حفظ کنه و سربلند بیرون بیاد داشتم، البته از نوع غمگینش، و غمگینش و غمگینش .... اوف ... گفت "یعنی چی؟ یعنی نمیخوای کمکم کنی؟ گفتم میخوام برم خرید پول ندارم" گفتم "پس چرا قول بعد از ساعت شیش رو میدی؟" ... نگاه زاری کرد و با نفرت تکرار کرد "یعنی نمیخوای کمک کنی؟ یعنی مردونگیت همین قدره؟" هیچی نگفتم "دستگیره رو کشید و خواست که پیاده بشه، گفت "پس اون شماره ام رو بده"، گفتم "ننوشتم که بِدم"، روی موبایلم بود گفت "چون خوشم نمیاد از این جور آدما، که شماره ام رو داشته باشن" وقت پیاده شدنش هم البته بدن از فرم افتاده و داغونش نظرم رو جلب کرد ... راه افتادم و رفتم جلوتر، یه پنجاه متری از سر فرمانیه رد شده بودم و باید بر می گشتم، اونم می بایست قاعدتا از خیابون رد می شد و می رفت خونه اش، اما نگاهی به ماشینم کرد که جلوتر دارم دور می زنم، اما نگاهی به پایین خیابون کرد و مثل ده دقیقه قبل، شروع کرد به باد زدن خودش ...
پی نوشت:
نخست این که پیچ حموم پیچ کاشی کاری شده ایست که صدر رو به خیابون پاشا ظهری و بسیاری از محلات شمالی می رسونه،
دوم این که وقتی این داستان رو واسه دو تا از همکارا تعریف کردم، دیدم هر کدوم، جور دیگه ایش رو تجربه کرده بودن.
بدترین سال عمرم گذشت، از بیماری پدرم، مرگ دایی جوانم، سرقت نوت بوک حاوی اطلاعات پایان نامه ام، تصادف شدید اتوموبیلم، اوضاع نابسامان کشورم، دستگیری بسیاری از دگر اندیشان و دوستان، تهدیدهای فراوان دوستان آزادی خواهم، مشکلات روحی و بی انگیزگی در اتمام کار پایان نامه ام، حمله ی کودتاگونه ی گروهی ترکیبی از مدیران ارتشی-سپاهی-دانشگاهی به سیستم مدیریت شرکتی که در آن کار می کردم، نتایج بسیار ناامیدکننده انتخابات مجلس، بسیاری از مشکلات روحی که با آن دست و پنجه نرم کردم و پیروز هم نبودم و این روزهای آخر اعلام عدم تمدید قرارداد یا بهتر بگویم اخراج از شرکت.
دلم می خواهد از تمام جزئیات اخراجم بنویسم و شاید با جنجالی بی اثر تنها جزئی از عقده ی دلم را خالی کنم اما بدین نکته بسنده می کنم که حتی جناب مدیر عامل در واپسین روزهای حضورم نیز جسارت اعلام علت اخراجم را نداشت. صریحا می گویم که اگر حرف باارزشی در هرگونه محکوم نمودن بنده وجود می داشت به سادگی اعلام می شد. لذا خوشحالم که با تمام وجود کار کردم و از این باب روانم آسوده است و از نتیجه ی تلاش شش ماهه ی اخیرم در سال جدید خوشحال تر هم خواهم شد و اما از این دلگیرم که در مجموعه ای جان کندم که لیاقت کارم را نداشت. جرمم این بود که کار کردم و به خوب کار کردن هم تعصب داشتم و به واسطه ی تلاشم جای چند کارنکن نان به نرخ روز خور را تنگ کرده بودم که گویی بالاخره به آرزویشان رسیدند و مرا از مدیریت بر پروژه هایی که بسیار برای به ثمر رساندنشان زحمت کشیده بودم منع کردند، از جایی اخراج شدم که در آن، نماز "قربة الی رئیس" خواندن ارزش است و ناقض این ارزش لایق اخراج! اخراج شدم چون گوسفند صفتی و بوقلمون صفتی و گرگ صفتی و طوطی صفتی و روباه صفتی و خوک صفتی و لاک پشت صفتی و خلاصه باغ وحش صفتی را که از من خواسته می شد، آری نمی گفتم! و دریغ که اسب های باری سرکش را وقعی نمی نهند مگر آن که خواجه شده باشند! خواجه نمی شویم استاد سردار سیاستمدار دکتر مدیرعامل جان!
