امروز خبری در خبرگزاری جمهوری اسلامی دیدم که با خواندنش موجی از شادی تمام وجودم رو فرا گرفت. حتی نزدیک بود به اوج خوشحالی برسم،
چون به این نتیجه رسیدم که من اصولا مجرم نیستم. خبر چنین بود: (آن را با جملات معترضه ام که اصلا هم قصدش اعتراض نیست در زیر بخونین)
مصاديق جرم سياسي و مجازاتهاي آن در جلسه مسوولان عالي قضايي در تهران به تصويب رسيد.
در اين جلسه كه به رياست آيت الله سيد محمود هاشمي شاهرودي برگزار شد ، درادامه بررسي لايحه قانون مجازات اسلامي ماده چهار اين لايحه با موضوع جرم سياسي مورد بررسي قرارگرفت و مصاديق آن از سوي مسوولان عالي قضايي به تصويب رسيد .
براساس ماده چهار لايحه مجازات اسلامي هريك از اعمال زير چنانچه با قصد مخالفت با نظام جمهوري اسلامي ايران صورت گيرد و متضمن خشونت نباشد جرم سياسي محسوب و مرتكب به حبس از شش ماه تا دو سال يا اجبار به اقامت درمحل معين يا منع از اقامت درمحل معين از دو تا سه سال و محروميت از حقوق اجتماعي به مدت پنج سال محكوم خواهد شد . این اعمال به شرح ذیل است:
فعاليتهاي تبليغي موثر عليه نظام (که بارها و بارها از سوی رسانه ی ملی اعلام شده که ما بی اثر هستیم و بحمدالله ملت هشیارند
)، برگزاري اجتماعات يا راهپيماييهاي غير قانوني (من حتی در راهپیمایی ها و اجتماعات قانونی هم شرکت نمی کنم چه رسد به غیر قانونی. البته چند بار با چند انسان ناجور رفتیم فرحزاد که امیدوارم بزرگان نظام مرا به خاطر آن ببخشند
)، نشر اكاذيب يا تشويش اذهان عمومي از طريق سخنراني درمجامع عمومي (خدا رو شکر من اصلا سخنرانی نمی کنم، و اگر میکروفن گیرم بیاید ترجیح می دم یه شهرام شب پره ای نه ببخشید هلالی ئی چیزی بخونم که مردم شاد بشن
) ، انتشار دررسانهها (خوشبختانه معمولا رسانه ها در من منتشر می شوند نه من در رسانه ها) ، توزيع اوراق چاپي يا حاملهاي داده (ديتا) وامكان آن (من پرینتر ندارم، رایترم سوخته، فلشم رو گم کردم، پول مفت هم واسه کار بی فایده نمیدم، ولم کنین دیگه، اه.
اما جدا من نفهمیدم "امکان آن" یعنی چه؟ یعنی اگه کسی امکان چاپ داشته باشه به خودی خود مجرم محسوب میشه؟) ، تشكيل يا اداره جمعيت غير قانوني يا همكاري موثر درآنها (این کار مخصوصا با قید موثر بودنش که اصولا از هیچ ایرانی بر نمیاد. من که هیچ. اصلا نمی دونم، این آقایونی که تصمیم می گیرن واقعا اینا رو نمی دونن؟) و تلاش براي ايجاد يا تشديد اختلاف بين مردم در زمينههاي ديني، مذهبي، فرهنگي و نژادي (آقایون، به خاطر خودتون میگما! اگه همه ی اینا متحد بشن که دمار از روزگارتون در میارن. پس لطف کنین سریع این بند رو حذف یا به صورت عکسش تغییر بدین. من اینا رو میگم، بازم شما بگین آرمین بده (به فتح ب)
) از مواردي است كه درماده چهار لايحه ذكر شده است.
درتبصره يك ماده چهار اين لايحه آمده است : چنانچه جرم سياسي همراه با يكي از جرايم ديگر ارتكاب يابد، مرتكب به مجازات اشد محكوم خواهد شد. (حقشونه. اصلا کسی که کار سیاسی بکنه، مشروب هم بخوره، بچه بازی هم بکنه، مجازاتش اعدامه. اصلا من عاشق این تبصره هام. دلم غنج میزنه وقتی می خونمشون
)
همچنين درتبصره دوم اين لايحه آمده است كه صرف انتقاد از نظام سياسي يا اصول قانون اساسي يا اعتراض به عملكرد مسوولان كشور يا دستگاههاي اجرايي يا بيان عقيده درارتباط با امور سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي ، اقتصادي و نظاير آن جرم محسوب نميشود . (متاسفانه در متن قانون نامی از خرابی کردن کامل و زردرنگ به عملکرد مسوولان آورده نشده و این خود نوعی نقص قانون است که می تواند موجب خدشه دار شدن دستگاه قضایی کشور در جایگاه بین المللی اش شود
)
پ.ن1: شنیدیم آقای باقی پس از تجدید نظر دادگاه، از سه سال مجازاتش تبرئه شد اما همچنان حکم یک سال مجازات زندان را خواهد گذراند. بر این اساس و نیز بر یک سری اساس های دیگر که در بالا ذکر شد به نظر می رسد آقای باقی به اندازه ی یک سال قصد اجتماع و تبانی و تبلیغ علیه نظام را داشتند. یعنی آن قدرها هم که از اول فکر می کردیم انگار قصد نداشتند. (آقای باقی را عزیز می دارم و آرزو می کنم سلامت جسم و روحشان در زندان از دست نرود) ![]()
پ.ن۲: ارتباط بین ایجاد اختلاف در زمینه های مذهبی و نژادی و این ها را با جرم سیاسی چندان نفهمیدم ![]()
پ.ن۳: الهام عزیز فرمان به شعر و احساس داد. اطاعت مهربان همزاد من. ![]()
پ.ن۴: گویا مجبورم مطلب طنز راه های جلوگیری از احمدی نژاد را با سانسور زیاد بنویسم. دیشب که با دوستی مورادی را مطرح کردم چنین نتیجه ای گرفتم که اگر چنین شود ارزش نوشته بسیار کم خواهد شد و مجبورم بر خلاف میلم مطلب جدی بنویسم. ![]()
پ.ن۵: این مطلب رو که برای بار دوم خوندم اصلا ازش خوشم نیومد.
زود آپ می کنم تا کمتر بخوننش
آبروریزیه به خدا
پ.ن۶: سرقت مسلحانه چیست؟ در این باره نیز خواهم نوشت ... این روزها عجیب از سرقت های مسلحانه ی جاری، در رنجم. ولی نمیذارم به کارشون ادامه بدن.
انتخابات هم تمام شد، نفر آخر اصلاح طلبان در تهران، آن هم به خیرِ نام کارگر، تنها راه یافته ی آنان به مجلس بود، مجلسی که بدون حضور نماینده ای قوی از اصلاح طلبان، راه سختی را پیش روی چشم به راهان بهبود اوضاع قرار داده است. گروهی از نزدیک ترین دوستان خودم با این سوال که "چرا باید به وسیله ی رای هایمان مشروعیت این نظام را تایید کنیم؟" رای ندادند و طبقِ معمولِ چند دوره ی اخیر حکومت را یکدست تر کرده و ابزارهای بیشتری را برای تبلیغات در اختیار اقتدارگرایان قرار دادند و مشروعیتشان را در بین اقشار پایین تر اجتماع افزایش دادند (شاید). یادمان باشد که در این مجلس از اعلمی و حتی از افروغ مجلس هفتم هم خبری نیست، نمی دانم از کجای این مجلس می خواهد صدا در بیاید تا دولت فعلی همین طور ما را به سراشیبی سقوط نبرد. من که احساس می کنم دیگر مجبوریم به حضور لاریجانی در مجلس دل خوش کنیم.
