تبليغاتX
آفتابگردان عاشق
دوستت دارم را با من بسيار بگو. دوستم داري را از من بسيار بپرس
طرح توسعه دانشگاه تهران و یک سوال یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 10:40 «

نمی دانم این طرح را می شناسید یا نه! طرح توسعه پردیس مرکزی دانشگاه های تهران و علوم پزشکی. طرحی که سابقه ای چند ده ساله دارد و اکنون با جدیت در حال پیگیری است. ابعاد طرح را بلوار کشاورز در شمال، خیابان وصال در شرق، خیابان انقلاب در جنوب و کارگر در غرب تشکیل می دهد و بر این اساس در آینده، دانشگاه تهران خیابان های قدس، 16 آذر و پورسینا را خواهد بلعید. در این پروژه با معمار با سابقه و شرفمندی که مشاور طرح است و دوستانی دانا و نازنین همکاری نزدیک دارم. اما موضوعی که به شدت برایم جالب و البته مهم است ویژگی های توسعه ی فیزیکی در محدوده ی مذکور است. به تدریج ساختمان های موجود در محدوده طرح در حال تملک و تخریب و آماده سازی برای اجرای طرح و پیاده سازی فضای جدید این سمبل بزرگ علمی و فرهنگی کشور و مهد ارزش های آزادی خواهانه ی جنبش تاریخی دانشجویان است. پروژه هم اکنون مرحله ی فاز صفر طراحی را طی می کند، مرحله ای که به مراتب از فازهای بعد آن بااهمیت تر است.

و اما یک سوال اصلی برای من: به نظر می رسد قرار است دانشگاه تهران مانند بسیاری از دانشگاه های مدرن دنیا بدون مرز و حصار پیاده شود، فضای زیبایی که آمیختن مردم با دانشجویان فرهیخته ی دانشگاه را در خود خواهد دید و از آن بهره خواهد جست. با این فرض دلم می خواهد نظرتان را درباره ی نگاه امنیتی و انتظامی به باز شدن این فضا بدانم. آیا امکان حضور آسوده ی نیروهای انتظامی در یک فضای بی در و دروازه خوب است؟ آیا امکان خروج از این فضای بی در و دروازه خوب است؟ آیا احتمال حضور نیروهای لباس شخصی با آسایش بیشتر در این فضا خوب است؟ آیا امکان حضور ساده تر دانشجویان دانشگاه های دیگر باید مثبت ارزیابی شود؟ آیا نزدیکی دانشگاه به مردم جامعه مخصوصا با توجه به حضور نیروهای انتظامی را می توان مفید دانست؟ این فضا برای حرکات آزادی خواهانه ی دانشجویان در اصلی ترین پایگاه این جنبش مناسب تر خواهد بود؟ آیا اصولا این مساله، مساله ی مهمی است؟

 

محدوده مصوب طرح توسعه دانشگاه تهران

 

پی نوشت: حس کردم دوستان با دید منفی با موضوع سوال برخورد خواهند کرد. به هر حال معتقدم این طرح اولیه اصولا با هدف تخریب دانشجویان ارائه نشده است. شخصا آقایان دکتر امید، معاون دانشگاه و دکتر حجت مدیر پروژه در دانشگاه را نیز انسان های مثبتی شناخته ام.

 

نوشته شده توسط آرمين | موضوع: | لینک ثابت |

وارطان سخن بگو چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 16:0 «

 

آن روی سکه

جمهور، جمهوریت، وارطان، مهدی محسنی در بعضی جاها نازلی هم آمده اما البته فقط یک جا آن هم پیش احمد شاملو که خودش سمبل فریب خوردگی و روشنفکر نمایی است...

آهای جمهور، ای مخل امنیت و آسایش عمومی، حقت بود! آن قدر هی نوشتی که تو را فیلتر کردند. دلیلش هم خیلی ساده است: "حقت بود." می خواستی این همه گرد و خاک نکنی، اصلا شنیدم وضع بحرانی هوای خوزستان گرم هم به خاطر همین گرد و خاک های تو بوده، باز هم میگی حقت نبود؟ به به. شنیدم کارای خیلی بدی می کنی، اصلا مهندس رو چه به قلم؟ ها؟ تو مزد می گیری؟ قلم هم داری؟ خوب قلم به مزدی دیگه! بس نیست؟ وبلاگت هم که به به! شنیدم تو مسائل عاطفی مقامات هم دخالت می کنی! خیلی جرمات سنگینه. یهو برگرد فکر و استدلال هم بکن و خلاص دیگه.