آری! بدترین سال عمرم گذشت و می روم تا با استقلال کاری، دروازه ی پیشرفتی که باید زودتر می گشودم بگشایم، انگیزه هایم برای ادامه تحصیلات در خارج از ایرانی اینچنین که مرا نمی خواهد بیشتر شد، فهمیدم که وقتی جامعه ی ما اصلاح طلبی را نمی خواهد که در بدترین شرایط نیز لااقل امثال مرا اخراج نمی کرد، وقتی کار فنی من بر اساس افکار و عقاید مذهبی ام ارزش گذاری می شود دیگر چه جای من؟ گنجشکک اشی مشی لب بوم کسانی نشست که تمام فرآیند دستور قتل و کشتن و پختن و خوردن را بی محاکمه انجام می دهد. به جایی از ناامیدی رسیده ام که از سال ها پیش از آن می گریختم و نتیجه اش فردگرایی است! فعلا دارم می جنگم و امیدوارم بر آن فائق آیم.
ترانه ای که این روزها بیش از همیشه بر لبم می گذشت جاودانه شعر محمدعلی بهمنی عزیز است که می گوید:
در اين زمانه بى هاى و هوى لال پرست
خوشا به حال كلاغهاى قيل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
براى اين همه ناباور خيال پرست
به شب نشينى خرچنگ هاى مردابى
چگونه رقص كند ماهى زلال پرست
رسيده ها چه غريب و نچيده مى افتند
به پاى هرز علفهاى باغ كال پرست
رسيده ام به كمالى كه جز اناالحق نيست
كمال دار براى من كمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاريست
به تنگ چشمى نامردم زوال پرست
باور کنید تک تک این موجودات و صفات را در مدتی که کار کرده ام دیده ام. امروز آزادم و می خواهم گل باشم، تا به آفتاب سلامی دوباره دهم که گل ها همه آفتابگردانند.
پی نوشت1: در آغاز سال نوآوری و شکوفایی، ضمن تهنیت به ملت شریف ایران "به تعدادی جوان نوآور و شکوفاساز جهت تکمیل کار فردگرای خود نیازمندیم"
پی نوشت2: دلم می خواهد محبوب ترین وبلاگ های سال اخیرم را نیز معرفی کنم؛ "”IRANPRISON وبلاگ پروانه نازنین و "حقوق بشر و فردگرایی" وبلاگ دوست دانایم بهزاد مهرانی و باز یاد می کنم از کیوان، نفیسه، راما، آیدا، اشکان، الهام، بهار، ثمین، میرا، علی، ریحانه و دیرتر نازلی و محبوبه مهربان که دلگرمی های بزرگ من بودند.
پی نوشت3: دوست خوب قدیمی ام بابک دعوتم کرد به بازی اولین های سال که چندان دل و دماغش رو ندارم اما برای احترام بهش می نویسم. روز اول نوروز به مناسبت عزای دایی ام خونه ی مادربزرگ دل شکسته ام بودیم در آمل. همین عکس پایین که با برادرزاده ام ازشون گرفتم. و اما اولین ها:
اولین کاری که کردم گریه بود.
اولین کسی رو که بوسیدم مادربزرگم بود.
اولین صحنه ای که دیدم آوردن قرآن به اشتباه به جای برگ سبز توسط پسر دایی کوچولوم بود.
اولین آرزویی که کردم این بود که مردم از حقوقشان آگاه شوند.
اولین ترانه ای که زمزمه کردم "چون است حال بستان ای باد نوبهاری ..." محسن نامجو بود.
اولین کتابی که باز کردم "حسنی نگو بلا بگو" ی برادرزاده ام بود.
اولین کسی رو که توی تلویزیون دیدم مقام معظم رهبری بود.
اولین چیزی که شوخی شوخی بهش فکر کردم ارتباط بین "اتحاد ملی و انسجام اسلامی" و "نوآوری و شکوفایی" بود.
اولین چیزی که جدی جدی بهش خندیدم بله درست حدس زدید ...
اولین اس ام اس تبریکی که دریافت کردم از مخابرات بود.