آری! انتخابات مجلس تمام شد، حالا دغدغه ی بعدی، انتخاب رئیس جمهور است و باز گفتگویی که دوست دارم زودتر شروع شود و نه چند روز مانده به انتخابات، گفتگویی که با همان سوال مشروعیت نظام آغاز می شود. در باب مشروعیت نظام از نظر بنده یک نکته ی آشکار وجود دارد: والله مشروعیت نظام زمانی که اصلاح طلبان با آن رای بالا به مجلس و دولت رفتند بیشتر زیر سوال رفت؛ نه به این خاطر که آن ها ضعیف تر بودند، بلکه به این دلیل که مشکلات اساسی این حکومت را خواسته یا ناخواسته به چشم و گوش مردم رساندند؛ والله پایه های استبداد در دوره ی اصلاحات بیشتر لرزید تا امروز، وگرنه ایمان دارم که باز هم اصلاح طلبان را مجاز بر کسب سهم از حکومت می دانستند. والله مشروعیت نظام به چشم مردم ما و حتی دنیا با یکپارچگی حکومت کاهش نمی یابد. البته نمی دانم چرا گاهی فکر می کنیم که مشروعیت نظام را باید از دید امریکا یا دنیای غربِ همراه با او ببینیم! اگر موضوع این باشد که امریکا از حکومت ما راضی است یا نه، که شک نکنید در هر صورت ناراضی است اما خودمان را در نظر بگیریم که حالا که با افزایش فشارهای عمومی به مردم در دولت فعلی، باید ترس از جنگجویی امریکایی و فشارهای اقتصادی ناشی از تحریم ها را مضاعف حس کنیم. چرا این همه را نمی بینیم و یکسره می خوانیم "چرا بر خویشتن هموار باید کرد، رنج آبیاری کردن باغی، کز آن، گل، کاغذین روید؟ " بیایید بخوانیم "من و سکوت؟ محال است. سکوت عین زوال است، سکوت یعنی مرگ ..." یا "بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بگذاریم. کجا؟ هرجا که اینجا نیست ..." باور کنیم که ره توشه ی ما می تواند فضایی باشد که می توان گاهی در آن حرف زد، نه فضایی که تا سخن بگویی درب های زندان به رویت باز می شود. به جای نام "تسلسل" برای اصلاحات نام "تمرین دموکراسی خواهی در فضایی رعب آور" بر آن بگذاریم. بگذاریم گل کاغذین بروید تا خار بیابانی ...
پ.ن 1 : باید از همین حالا آغاز کنیم، این دولت نباید ما را تا پنج-شش سال دیگر نابود کند. ما نباشیم نابودیمان حتمی است. این روزها اگر به خرید بروید می بینید لجام گسیختگی بازار را و بی اختیاری دولت را در کنترل آن. اوضاع وخیم است. باید خاتمی بیاید، تنها کسی که امروز می توان امید به انتخابش از سوی مردم داشت. نزدیکان ایشان! تلاش کنید. ناز هم کرد نازش را بکشید.
پ.ن 2 : کروبی را چه کنیم؟
پ.ن 3 : قطعه شعرهای پاراگراف آخر از اخوان عزیز و حمید مصدق. قطعات اخوان را اگرچه از یک شعر اما برای کاربرد مورد نظر انتخاب کردم و می دانم که نقض غرضی نیز در آن نهفته است. ![]()
پ.ن 4 : روز انتخابات با چهار دوست خوب وبلاگ نویس رفتیم و رای دادیم و هفت دوست دیگر که همراهمان بودند به ما خندیدند و از ما عکس گرفتند. حیف که عکس من با دو من ریش تبلیغ برای نظام می شود وگرنه می گذاشتم ببینید. ![]()
پ.ن 5 : در مطلب بعد طنزی برای راه های رئیس جمهور نشدن احمدی نژاد خواهید خواند. ![]()
"من رای ندهم، تو رای ندهی، یک عده دیگر رای می دهند و حق ما را از بین می برند" این ها سخنانی بود که جوانی شیرازی در گزارش استانی اخبار ساعت 14 امروز گفت. جمله ای که سال ها بود در صدا و سیما نشنیده بودم. تجربه مجلس هفتم را به ذهن بیاورید. ما رای ندادیم و قصه، دیگر شد.
اگرچه تاج زاده و خاتمی و نبوی و آرمین و شیرزاد و خرم و حاجی و کلانتری و ... و ناراضیانی چون اشراقی نیستند اما آیا باید اجازه داد که روح الله حسینیان و فاطمه آلیا و نجابت و زاکانی و مصباحی مقدم با خیال راحت بر کرسی های تصمیم گیری برای من و تو بنشینند؟
همواره به منحنی برازشی پیشرفت اعتقاد داشته ام. منحنی ای که می تواند با انتخاب بهترین های همین جمع موجود هم به پیشرفت دموکراسی و آگاهی عمومی در کشورمان کمک کند. باور کنیم که همه ی نمایندگان با هم یکی نیستند، چنان که مجالس ششم و هفتم با هم یکی نبودند. چنان که بورقانی و باهنر با هم یکی نبودند. بی شک نمی توان انتظارٍ به دست آوردن مجلسی مانند ششم را داشت، اما اگر بگذاریم مجلسی مانند هفتم تکرار گردد ماییم که یک گام به عقب نهاده ایم. در نمودار توزیع نمایندگان، ممکن است که تعدادی با افکار بسیار دون وجود داشته باشند، عجیب هم نیست، مگر نه که نماینده ی عامه ی پست و بلندند، اما منحنی برازشی آن به خوبی می تواند این افراد را شناسائی و از گردونه ی تصمیم گیری حذف نماید، و نام "OUTLIER" را بر آنان نهد. اصطلاحی که من به آن می گویم "دروغگوی حذف شونده"، و منطقی نمی دانم دروغگوهای حذف شونده، اصلاح طلبان، از هرنوعی، باشند. حذفی که هرچه از جناح اقتدارگرا صورت گیرد به افزایش ضریب همبستگی و نزدیک تر شدن وکلای مردم به بخش داناتر مردم خواهد انجامید. من صلاح نمی دانم که بگذاریم با تکرار مجلس هفتم، بی توجهی به حقوق دانشجویان تایید شود، من صلاح نمی دانم مجلسی داشته باشیم که مجلس بی هیچ دل نگرانی هرچه خواست از نظر بگذراند یا تصویب کند! یادمان نرود که مجلس تقریبا یکدست اصولگرای فعلی در مقابل دولتی که این همه نارضایتی را در بین اقشار مردم ایجاد نمود و این همه با فعالیت های کودتایی، مخالفانش را در تمام حوزه های فعالیت های کاری و اجتماعی زیر پا له کرد، هیچ عکس العملی از خود نشان نداد. باور کنید اگر دولت عاقل تری مثلا به فرماندهی سردار قالیباف تشکیل شده بود امروز شاید هیچ صدایی از مجلس در نمی آمد. مجلس آرام و شاید بی رگ اخیر را تنها اتهامات عجیب و غریب احمدی نژاد چند بار به واکنش هایی شل و وارفته واداشت و نمونه ی اخیرش ادعای تورمی شدن بودجه به واسطه ی تغییرات مجلس بود که مخصوصا با تعطیل بودن مجلس و سکوت تریبون اش به تاییدی از سخنان رئیس جمهور و تخریب همین مجلس ضعیف النفس تبدیل شد و مردم را واداشت که بگویند حداد عادل حق اش بود، تا او باشد از این دولت دفاع نکند. مجلسی که نتواند به این سخنان خودخواهانه و فریبکارانه پاسخی شایسته دهد به درد لای جرز هم نخواهد خورد.