تازه شنیدم از اسم محسنی اژه ای هم چند جا سوء استفاده کردی که این عضو دلسوز بدن انقلاب رو بدنام کنی، اصلا جای تو ایران نیست، تو لایق نوشتن توی نشریه های وزین این مملکت نیستی. تو اصلا حقته بری تو همون رسانه های بی بی سی و بی بی سی و پنج و اینا بنویسی. برو دیگه دوسِت ندارم. اسمتو نمی خوام بیارم .....

 

این روی سکه

 جمهور را فعلا از روی نوشته هایش می شناسم و می خوانمش، دوستش دارم و احترام زیادی هم برایش قائلم؛ چرا که هم از او می خوانم و می آموزم، هم به منطق قوی اش و دانایی اش اعتقاد دارم و هم احساسات انسانی اش را در نوشته هایش می بینم.

ویژگی باارزش نوشته های او را در همه جانبه بودنش می بینم. سیاست، زنان، کودکان، کار، اقتصاد، سکسولوژی، کنایه ها و مایه های طنز و شاید از همه مهم تر توجه به ابعاد وسیع مشکلات فرهنگی و اجتماعی مردم و با تاکید به مشکلات خوزستان ؛ آسان نیست از همه چیز، خوب نوشتن.

بی شک انتخاب چند باره ی مهدی محسنی در برترین های وبلاگستان هم نشان از خوبی جنس نوشته هایش است و هم خوبی جنس خودش که بی هریک از این ها حاصل نخواهد شد.

دلم می خواهد روزی بتوانم با متانت نوشته های ایشان، بی عصبانیت و بی ادبیات زشت و گاه زننده بنویسم. محسنی و محسنی ها باید بنویسند و دست اجتماع ما را بگیرند. فقط مانده ام این جوک چند ساله ی "زین پس به جای واژه ی غریب و غربی اینترنت از واژه ی کاملا داخلی و جمهوری اسلامیزه شده ی فیلترنت استفاده کنید" تا کنون برای هریک از این تصمیم گیران حوزه ی اطلاعات و سیاست و فرهنگ ایران فرستاده نشده است؟ آیا خجالت نکشیده اند؟

سانسور جمهور و نوشته هایش را، چون، سانسور تمام نویسندگان آزاده ی ایران و خودسانسوری زشت و ناخواسته ی ملت ایران تقبیح می کنم.

 

پی نوشت1: میرا برای او نوشته است.

پی نوشت2: شاملو هم برای او نوشته است:

«ــ وارطان! سخن بگو!
   
مرغ ِ سکوت، جوجه‌ي مرگي فجيع را
   
در آشيان به بيضه نشسته‌ست

پی نوشت3: دلگرمی محسنی عزیز اصلی ترین انگیزه ی من از نوشتن این مطلب است.

پی نوشت4: اردیبهشت، ماه تولد نیمی از زنان و دخترانی است که دوستشان دارم. تولد دوستان نازنینم نفیسه که درست خواهر واقعی زندگی من است، نازلی، دختری که احساسات انسانی اش را همواره ستوده ام، آزاده گرامی و عزیز و عروس آینده ای نزدیک و آزاده ای دیگر و علیرضا، عروس و داماد امشب که میهمان ایشانیم تبریک می گویم.

نوشته شده توسط آرمين | موضوع: فرهنگي، اجتماعي | لینک ثابت |

طنزی نقد آمیز !!!!! به لایحه قانون مجازات جرم سیاسی و مصادیق آن پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 20:30 «

امروز خبری در خبرگزاری جمهوری اسلامی دیدم که با خواندنش موجی از شادی تمام وجودم رو فرا گرفت. حتی نزدیک بود به اوج خوشحالی برسم، چون به این نتیجه رسیدم که من اصولا مجرم نیستم. خبر چنین بود: (آن را با جملات معترضه ام که اصلا هم قصدش اعتراض نیست در زیر بخونین)

مصاديق جرم سياسي و مجازات‌هاي آن در جلسه مسوولان عالي قضايي در تهران به تصويب رسيد.