اولین کسی که بهم زنگ زد کیوان عزیزم بود.
کسی رو هم دعوت نمی کنم اما خوشحال می شم اگر کسی با نوشته ای طنز لبخند رو بر لب کس دیگه بیاره.
پی نوشت4: دوستت دارم ها را به هم بگوییم.
اين اولين پست منه كه فقط در مورد خودم نوشتم و آخرين پست تا اطلاع ثانوي. باورم نمي شد اين بلا سرم بياد، توي يه چشم به هم زدن كلي چيزام رو باختم. نوت بوك رو همرام برداشته بودم. تو ماشين منتظر خواهرم بودم كه از كلاس بياد بيرون، داشتم سه مطلب آخر شيواي عزيز رو مي خوندم كه از سنگسار و دستگيري و زندان نوشته بود. خواهرم كه اومد صفحه باز بود، بستمش و راه افتاديم كه از مجتمع كامپيوتر پايتخت يه نوت بوك هم واسه اون بخريم. سر چهار راه ميرداماد پشت چراغ صندوق عقب رو باز كردم و نوت بوكم رو گذاشتم توش تا دو سه ساعتي كه ميخوايم اون تو بگرديم بيخود چهار كيلو بار با خودم نبرم. چراغ سبز شد و رفتيم تو كوچه هاي بالا كه ماشين رو پارك كنيم. دم كوچه تابان درست روبروي در دانشكده عمران يه جا پيدا شد. داشتم از ماشين پياده مي شدم كه يه مرد درب داغون لاغر اندام حدودا شصت ساله اومد دم شيشه با يه بطري آب دستش. گفت آب داري؟ چون ماشين خواهرم بود نمي دونستم آب هست يا نه. صندوق رو باز كردم و از دبه ي آب، ظرفش رو پر كردم. نگاه دريده ي اون يك لحظه نظرم رو جلب كرد و صداش كه شبيه معتادا بود هم. پرسيد خوراكيه؟ گفتم بله. گفت "خدا عمرت بده. خيلي ممنون، دعات مي كنما، دعات مي كنما، دعات مي كنما". منم به شدت تحت تاثير قرار گرفتم و هي به تعارف و تكلم كه "وظيفه است و جاي پدر مايي و ..." . تازه راه رفتن تلو تلوش رو هم ديدم و باز گفتم بيچاره پيرمرد. خلاصه راه افتاديم به مجتمع و از 6 تا 9 گشتيم و برگشتيم. خواستم كه نوت بوكم رو از صندوق بيارم داخل، كه ديدم نيست. زيادي كشش ندم. سرد سرد شدم ولي به خاطر خواهرم كه يه وقت احساس گناه نكنه هيچي نگفتم. فقط زنگ زدم به 110 كه ده دقيقه بعد اومدن پيشمون. صورتجلسه شد و رفتم كلانتري ونك و شكايت رو نوشتم و اومدم. حالا بماند كه هيچ اميدي نيست و بماند حرف هايي كه در كلانتري شنيدم، تزم رو چه كنم؟ من بدبخت شدم! دو سه سال پيش مشكلي غيرآموزشي داشتم كه هيچ كس در دنيا از اون خبر نداره (غير يكي دو نفر البته) و همون مساله است كه اين قدر كار تزم رو به عقب انداخت و شد فوق ليسانس چهار ساله، مشكلي كه حتي پدر و مادرم ازش خبر ندارن و حالا كه كارام به جاهاي خوبي رسيده بود و قرار بود تا پايان تير حتما از تزم دفاع كنم تمام داشته هام رو از دست دادم. "حتما ميگيد بك آپ كه داري؟" پشتيبان كليه اطلاعات مهمم هم در يك حافظه فلش بود و بخشي توي سي دي بود كه همگي در جيب كيف نوت بوك بود. حالا نكته بد اين كه با عادت بد من به نوشتن همه ي مدارك به صورت تايپي اونم تنها درون همين كامپيوتر همه ي نوشته هام هم پريد. حجم بسيار زياد اطلاعات تزم كه لااقل 4-3 گيگه، اين همه پردازش اطلاعات و اين همه داده اي كه براي رسيدن به مرحله پردازش كلي مراحل آماده سازي رو طي كردن، اين همه اطلاعات پروژه هاي مختلف كاري، اين همه اطلاعات شخصي از عكس و فيلم و موزيك و مقاله و وب پيج كه حدود پنجاه گيگ مي شد پريد. ديگه بايد چيكار كنم؟ تو اين مدت كم، تو اين همه فشار روحي از گذشته، اين همه فشار كاري و مسؤوليتش، اين همه تاخيري كه تا امروز سر تزم داشتم، با استاد راهنمايي كه تا حالا هم كم اذيتش نكردم. وحشتناكه، وحشتناك!!! نمي دونين اين روزا چه حال بدي داشتم. از وضع فراگير اعتياد بين مردم گلابدره و امامزاده قاسم و دركه و حصارك و از همه بدتر فرحزاد كه توي ماموريت ها مي ديدم كم داشتم ديوونه مي شدم، حالا اين مشكل هم اضافه شد و لهم كرد. باورتون نمي شه كه اين نوت بوك همه چيز من بود. همين الان حاضرم چند برابر قيمت آكش پول بدم و فقط اطلاعاتش رو بردارم.