من در انتخابات شرکت خواهم کرد و بی توجه به چند شخصیت قوی غیراصلاح طلب و حذف ناخوشایند بسیاری از اصلاح طلبان، با دو سه تغییر به لیست ائتلاف اصلاح طلبان رای خواهم داد، که اگر اکثریت هم نباشند خاری خواهند بود در چشم اقتدارگرایان.
پی نوشت: دوستان عزیز! لطفا فحشم ندهید!
اين عكس را هم ببينيد. بسيار جالب است! اشكان عزيز! ببين! با دقت هم ببين:

روزهای انقلاب که می شود، شنیدن سرودهای پرشور آن زمان، وعده های شیرین زعمای عموما به پیکر خاک خفته و خواندن مقالاتی که با احتیاط هرچه تمام تر یا با سانسور فراوان به انتقاد از انقلاب می پردازد همه غمگینم می کند. یاد ندیده های شنیده و خوانده می افتم، یاد نسل پدرانمان که انگار هیچ پاسخی نمی خواهند به ما بدهند، یاد آب و برق و اتوبوسی که مجانی نشد، یاد مطبوعاتی که قرار بود آزاد باشد، یاد اقتصادی که قرار بود سامان داده شود، یاد حجابی که قرار بود اجباری در آن نباشد، یاد فحشایی که قرار بود قطع شود، یاد اسلامی که قرار بود پشتیبان مستضعفین باشد، یاد قانون اساسی ئی که تفتیش عقاید را محکوم می کند و یاد زندانی، زندانی، زندانی ... یاد اسلام و زندانی، زندانی و اسلام، اسلام، اسلام، اسلام ......... اسلام با جمهوری اسلامی آمد، آن مرد با اسلام آمد. نمی دانم چقدر منصفم و چقدر بی انصاف، نمی دانم چقدر می شود روی خوش به آسفالت شدن جاده های روستایی این مملکت و باسواد شدن (البته به معنای خواندن و نوشتن بلد شدن) مرد و زن ایرانی و پر شدن دانشگاه ها از هر دانا و نادان و خصوصا اکثریت شدن زنان دانشجو و دستیابی به انرژی هسته ئی و علوم فضائی ادعایی و افزایش سطح بهداشت نشان داد! نمی دانم! اما فکر می کنم این مقایسه امروز این مملکت و دیروز آن مملکت، قیاس خوبی نیست بین دو حکومت. قدر مسلم این که کاهش ارزش نسبی دارایی های ایران نسبت به دنیا و تنش های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی فراوان دوران بعد از انقلاب را نمی توان نتیجه ی ورود حکومت اسلامی امام خمینی ندانست؛ تنش هایی که توجیهی سطحی به نام استکبارستیزی نظام دارد و توضیحاتی که از شعور من خارج است.
آه که این دردسرم را پایانی نیست، یاد انقلاب و امام که می افتم ناگهان زخم قدیمی ام از مذهب سر باز می کند و دلم می خواهد هی نوک تیزی را بر تنش بزنم و او نیز، شاید که یکی مان آن یکی را شهید کند!!! یاد مذهب که می افتم محمد به نظرم می آید، این که با نامه آمد و خسرو پرویز نامه اش را درید، عمر را در ذهن تکرار می کنم که با نامه آمد و سومین یزدگرد متمدنانه در پاسخی دندان شکن اما، له اش و خشمگین اش کرد تا با شمشیر بیاید. با شمشیر آمد و مسلمان شدیم. یک بار تیغ و اسلام بس مان نبود، مقاومت کردیم و اسماعیل صفوی به زور شیعه مان کرد، رضا خان قلدر به زور حجاب از سرمان کشید و انقلاب بار دیگر حجاب به زور بر سرمان کشید و به زور نماز خوانمان کرد؛ به پشت سر که نگاه می کنم چیزی جز زور و اجبار نمی بینم؛ دین و بی دینی انگار بی زور و اجبار نمی شود! اجباری که معمولا به واسطه ی حکومت ها هدایت می شد، هرگاه که حاکمی مذهبی تر می شد مذهب فضای جامعه را بیشتر فرا می گرفت و هرگاه که با مذهب از جنبه ی اختیار برخورد می شد بیش از هر زمانی سمت و سوی معنویت می یافت. به هر حال تجربه ی تاریخی هم نشان داده که مذهب بدون حمایت حاکمان چندان نشو و نمایی نخواهد داشت و شاید بیش از آن که حاکمان نیاز به مذهب داشته باشند مذهب نیاز به حاکمان داشته است و از برکات حمایت شان برخوردار بوده است و بی آنان منزوی اما حاکمان نیز کم از مذهب استفاده و بهتر، سوء استفاده نکرده اند، باری معتقدم این را می توان نقطه ی ضعفی حتی برای مذاهبی برشمرد که به آسانی می توانند آلت دست حاکمان قرار گیرند و راهی برای دوشیدن شیره ی فکر و جان مردم شان گردند. اینچنین دینی بی شک، گور تاریخی خود را به کلنگ ناگزیر تعصب گود می کند و مثل هرآنچه از خداست به سوی خدا باز می گردد. انا لله و انا الیه راجعون. صلوات ![]()
علی کلایی که در روز ۱۳ آذر به جرم حضور در مقابل دانشگاه تهران و پس از اعتراض به بازداشت دوستی دیگر مورد بازداشت قرار گرفته بود پس از تامین وثیقه ۸۰ میلیون تومانی آزاد شد. نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت اما دلم می خواهد فریاد بزنم که قرار وثیقه ای اینچنین و تامین آن پذیرفتن توهین های پیشین است. بی شک خانواده ی عزیز او آزادی علی را به دنیایی نمی دهند و این تنها دلیل تامین این وثیقه ی سنگین و عجیب است.
هیچ ظلمت در حریمت ره ندارد نوربخش و پاکدامن، آفتاب و آسمانی
پی نوشت: باید راهی برای تقلیل مبلغ این وثیقه ها اندیشیده شود. آرزو می کنم آزادی علی بلافاصله پس از تامین قرار تنها برای خالی کردن یک بند به جهت دربند کردن دیگری نبوده باشد.
پی نوشت: به نام آزادی عقیده، دیگر دانشجویان زندانی را آزاد کنید. جای آن که می اندیشه و می داند زندان نیست! آقایان! دست از تعصبات خود بردارید!

