آهوی محتضر عزیز منو دعوت کرد که از اولین اول مهرم بنویسم (البته احتمالا):
مادرم حساسیت زیادی به تحصیل ما داشت، روز اول مدرسه سر کلاس دو معلم و روز دوم سر کلاس معلمی دیگر نشستم، صبح روز اول آقای طاهری که دوست پدرم هم بود، عصرش کلاس خانم سیاهزاده که یکی از بهترین معلمای شهرم بود و فرداش سر کلاس آقای مشرفی... مخصوصا که می خواستیم حتما بهترین معلم رو انتخاب کنیم. هر سه رو هم دوست داشتم، خانم سیاهزاده به شیفت مادرم نمی خورد که می خواست وقت تعطیلی مدرسه ی اون با هم هماهنگ باشیم ... یادم نمیره روز اول که از وسط زنگ اول می خواستم برم سر کلاس آقای مشرفی که معلم دائمی ام شد وقتی خواستم بگم که قرار شد بیام اینجا گریه ام گرفت، آقای مشرفی هیکل درشتی داشت و چاق بود، وقتی اومد طرفم وحشت برم داشته بود اما اومد و با مهربونی منو نشوند میز اول و تا آخرین روز تحصیل در مدرسه و حتی دانشگاه از ردیف دوم عقب تر ننشستم. روزهای مدرسه ابتدایی رو هرگز فراموش نمی کنم مخصوصا خاطرات قرآن خوندن سر صف رو که یه وقت خواهم نوشت ...
--------------------------------------
پی نوشت مهم: دیروز دوست خوبم مجید ازم پرسید: "آرمین اگه گفتی کدوم یک از این دو کار بیشتر اراده میخواد؟ این که یه روز رو هیچی نخوری، یا این که یک روز رو آگاهانه بخوری؟ اونم با علم به این که جاش باید 60 روز روزه بگیری" و این گونه بود که من به اراده ام افتخار کردم که حاضر شدم 333 روز را بخورم تا حدود 20000 روز روزه بدهکار باشم اما باز هم ککم نمی گزد. خدایا شکرت به خاطر این همه اراده ... 20000 روز تقسیم بر پرانتز باز 365 منهای 29 روز موظفی هر سال پرانتز بسته می شود 60 سال. خدایا من که می دونم تو به من 88 سال عمر نمیدی پس بی خیال ما شو لااقل یه رکورد بشکنیم.
حیفم اومد این عکس رو هم نبینین:
