تبليغاتX
آفتابگردان عاشق

امروز مستندی از جلال آل احمد پخش شد و در ثلث اول این برنامه تلاش زیادی شد که مرگ او را حتما به گردن ساواک بیندازند! من از این ها چه می دانم؟ حتی نمی دانم که چه داروهایی با چه غذاهایی می توان خورد تا یک دقیقه بعد، یک روز بعد یا دو هفته بعد با یک حمله ی قلبی یا مغزی به کام مرگ رفت، نمی دانم و دیگر مهم نیست که آیا جلال چیزخور شد و از دنیا رفت یا مثل این همه پدر و مادر و دوست که در جوانی از کنار ما رفته اند. مرگ شریعتی، صمد بهرنگی یا غلامرضا تختی هر یک مشکوک و متهم ردیف اول آن حکومت شاه، اما  مرگ طالقانی و سید احمد خمینی چه؟ چرا نباید شک کنیم که هریک از این ها چیز خور شده باشند؟ حال از انفجارهای فراوان اول انقلاب و قتل ها و ترورها و مثله کردن ها در بعد از پیروزی انقلاب و تا همین سال های اخیر برداشتی مشابهِ برداشت از مرگِ جلال داشت؟ باز هم باید این ها را به دست تاریخ بسپاریم؟ باز هم باید بگذاریم تا نسلی دیگر پاسخ این ها را پیدا کند؟ آیا فرزندان ما نیز باید جواب سوالاتی را بدهند که ما باید جواب آن را می دادیم؟ داستان سرکوب های امروز دانشجویان و زنان و فعالان حقوق بشری را حتما باید فرزندان ما بدهند؟

پی نوشت: نوشین دوست خوب و مهربونم امروز بهم زنگ زد و از این که دیشب ۱۵ تا از دوستایی که خیلی هم رو دوست داریم دور هم جمع کردم تشکر کرد. کار ساده ای که البته خیلی ها می کنند و خیلی ها نمی کنند. هم از جمع شدن دیشب خوشحالم و هم از مهری که نوشین امروز با تماسش بهم داد... با حرفامون محبت بیافرینیم

نوشته شده توسط آرمين در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 |
این شکست پرسپولیس بسیار به من چسبید، در حدی که بر خلاف میلم حاضر شدم بابتش یه پستِ یک روزه بزنم.  ضمنا به قول ما بچه های زیر شش سال هرچی در جواب گفتی آینه آینه ...

پی نوشت: هاشمي رفسنجاني گفته:‌ روحانيت همواره مورد اعتماد مردم بوده است. كساني كه به فكر حذف يا بدنام كردن روحانيت هستند دنبال چه هستند؟ کدام گزینه پاسخ صحیح است؟

الف: دنبال دختر مردم              ب: دنبال ارضای نیازهای شهوانی

ج: دنبال الّلی تلّلی                 د: دنبال این که آخه بی چیِ این روحانیت اعتماد بکنن؟!

پی نوشت ۲: و امروز شکست استقلال زهرماری بود بر پیکره ی تاریخ ... اه اه اه. به نظر می رسه: "ناصر حجازی برگرد به تیمت ..."

نوشته شده توسط آرمين در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 |

ماشین رو برده بودم زیر شویی، که کاری شبیه آفتوبه رو در توالت های نسل قدیم برای باسن ماشین انجام میده، قبض گرفتم، 4500 تومن، گفتم خوب خدا رو شکر، یه جایی اومدم که پول بیشتر می گیره ولی نباید به دلیل اخلاق خودم از درخواست کارگراش واسه یه دشت و چه می دونم شاگردونگی و این صحبتا سرباز بزنم و باز فکر کنم که کار خوبی می کنم یا نه. خلاصه شروع کرد و شست و منم خیلی سنگین رنگین سوار ماشین شدم و خواستم راه بیفتم که اومد دم شیشه و تق تق تق، یه دشت به ما بده! گفتم پولش رو با دفترتون حساب کردم، اونم با لهجه ای که معلوم نبود مال جنوب هنده یا شمال افغانستان، گفت "ماشینت برگرده" درست نفهمیدم، گفتم "چی؟" گفت "هیچی، گفتم برگرده، ماشینت برگرده" و با دست حرکت برگشتن ماشین رو نشون داد و با دوستاشون در کارواش بهم خندیدند، نمی دونم سابقه داشته که دعاشون بگیره یا یه چیز دیگه پشت این قضیه بود، مثلا اون حرکت دست در حکم یه فحشی، چیزی، بود. راه افتادم و از تو آینه دیدم که همچنان به لعنت فرستادنش ادامه می ده و البته شاده از این موضوع ... احتمالا از این که اگر پول نگرفته لااقل لعنت فرستاده ...