آفتابگردان عاشق بدون حمایت از هیچ گرایش خاص سیاسی و ضمن انزجار از دستگیری های گسترده و شکستن حریم دانش و اندیشه، با تمام دانشجویان دربند عقیدتی اعلام همبستگی و همدردی می نماید.
می گویند خوب لابی می کنید، می گویند وقتی تنهایی با دستگاه اطلاعات یا دستگاه قضا می نشینید نتایج خوبی می گیرید، می گویند خوب بلدید بخواهید که آزادیخواهان زندانی را آزاد کنند. می گویند مریم و جلوه و امیر یعقوبعلی با لابی شما آزاد شدند، می گویند پلی تکنیکی ها و تحکیمی ها و دلارام علی و خیلی های دیگر هم بنده ی لابی شما بوده اند. می گویند آغاجری را شما از زیر تیغ رهاندید. می گویند خیلی احکام به درخواست شما تخفیف یافته است. می گویند خیلی وثیقه ها با ریش سفیدی شما کم شده است. راستی در این لابی ها چه می گویید؟ می گویید "این ها گناهی ندارند" یا می گویید "گناه اینان را ببخشید"؟ می گویید "این ها حرف حق می زنند" یا می گویید "غلط کرده اند، آنان را ببخشید"؟ می گویید "به خاطر وجدان انسانی آزادشان کنید" یا می گویید "مصلحت نظام است"؟ می گویید "منشور حقوق بشر یا اصلا قانون اساسی را رعایت کنید" یا می گویید "بهانه دست ملت ابله و دشمن ابله تر ندهید. این ها خطرناکند. می روند جار می زنند که در جمهوری اسلامی حقوق بشر رعایت نمی شود"؟ به کدام روش؟ اولی یا دومی؟ آقای کروبی! برای من مهم است که از چه روشی برای کشیدن ناز قضا و اطلاعات استفاده می کنید، برای من مهم است که چقدر هدفتان تبلیغاتی است و به دنبال یک گردن بالاترکشیدن خود از سایر اصلاح طلبان در ذهن جوانان آزادی خواه هستید. برای من مهم است که چقدر دلتان برای انسان و آزادی و حقوق بشر می سوزد. برای من مهم است که آدمی با وجود برای آزادی آزادی خواهان مذاکره کند یا شخصی بی وجود و بی مایه! برای من مهم است، اما مطمئنم امروز برای پدر و مادر این بینوایان هرگز چنین چیزی مهم نیست. برای مادر علی کلائی و پدر سعید حبیبی و برادر امیر مهرزاد و بسیاری خواهر و برادر و دوست چشم انتظار مهم نیست که چه کسی برای آزادی عزیزش مذاکره می کند! برای این ها مهم است که عزیزشان آزاد شود! برای این ها دیدن برادر و خواهر و فرزند مهم است. این ها را گفتم اما هدفم تنها این نبود، می خواستم بگویم باید برای این ها هم مذاکره کنید، باید یعنی وظیفه دارید! این ها هم فرزندان این ملت اند. حتما مصاحبه مادر علی را شنیده اید. حتما شنیده اید که اینان به همان انقلابتان خدمت کرده اند. حتما یادتان هست که اگر افرادی با طرز فکر علی و خانواده اش نبودند شما شاید امروز همان عبایی که به دوش می اندازید و از آن پول در می آورید نداشتید، شاید باید تنها بیست سی روز از سال که تاریخ برایتان دکان درست کرده است را به روضه خواندن می گذراندید و بقیه سال را مانند یک انسان شریف بنایی و گچکاری می کردید. می دانید که اگر مجاهدین خلق نبودند، اگر توده ای ها نبودند، اگر شریعتی نبود، جمهوری اسلامی اصلا موجودیتی نمی داشت که بخواهد این همه مقدس معاب هرکاری می خواهد بکند؟! آقای کروبی! یادتان باشد اینان زاییده ی همان نسلند. خوب دقت کنید! بیشتر اینانی که امروز از سوی ما مبارز آزادی خواه لقب می گیرند همان هایی هستند که پدر و مادرشان در زمان انقلاب نقش اساسی ایفا کرده اند و برای رئیس شدن شما و هاشمی و خامنه ای و ... پیراهن ها پاره کرده اند اما یا شما آن ها را چون فرمانبری نمی کردند از دستگاه تان بیرون انداخته اید یا چون نمی توانستند ننگ همکاری با شما را تحمل کنند از بدنه ی شما خارج شده اند و بیشترین سطح حکومتی شدنشان معلمی فرزندان این ملت از روی کتبی است که شما تدوینش کرده اید. آقای کروبی! یادتان باشد که شما در مقابل این ها مسؤولید، و اگر به این مسوولیت تان عمل نکنید بعد از همه ی لجبازی های اخیرتان در موضوع انتخابات، جوانان مانند ما بیش از پیش از شما روگردان خواهند بود، آن وقت است که حتی دیگر آقای خامنه ای هم دلیلی نخواهد داشت که به گله گذاری های تبلیغاتی یک مطرود کامل گوش دهد.
آقای کروبی! خوشبختانه با جریحه دار شدن طنزآمیز قلب آقا در مورد کتک خوردن زنان از مردان در (مقایسه شود با جریحه دار شدن قلبشان بعد از واقعه 18 تیر 78 !!!!!) و باد کردن تعدادی از رگ های فمینیستی امت مسلمان، راه برای فمینیست ها تا حدودی بازتر خواهد شد اما به نظرتان وقت آن نیست که برای خود یادآوری کنید که اینان که با اسم چپ، امروز به زندانند وصله های قدیمی بسیجند که نتوانستند با واقعیت موجود آن همکاری کنند و زاییده ی دردآشنایی اند که چپ لقب گرفته اند. فکر کرده اید که اکنون چه کسانی جان برای میهن می دهند و به دفاع از مردم به پا می خیزند؟ فکر کرده اید که چه پشتوانه ی بزرگ ایران در مقابل ذات زورگوی امریکایی در این افراد نهفته است؟ با همان قدر وجدانی که هنوز در وجودتان هست بین خود و خدایتان مقایسه کنید بین این "چو ایران نباشد تن من مباد" و آن "چو ایران نباشد تن من مباد". این یکی از سیستان و فقر و فلاکت مردمانش و از حقوق بشر و از فردوسی و اسطوره های ایرانی و مبارزه برای آزادی می نویسد و آن یکی از یوسف زهرا و گل نرگس و عبدالرضا هلالی و سابقه اش و کل کل های بعد از سوتی اش بین او و سایر همپیاله های سابقش و در بهترین شرایط از حضرت غایب نسل جدید یعنی آقا موسی صدر! آقای کروبی! کدامشان بیشتر از آن, ایرانند؟ کدامشان بیشتر فرزند ایرانند؟ کدامشان بیشتر حرص انسان را خورده اند و اما کدامشان بیشتر اسیر مجیزگویی و لعنت فرستی بر هرچه مخالف بوده اند؟ و اما بگویید کدامشان در این کشور بیشتر آزار دیده اند و کدامشان عزیزتر بوده اند؟ جناب کروبی! لابی کار اعظم! بیشتر به فکر اینان باشید! شاید نمی دانید که ماهیت چپ در بین این آزادی خواهان زندانی بیش از هرچیز به دل نازک شان است، به حرصی است که برای انسان و ایرانشان می خورند، به عشقی است که به آزادی و برابری و عدالت می ورزند. چپ ها در تمام سابقه شان در ایران کسانی بوده اند که بیشتر دغدغه ی مردم داشته اند. این را از منی بشنوید که در همین بیست و شش هفت سالم هیچ دلبستگی خاصی به چپ کمونیستی و سوسیالیستی و رادیکالیستی و ژورنالیستی و بسکتبالیستی و اصلا هیچ فرقه ی چپ نداشته ام. اینان بهترین فرزندان ایران زمین اند، برگزیدگانی که سرنوشت ایران برایشان از هر چیزی مهم تر است! کسانی که معتقدم به صرف استقلال شان از وابستگی ها و دلبستگی ها و رنگ و بوهای سیاسی حکومت و غرب و اسلام و ... به کار خود پرداخته اند، اما شما و دوستان دیروز و امروز و فردای شما، دانشجویانشان را به تنها روزی که متعلق به آنان است به زندان می افکنید و هر آنچه لایق چماق به دستان مدعی مهر و عدالت است بارشان می کنید و راضی می شوید که در بدترین شرایط حقوق بشری در بندهای اطلاعاتی زندان های حکومت، نگه داشته شوند و متهم به اقدام علیه امنیت ملی و برهم زدن نظم عمومی و ... شوند. آقای کروبی! این است جزای کسی که به اوضاع مملکتش اهمیت می دهد! این است وضع حقوق بشر در حکومتی که معتقدید می شود اصلاحش کرد!
به هر حال برای بسیاری چون من، پرونده اصلاحات بسته ی نوع تلاشتان برای آزادی عاشقان دربند است، پرونده ای که برای بستنش برای همیشه در فکرمان، بارها دل دل کرده ایم اما همین کورسوهای خفیف در کاروان یک لنگه پای اصلاحات ما را بدان راضی نکرده است. باور نمی کنید که چقدر سخت است شنیدن این که خانواده های دانشجویان می روند و با هیات پارلمانی اتحادیه اروپا یا دفتر سازمان ملل در تهران وارد مذاکره، که بهتر بگویم، درد دل می شوند. اصلا صدای آمریکا سگ کیست که ما بخواهیم فریادهای عدالت خواهانه و شکایت های مان را از تمامیت خواهی بخشی از حکومت به پیش آنان بریم و از تریبون ایشان مطرح کنیم؟!
آقای کروبی! معتقدم وقت آن آمده که برای حق، به سمت بخش سیاه تاریخ ایران بتازید، وقت آن آمده که کمی مقابل این همه دستگیری های گسترده و آزار بایستید و وقت آن آمده که خود را جای پدران و مادران زجرکشیده ی ایران بگذارید که از پیش از انقلاب تا امروز از جان و مال و عزیزان خود برای ایران خرج کرده اند و سودشان را تنها در پیش وجدانشان برده اند.
آقای کروبی! بدانید عاشقان واقعی وطن در وضع بسیار بسیار بدی هستند. در روز زن زنانشان کتک می خورند، در روز کارگر کارگرانشان، در روز معلم معلمانشان و در روز دانشجو دانشجویانشان! "چه وحشت غریبی در این خانه ی بزرگ تو در تو بختک زده است!"*
آقای کروبی! وقت لابی فرا رسیده است! در کشوری که به قول نماینده مجلس اش برای آزادی این خوبان، یک دسته سبزی هم نمی دهند، باز هم به دست شما نگاه می کنیم! وقت لابی فرا رسیده است آقای کروبی! بروید جلو!
* جمله ی داخل گیومه سرقتی است از دوست خوبم پروانه
پی نوشت:
چند روز مانده است؟
پی نوشت: این روزها از نوشته های خوب نسرین عزیز هم غافل نشوید
علی جان! یادم نمی رود این عکس را که برای اولین بار دیدم، یاد تو افتادم، یاد دلبستگی جدانشدنی ات که از نظر من عامل اصلی خودسری حکومتی است که به آن منتقدیم، عامل تغییر بسیاری از قوانین به ظاهر دموکراتیک اساسی، به سمتی که به وسیله ی آن خواستند و توانستند رسن کنترل را بیشتر به گردن مردم بفشارند. علی! دلم می گیرد وقتی تو را در زندان می بینم، یا مثلا مریم حسین خواه را. دلم بیشتر می گیرد که شما مذهبیون را در زندان می بینم، حالا علی جان! عزیز دلم! شما بیا و در دادگاه عدل مرتضوی!!! که احتمالا برای دستگیری 13 آذری ها تشکیل می شود هزار حدیث از پیامبر و ائمه و بی بی جوان دو عالمت نقل کن که حق داری هرچه می خواهی بگویی و هرطور که می خواهی بیندیشی اما به فرض هم که ذات دینت پذیرای همین موضوع باشد، حرفت به کجا می رسد؟ کاش دین زیبا و سرکش علی کلایی می توانست تو را از این بند برهاند. این روزها خیلی جاها جای تو خالی بود، مخصوصا در روز نشست اعتراضی به بازداشت مریم حسین خواه و جلوه جواهری و نقطه ی حساسش یعنی سخنان غیردلچسب آقای مزروعی. و باز دلمان گرفت از مظلومیت نسبی شما دستگیرشدگان بی حامی، بی حامیان ناشی از خط کشی های ساختگی و جهت گیری های گاه بیمارگونه و پرتعصب. اما علی جان حزب الله! چرا این همه خط کشی؟ آن هم چنین خط کشی هایی که تو را از طرفداران سفت و سخت آن می شناسم. منکر تکثر آرا و تفکر حزبی و غیره نیستم اما واقعا چرا باید چنین باشد که شما اینگونه تنها بمانید و به بدترین نوع رادیکال بودن متهم شوید. چرا باید این همه در جلسه انجمن صنفی مطبوعات مظلوم باشید و همه بخواهند جدا بودن خط شان را از شما اعلام کنند، آن هم در شرایطی که دردی که همه فریادش را می زنیم آزادی اندیشه است و شما به سبک اعتراض خاصتان با صدایی رساتر و اتفاقا مردمی تر این کار را می کنید. حالا مذهب و تناقضات ذاتی اش با موضوع بماند، اما حالا که درد یکی است کاش که این افتراقات تکرار نشود... بگذریم، حالا موضوع دل من تویی و دلم در این یلدای پرمشغله گیر داداش علی بی غل و غشم است، چرا که هرچه باشد، مسلمان دوآتشه یا یک چپ دوآتشه یا اصلا یک لیبرال دموکرات، همین علی کلائی عاشق است و مهربان که انزوا را نمی پذیرد و درد جامعه را درد خود می داند، اولین کسی که دیدم به جای "تا آزادی یاران دربند" وبلاگش را به نام "تا آزادی مردم ایران" آراست! علی! علی مهربان و باوفا! تو را می ستایم و انتظار می کشم تا در روز آزادی ات در خاک و خل درب زندان اوین به آغوشت کشم و آخ که چه آغوشی داشتی رفیق آن شب که با هم به شادی آزادی بندیان آزاد شده دویدیم و چه، آن روز که با آقای مقیمی و مهتاب و اشکان خوش بودیم و چه، آن شب که با قر و بشکن همراه بودیم و چه، در کنار زهرا کوچولوی عکاس شیرین.