يه مطلب نوشتم كه مشخصات فني دستگاهمه و اونو بين تمام مغازه هاي مجتمع پايتخت و علاءالدين و ايران و وليعصر و پارسيان و رضا و چند جاي كوچيك ديگه پخش كردم تا اگه دزد عزيز خواست اونو اونجاها بفروشه بگيرنش. تو محل دزدي هم براي دزد عزيز آگهي زدم تا اگه يك در هزار هم اطلاعاتم برگرده دنيام دوباره شيرين شه. اگه بدونين چقدر تو اين چند روز از رفقاي خوش قلبم تا آدماي تو بازارهاي كامپيوتر تهران ترحم ديدم........ آه! چي بگم ديگه؟ يكي تعقيبمون كرد، اومديم محبت كنيم و بهش آب بديم مطمئنش كرديم كه نوت بوكم سر جاشه و احتمالا خودش همه چيزم رو برد.
پي نوشت: بي شك خدا جاي حق نشسته و مثل نمايندگانش بر روي زمين كه فكر مي كنند جاي حق نشستند در اين مورد هم مسؤول نيست. در هيچ چيز! او در هيچ چيزي مسؤول نيست! گفتم كه كه را كشتم تا كشته شدم زار...گفتي كه نباشد، كه كشد آن كه تو را كشت...... اولين عشق منو با كشتن هرچه انسانيت، ازم گرفت (دوستم! اگر فكر مي كني داستانم رو ميدوني بهت ميگم كه نمي دوني) و اين گونه يك بار از مهر جاري دلم كاست و اينك حاصل تلاش سخت تحصيلي و كاري ام رو. احساس مي كنم از مهربانيم كم شده. احساس خيلي خيلي بدي هم به كشورم پيدا كردم. اگر تا ديروز به رفتن از اين كثافتخونه فكر نمي كردم الان واقعا فكر مي كنم. احساس مي كنم تهي شدم از عشق، احساس مي كنم كه دلم نمي خواد واسه چيزي، واسه كسي، دل بسوزونم و كاش مي تونستم. امروز بعد از درست چهار سال و يازده ماه براي خودم گريه كردم. گريه اي از ته دل. گريه اي كه حس مي كنم اصلا برام بس نبوده. گيج گيجم. باورم نمي شه.
توصيه اكيد به دوستانم: به نزديكي دل هاي با محبت شما نياز دارم تا بتونم اشكام رو پاك كنم. از خيلي از دوستام كه تو اين چند روز سر اين موضوع ابراز لطف كردن ممنونم و يه سفارش مخصوصا به شماهايي كه خانواده ي منو مي شناسين، به اين كه اصلا دلم نميخواد اسمي از اين مساله در ارتباط هاي خانوادگيمون برده بشه! فعلا نميخوام مامانم اين مساله رو بدونه! داوري ها، رودگرها، رجائي ها، كيوان اينا و بقيه دوستان و اقوام ازتون ميخوام اين مساله رو پيش خودتون و خودم نگه داريد تا از تزم دفاع كنم.
درد دل كردم تا آروم تر بشم. شايد تا دفاعم بر نگردم.
از صميم قلب دوستتون دارم