پی نوشت۱: این تیکه آخرش رو که گفتم ناگهان یاد زیارت عاشورا افتادم، البته با این تفاوت که اونجا لعنت می فرستن و بهشون حلیم و صبحونه میدن و تو کارواش پول می گیرن و بهت فحش میدن و یه کار مفیدی هم برات می کنن!

پی نوشت۲: تا آخر اون روز خیلی با احتیاط رانندگی کردم، اما جدای از این موضوع احتمال این که من در زندگیم چپ کنم با ماشین زیاده ها ... اونایی که رانندگیِ پر سرعتِ منو دیدن خوب می دونن ...

پی نوشت۳: دقت کردین این روزا چقدر تعداد کسانی که یه ۲۰۰ تومنی کم دارن تا خودشون رو به خونه شون که اکثرا هم کرجه برسونن؟ شایدم مدتیه قیافه من شبیه اینایی شده که در این موارد به طرز احمقانه ای کمک می کنن!

پی نوشت۴: اونقدر برای خودم دغدغه ی روحی و عاطفی درست کردم که دارم دیوونه میشم. دیگه نمی تونم. شاید در دلم رو ببندم ...

پی نوشت۵: ولی همه تون رو دوست دارم ...

پی نوشت۶: حکم تعزیری برای چهار دوست برابری خواه بریدند. تا حالا کسی از کمپینی ها، روی حکم، زندان نکشیده، یعنی نذاشتیم، این بار هم نمیذاریم

 

نوشته شده توسط آرمين در شنبه شانزدهم شهریور 1387 |

به مناسبت یک ایمیل که عکس های "سومین جشنواره بین المللی زنان سرزمین من" را می نمایاند، به عکس های زیر که نمونه هایی از لباس های برگزیده این جشنواره است توجه فرمائید:

من مد اسلامي ام

من مُد اسلامی ام زیکزاک و خال خالی ام        هیچ معنی ئی ندارم، بَه بَه چقدر عالی ام

با مردا کار ندارم، فقط برای زنهام                    دشمن برجستگی، آخه من اسلامی ام

مایو و تاپ ندارم، یه نوعی از چادرم                 روسری هام دو مِترَن، هم قد یک قالی ام

شلوارا پاچه گشاد، دشمن فسق و فساد        گندا رو می پوشونم، عاشق ماسمالی ام

لباس نگو، "آویزون" اسم دقیق منه                 وارفته و شلم من، انگاری اسهالی ام

به من میگن من مُدم، مُد رو ولی می پوشن     هیشکی دوسَم نداره، از بس که پوشالی ام

فلسطینی، افغانی، لبنانی یا عراقی               مشابه زنای یه جای اشغالی ام

هویتی ندارم، مردم منو نمیخوان                     بدون شک زاده ی حجاب اجباری ام

فری سایز و بد استیل، بی ریخت و بد سلیقه    خنده داره، شبیهِ لباس بارداری ام

به من میگن فرهنگ ساز، زنا رو می کنم ناز      من دشمن قشنگی، فرهنگ ساز زوری ام

دور از جونت خلاصه، تناسبی ندارم                  نقش و مدل تِرِکمون، میونِ باقالی ام

 

شعر فی البداهه را در سالروز تولد دو سالگی کمپین یک میلیون امضا به همه ی زنان و مردانی که با کمپین، تمرین عدالتخواهی کردند تقدیم می کنم، به آنانی که بیش از هر گروهی از فعالان اجتماعی ایران، در معرض از دست رفتن حق آزادی خود بودند ... و به آنانی که بیش از هر سایتی در دنیا در طول دو سال اخیر فیلتر شدند.

ضمنا ما نمرديم و يك لوگوي آبي هم از دوستان عزيز كمپيني ديديم 

نوشته شده توسط آرمين در سه شنبه پنجم شهریور 1387 |