زهرای کوچک ما! یادته چقدر با علی حرف زدی؟ الان علی تو زندانه! نمی دونم با این سن می تونی بفهمی زندانی یعنی چی یا نه! نمی دونم اصلا باورت میشه یکی که این همه خوبه زندانی شده باشه یا نه! ولی باور کن! باور کن که در کشورت به همین راحتی آدم ها زندانی میشن. آرزو می کنم وقتی بزرگ شدی توی هوای سالم تری نفس بکشی
پی نوشت: خواهر خوبم عطیه را هم بخوانید
به لیست بلند بالای حواری خورشید نگاه کنید
گاهی بازخوانی دانسته ها و تامل در آن ضرر ندارد. با من همراه شوید.
کمتر هفته ایست که نام جلوه را از خواهر نازنینم نفیسه نشنوم. آری! یاران عاشق در تکاپوی حال و اوضاع مریمند که جلوه جواهری فعال دوست داشتنی زنان هم دستگیر می شود و آرام آرام می رود تا زنی زخم نخورده در پیکره فعالیت های اجتماعی ایران باقی نماند. پس تلاش کنید مردان سبزپوش و زنان سیاهپوش و قاضیان کور، که چند نفری بیشتر نمانده.
اما حکایت، چیست و حکمت، کدام؟ نمی فهمم چگونه می توان سکوت کرد، جز با بی غیرتی محض!!!؟ به سادگی آب خوردن، این بار، جلوه جواهری بازداشت شد.
فکر که می کنم دلم آتش می گیرد، دیگر جلوه و مریم و باقی و گنجی و عباس و رقاص نیاز نیست کسی را کشته باشند و رانتی خورده باشند و گوجه را گران کرده باشند و زنایی کرده یا جیبی را زده باشند، فقط همین که همرنگ عامه ی خودخواه نباشند باید به زندان بروند. آخر چرا؟ به شکل همان شعار معروف و منقوش به در و دیوار و ورد زبان مردان غیرتی مملکت، می گویم و اصرار می ورزم که زندانی شدن جوانان اندیشمند ما از بی غیرتی مردمِ بی رگِ ماست ، بی رگِ بی رگ شده ایم. فقط همین. مشتِ نمونه ی خروار زیر را بخوانید
نمونه خارجی الف: در ایتالیا پلیس به اشتباه تماشاگری خلافکار را می کشد و هزار بار عذرخواهی می کند اما باز دو هفته لیگ این کشور تعطیل می شود و اعتراضات شدید مردمی بی دغدغه ای انجام می شود و پلیس به توجه بیشتر ملزم می گردد.
نمونه داخلی الف 1: در ایران به علت سهل انگاری و گوسفندپنداری مردم از سوی مسؤولان ورزشگاه آزادی تعدادی از تماشاگران می میرند و آب هم از آب تکان نمی خورد.
نمونه داخلی الف 2: در مترو یک حاج آقای کلت به کمر یک جوان را بی هیچ محاکمه ئی و به ضرب گلوله می کشد و آب از آب تکان نمی خورد.
نمونه داخلی الف 3: در سلسبیل یه پلیس به اشتباه مخ یک جوان بخت برگشته را متلاشی می کند و ماست از ماست تکان نمی خورد!
نمونه خارجی ب: در آرژانتین گوجه دوبرابر گران می شود و راه پیمایی اعتراض آمیز شدیدی بوینس آیرس را فرا می گیرد و مردم تا بازگشت به قیمت سابق به طور کامل گوجه را تحریم می کنند
نمونه داخلی ب: در ایران گوجه پنج برابر گران می شود و مردم به توصیه رئیس جمهور محترم در صفوف به هم پیوسته و اتحادی ملی و انسجامی اسلامی به محله ی رئیس جمهور می روند و گوجه ی مصرفی یک سال خود و خانوار را تهیه می کنند.
نمونه خارجی پ: در اتحادیه اروپا تقریبا هیچ انسانی به صرف فعالیت اجتماعی، فرهنگی و حتی سیاسی اش بازداشت نمی شود اما دولت ایران دق و دق سفیران کشورهای اتحادیه اروپایی را به اتهام عدم رعایت حقوق شهروندی در کشورهای متبوعشان و یا در کشورهای دیگر، به وزارت خارجه "متکی به شریعتمداری و بروجردی و ..." فراخوانده و یک عضو بدنش کشیده می شود.
نمونه داخلی پ: در ایران تقریبا هر روز یک نفر فعال اجتماعی به زندان می افتد و یکی دو نفر اعتراض می کنند و همان ها در فاصله ی یکی دو روز بعد به زندان می افتند و اگر کسی گفت بالای چشم حکومت ابروست بسیجیان جان برکف چند الاغ را برگزیده و بر تنشان پرچم اسرائیل و امریکا می پوشند و برای رسوایی این کشورهای بد و مزخرف الاغ ها را در سطح شهر می گردانند و همه ی مردم برای تماشای الاغ ها به خیابان ها می آیند و از صمیم قلب خوشحالند و به این بسیجیان و الاغ های همیشه در صحنه شان افتخار می کنند.
حتی در ونزوئلا مردم به درخواست امکان سه دوره متوالی انتخاب شدن رئیس جمهور اعتراض می کنند و خلاصه صدا و سیمای ما (که گویا محتاط تر از کشور مورد نظر این خبر را اعلام می کند) مجبور به اعلام آن می شود و پس از اعتراضات گسترده ی مردم، چون در قانون اساسی شان پستی مادام العمر را پیش بینی نکرده اند و روی انجام این کار را هم ندارند (احتمالا به طور موقت) این خواسته ی نابجا پس گرفته می شود اما در ایران ما ............ و خلاصه به همه نوع خاک سیاه می نشینیم، شاااااید که آینده از آنِ ما.

مي خواستم از احمدي نژاد و سخنراني هاي گل و بلبلش بنويسم و از طنزهاي تلخي كه از حرف هايش به ذهنم مي رسد اما بردن چند دوست به اطلاعات و پرسش و پاسخ هاي فراوان و عجيب و غريب از ايشان مرا بدان واداشت كه با جاهاي ويژه و حساس جمهوري اسلامي بازي و حتي شديدتر از آن، بازي بازي نكنم مبادا كه اذيت شود و به جانم بيفتد لذا نوشته ي چند روز قبلم را تقديم مي كنم كه از ديده ها و شنيده هاي آن روزهايم ناشي شده است:
چند روزي است بانك مسكن تبليغ وامي را مي كند كه شايد ديده باشيد. تبليغ دو سناريوي مشابه زنانه و مردانه دارد.
در سناريوي اول مردي با يك اتومبيل مدل بالا به بانكي در بالاي شهر مي رود، در عرض چند ثانيه وامي را رله مي كند و به نقطه ئي فقير نشين از شهر مي رود و به برادرش مي گويد كه برايت وام گرفته ام و (در اين لحظه ي تاريخي دوربين چرخي در فضاي كهنه ي خانه ي برادر ضعيف البنيه مي زند و بر حزن اين تبليغ مي افزايد) برادر ضعيف نيز كه دستانش پينه بسته از كار در يك كارخانه كه احتمالا متعلق به فرزندان هاشمي، كپيتاليست جهانخوار و دشمن شماره ي يك سياست هاي احمدي نژاد است و حتما هم نامرد برعكس كارخانه هاي متعلق به دولت نهمي ها مدتي است حقوق كارمندانش را نداده است، آنقدر خوشحال مي شود كه بلافاصله اشك در چشمش حلقه مي زند و بالاي سرش ابري از آرزوي هايي كه تا ديروز محال مي نمود ايجاد مي شود و قندي در دلش آب مي شود و اشك حلقه شده جاري مي شود، و او چنان برادر به شدت پولدار و به شدت بامرام خود را سفت در آغوش مي گيرد كه برادر پولدارش مثل قورباغه ئي كه روي آن لگد كرده باشند صداي قورباغه ئي كه روي آن لگد كرده باشند مي دهد. بعد در آغوش هم مي روند بانك و چكي به مبلغ ده ميليون ريال به او مي دهند كه با آن تمام رؤياهايش را كه پيش تر در آن ابر گنجيده بود تحقق بخشد!!!!!!!!! ده ميليون ريال را به خاطر داشته باشيد!!!!!!!!!
در ورژن دوم زني براي خواهرش همين كار را مي كند. البته در اين مورد زني كه وام را جور كرده است بسيار حجاب مناسبي دارد و رانندگي هم طبعا نمي كند و بخشي از مراحل اخذ وامش هم سانسور مي شود و همه چيز بسيار اسلامي و خوب است. خلاصه به ديدار خواهرش مي رود و باز هم همان داستان بغل و بوس و فشار و اشك و احساسات و حرف هاي عاشقانه و بعدش هم كم كم لباسش را سبك مي كند و مشغوووووول مي شوند به .... (مااااااااااااا!!!! شرمنده! يهويي ذهنم رفت به يه فيلم هاليوودي) خلاصه هيچي، يك چك به مبلغ 5 ميليون ريال كه مي شود القرار ده ميليون ريال تقسيم بر دو، تحويل آن خواهر ضعيف مي شود و او زندگي خوشي را آغاز مي كند.
به هر كجايش فكر كردم دردناك بود! يكي نيست بگويد آهاي باقالي! (اين باقالي را مي شود به مدير عامل محترم بانك مسكن، رئيس جمهور عدالت محور و حتي قاليباف نسبت داد. علت اين نسبت دادن به قاليباف، كله گنده ي تيزكرده ها براي رياست جمهوري، هم اين است كه كسي كه قالي مي بافد حتما قالي دارد ديگر) كجا بوديم؟ آها. آهاي باقالي! اول اين كه آن داداش، اگر آن همه مرام داشت كه اين داداش، اين همه بدبخت نبود!!!!! دوم اين كه 500 هزار تا 1 ميليون براي مسكن به كجاي يه خانواده مي رسد؟ الان يك خانواده ي سه نفري در يك خانه ي 75 متري در يك جاي معمولي تهران بايد 500 اجاره بدهد! مي فهميد؟ (از اينجايش را با احمدي نژادم) عمرا اگر بفهميد! اگر بفهميد مسكن را كه بي شك بزرگترين بلعنده ي حقوق اقشار متوسط و ضعيف جامعه است از سبد محاسبه ي تورمي خارج نمي كرديد! مرد ناحسابي! اجاره ي خانه در تهران 1.7 برابر شده، همان اجاره ئي كه از ميانگين درآمد سطح فقر جامعه به مراتب بالاتر است و عملا بايد از كيسه ي پس انداز ضعيفان و صندوق هاي پشت صندوق و مساعده هاي پشت مساعده و نزول كردن هاي پشت نزول تامين شود! و نه با حقوق دريافتي! شما مي فهميد؟ به خدا اگر بفهميد! همكار من با دريافتي بالاي 900 و دو فرزند هر سال تنها مي تواند مبلغ رهن اضافه شده ي سالانه به واحد مسكوني اجاره ئيش را تامين كند و خدا مي داند كه آن هم به سختي! مرد كوچك! شما نمي فهميد! شما تقريبا هيچ چيز نمي فهميد، آنوقت مي گوئيد منتقدانتان معلوم الحالند و روي بيضه شان حرف مي زنند؟ باز خوب است كه آن ها از يك جايي حرف مي زنند كه دارند! شما كه همان را براي زدن حرف راست هم نداريد! سعي كنيد حالا كه نمي فهميد روي انسانيت و انصافتان كمي كار كنيد شايد آن بخشتان كمي بزرگ تر شود و درد اين ملت را درك كنيد. 120 درصد توان مالي اين جماعت كارمند متاهل بايد صرف مسكن اجاره ئي شود و حقوقشان به ميزان تورم اعلام شده يعني 15 درصد يا مثل ما دقيقا 10 درصد افزايش يابد، آنوقت شما مسكن را حذف مي كنيد و با افتخار هم از پيشرفت هاي اقتصادي و بالاتر از آن، از پيشرفت هاي همه جانبه در مجلس راست و حسيني گزارش مي دهيد؟ و انتظار داريد براي خراب نشدن روحيه تان در سفر به نيويورك و كاراكاس برايتان كف و سوت هم بزنند؟ و باز بگذريم از اين همه تحقيري كه بر سر اين گونه تبليغات ملت بيچاره ي ما مي شوند و از ترس شما و پورمحمدي ها و اژه اي ها و نجف آبادي ها دم بر نمي آورند.
آقاي احمدي نژاد! مردم ما گرسنه اند و همه ي پولشان مي رود براي مسكن! صحنه ئي را ديدم كه هر سال در ماه رمضان ديدنش آزارم مي دهد! صفي بالغ بر پانصد نفره! اين ملتي كه قابلمه در دست و بانكه در بغل منتظر غذاي نذري مجاني يا همان صلواتي خودتان، براي افطارشان هستند همان هايي هستند كه تورم 70 درصدي در كل هزينه هاي زندگيشان را 15 درصد اعلام كرده ايد! اينان همان هايي هستند كه گرسنه اند! همان هايي هستند كه ندارند تا براي فرزندانشان غذاي مادرانه بپزند، اينان همان هايي هستند كه حليمشان را تنها با گندم مي پزند و فرزندشان دلش لك زده است براي رشته هاي لذت بخش گوشت در اين غذاي سنتي ماه رمضان! نگوييد اعتقادات پاك و صفاي غذاي نذري، آن فرم غذا گرفتن بي نياز را شايد بتوانيد در بالا بالاهاي شهر و آن هم با فرمت بورژوا منشانه ي بالاشهري و در حاجي بازاري هاي جاروكش جلوي پاي عسگر و اكبر ببينيد، كه من معتقدم مرده شور سرا پاي مذهب اين جماعت و گنده تر از آن ها را ببرد. اشكالي هم ندارد اگر كسي به اين طرز فكر من بخندد و بگويد عقده ئي! ولي يادتان باشد همه ي اين ملتي كه ديدم پياده اند و بر بار ترافيكي اين خيابان كوهسار شهران نمي افزايند، ساعت ها مي ايستند تا شكم هايشان را سير كنند و كمي صرفه جويي كنند تا براي فردا كه فرزندشان ازشان كرايه ماشين مي خواهد نگويند مگر چند خط اتوبوس در روز سوار مي شوي كه به اين زودي پولت تمام شده است! واي كه اينان با دستاني زحمت كش ساعت ها منتظر چند ملاقه آش رشته يا حليم مي مانند و در جايي ديگر پرادوي فلان و بنز و بي.ام.و ي فلان مي آيد و بدون پياده شدن، از در خانه ئي كه حاج آقا از قبل سپرده به آنجا بروند با سلام و صلوات و ملاقه در دست مي آيند خدمتشان و ظرفشان را پر مي كنند و پشت سرشان هم آب مي ريزند كه سال بعد هم براي بيشتر كردن صواب حاج صلواتي شمال شهر برگردند! آه كه شده ايم گوله هاي اشك و غم!
باز دلگيري بيشتر از آن تبليغات بانك مسكن، داستان نصفه بودن زن است! شكي نيست كه انتخاب اين دو رقم نيم و يك ميليون آگاهانه بوده! اين فريادي است كه از هفت سوراخ اين حكومت زده بيرون كه زن نصف مرد است! فريادي كه به اذن دين، ابايي هم از بيان آن ندارند! آه زنان ذليل سرزمينم! خودتان را هم بكشيد تا اينان باشند شما بايد در خارج از خانه هايتان اين خفت ها را تحمل كنيد! زنان! تا اينان باشند شما بايد جنس دوم باشيد! شك نكنيد!
بيداد و فرياد از اين همه تحقير! اين همه رنج اقتصادي و اين همه درد از عدم وجود آزادي هاي مدني و از اين همه بي عدالتي! دريغا! اين همه رنج براي اكثريت جامعه وجود دارد و هنوز ما در پاي تلويزيون بايد بشنويم كه آقاي احمدي نژاد بگويد آزادترين كشور دنيا را داريم و آقاي رهبري بگويد هر تحريم آمريكا عليه ايران نتيجه ي عكس مي دهد! راست هم مي گويند! آزاديم! آزاد آزاد! مرخص مرخص! بنيه اقتصادي مان بسيار قوي است! اصلا همه ي اين پيشرفت اقتصادي كشورمان در طول بيست و نه سال گذشته به خاطر تحريم هاي امريكاست! واي كه ما چقدر خوشبختيم! چقدر سيريم، چقدر زيبا، چقدر آزاد، چقدر سالم، چقدر امن، چقدر شاد، چقدر اميدوار، چقدر مهرورز، چقدر همه چيز خوب است، وااااااي چه عالي، اصلا ارضا شدم و خلاص!
پي نوشت1: از يك نكته از سخنراني آقاي احمدي نژاد در دانشگاه كلمبيا به طرز اختصاصي حرص خوردم كه ادعاي احترام گذاشتن به دانشجويان مي كرد. كسي آنجا نبود كه بگويد تا كنون به دانشگاه هايتان مخالف راه داده ايد يا نه! و باز كسي نبود بگويد روزنامه شرق را به دليلي غير از گفتگو با مخالف بستيد؟! و خيلي چيزهاي ديگر.
پي نوشت2: همين چند دقيقه قبل آقاي احمدي نژاد در مجمع عمومي سازمان ملل براي تمام دنيا غصه خورد.
پي نوشت3: كاش مي شد كمتر از دست يك فرد حرص خورد. ![]()
پي نوشت4: اگر زورم برسد و طنزي كم خطرتر در باره ي سفر اخير دكتر به مملكت شيطان بنويسم همين روزها خواهيد ديد.
پي نوشت۵: شما! با شمايم! اگر سختتان شد نام اين پست را بگذاريد: "من و اين همه خوشبختي محاله" اما از من نخواهيد نام آن را تغيير دهم. من بي برو برگرد ارضا شدم ![]()
دیده بودمشان، بسیاری را در بسیاری از جمع ها. به انواع، انتقاداتی از ایشان مطرح می کردم اگرچه دلم با نقدهایم نبود، رفتم به استقبالشان تا مطمئن شوم که انتقادم صحیح است و ازشان بدم بیاید! زندانی ها را می گویم! امّا دیدمشان و عاشق شان شدم! چه بچه های خوبی! چه احساسات پاکی، چه دوستی های زیبایی، چه آغوش های گشوده ای، چه و چه و چه .... آن روز با خیلی ها که تنها به نام و نام وبلاگ، می شناختمشان آشنا شدم و مطمئن شدم که خوبند. از شور هریک از این هفده، هیجده ساله های منتظر گرفته تا متانت و عقلانیت سی چهل ساله های جمع و عشق مادران و پدران، یک به یک، از من دل می برد.
خلاصه آزادشان کردند، آن هم خیلی دیر، و هریک در گوشه ای، یکی را در خاکریزهای پل اوین، یکی را در میدان کاج، یکی را در میدان شهرک و باقی را نفهمیدم. صد و پنجاه نفر برای امیر مقابل زندان بودند، پدرش ساعت ها مقابل زندان دست سود اما فرزندش به قول خودش "تیکه تیکه" خود را به خانه رساند تا لااقل بیست سی ماشین معطل عقده های خالی نشده ی زندانگردانان اوینی شوند . دیدم که در آخرین مراحل آزادی محدود که آن را با رحمت نبوی تلفیق کردند و چون شیره بر سر ما مالیدند هم، از آزار این فرزندان به راستی غیور، دریغ نکردند ........ دیدار امیر و بهاره برایم غنیمتی بود. صفای امیر و متانت بهاره و چهره ي درد كشيده و سرشار از عشق و ايمان مادرانشان مرا باز به یاد حلاج بر سر دار انداخت که چه آرام و مطمئن بود ....... از این دو نازنین گفتم، می خواهم گریزی بزنم به کمپین یک میلیون امضاء و چند کلمه با آقای شاهرودی سخن بگویم..........
جناب آقای قضا!!!!! چه کسی باید قانون را تصویب کند؟ مگر نه که مجلس سیصد نفری؟ مگر آن دوازده دانای کل تان بر اسلامی بودن قوانین نظارت نمی کنند؟ مگر رهبری حق تایید نکردن ندارد؟ مگر مجمع تشخیص ندارید که می تواند مصلحت نظام را بر هر چیز دنیا مقدم بداند و یک سر آفتابه بگیرد بر هرچه خواست ملت یا بخشی از آن!!!!؟ بسیج بیست میلیونی را هم دارید که کمپین دو میلیون و ده میلیون امضای "گوربابای مخالف" و "همینه که هست" را در یک شب برایتان آماده می کند!! مگر محمود احمدی نژاد نباید قوانینتان را اجرا کند؟ تازه آقای مرتضوی که گویا حسابی از او حساب می برید و قاضی حداد غیر عادل را هم دارید که به راحتی برایتان کمپین یک میلیون اعدام راه می اندازند!!!!! دیگر از چه می ترسید؟ دیگر چه کار به کار ما حتی با عقیده ای غلط دارید؟ بگذارید ما کشک خود را بسابیم! اصلا خوانده اید که چه متمدنانه در بیانیه ی کمپین، تنها از قانونگذار خواسته شده که نسبت به بازنگری و اصلاح قوانین بر طبق تعهدات بین المللی دولت اقدام نمایند؟ باور کنید ذره ای حق در برخورد تند و زننده ی سیستم قضایی و اطلاعاتی شما با این جوانان لایحه نویس وجود ندارد. کمی چشمتان را باز کنید و بگذارید هر از گاهی لایحه هایی از درون مردم به حکومت چند لایه تان برسد. اگر حرفتان را برحق می