در اين جلسه كه به رياست آيت الله سيد محمود هاشمي شاهرودي برگزار شد ، درادامه بررسي لايحه قانون مجازات اسلامي ماده چهار اين لايحه با موضوع جرم سياسي مورد بررسي قرارگرفت و مصاديق آن از سوي مسوولان عالي قضايي به تصويب رسيد .

براساس ماده چهار لايحه مجازات اسلامي هريك از اعمال زير چنانچه با قصد مخالفت با نظام جمهوري اسلامي ايران صورت گيرد و متضمن خشونت نباشد جرم سياسي محسوب و مرتكب به حبس از شش ماه تا دو سال يا اجبار به اقامت درمحل معين يا منع از اقامت درمحل معين از دو تا سه سال و محروميت از حقوق اجتماعي به مدت پنج سال محكوم خواهد شد . این اعمال به شرح ذیل است:

فعاليت‌هاي تبليغي موثر عليه نظام (که بارها و بارها از سوی رسانه ی ملی اعلام شده که ما بی اثر هستیم و بحمدالله ملت هشیارند)، برگزاري اجتماعات يا راهپيمايي‌هاي غير قانوني (من حتی در راهپیمایی ها و اجتماعات قانونی هم شرکت نمی کنم چه رسد به غیر قانونی. البته چند بار با چند انسان ناجور رفتیم فرحزاد که امیدوارم بزرگان نظام مرا به خاطر آن ببخشند)، نشر اكاذيب يا تشويش اذهان عمومي از طريق سخنراني درمجامع عمومي (خدا رو شکر من اصلا سخنرانی نمی کنم، و اگر میکروفن گیرم بیاید ترجیح می دم یه شهرام شب پره ای نه ببخشید هلالی ئی چیزی بخونم که مردم شاد بشن) ، انتشار دررسانه‌ها (خوشبختانه معمولا رسانه ها در من منتشر می شوند نه من در رسانه ها) ، توزيع اوراق چاپي يا حامل‌هاي داده (ديتا) وامكان آن (من پرینتر ندارم، رایترم سوخته، فلشم رو گم کردم، پول مفت هم واسه کار بی فایده نمیدم، ولم کنین دیگه، اه.  اما جدا من نفهمیدم "امکان آن" یعنی چه؟ یعنی اگه کسی امکان چاپ داشته باشه به خودی خود مجرم محسوب میشه؟) ، تشكيل يا اداره جمعيت غير قانوني يا همكاري موثر درآنها (این کار مخصوصا با قید موثر بودنش که اصولا از هیچ ایرانی بر نمیاد. من که هیچ. اصلا نمی دونم، این آقایونی که تصمیم می گیرن واقعا اینا رو نمی دونن؟) و تلاش براي ايجاد يا تشديد اختلاف بين مردم در زمينه‌هاي ديني، مذهبي، فرهنگي و نژادي (آقایون، به خاطر خودتون میگما! اگه همه ی اینا متحد بشن که دمار از روزگارتون در میارن. پس لطف کنین سریع این بند رو حذف یا به صورت عکسش تغییر بدین. من اینا رو میگم، بازم شما بگین آرمین بده (به فتح ب) ) از مواردي است كه درماده چهار لايحه ذكر شده است.

درتبصره يك ماده چهار اين لايحه آمده است : چنانچه جرم سياسي همراه با يكي از جرايم ديگر ارتكاب يابد، مرتكب به مجازات اشد محكوم خواهد شد. (حقشونه. اصلا کسی که کار سیاسی بکنه، مشروب هم بخوره، بچه بازی هم بکنه، مجازاتش اعدامه. اصلا من عاشق این تبصره هام. دلم غنج میزنه وقتی می خونمشون)

همچنين درتبصره دوم اين لايحه آمده است كه صرف انتقاد از نظام سياسي يا اصول قانون اساسي يا اعتراض به عملكرد مسوولان كشور يا دستگاه‌هاي اجرايي يا بيان عقيده درارتباط با امور سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي ، اقتصادي و نظاير آن جرم محسوب نمي‌شود . (متاسفانه در متن قانون نامی از خرابی کردن کامل و زردرنگ به عملکرد مسوولان آورده نشده و این خود نوعی نقص قانون است که می تواند موجب خدشه دار شدن دستگاه قضایی کشور در جایگاه بین المللی اش شود )

پ.ن1: شنیدیم آقای باقی پس از تجدید نظر دادگاه، از سه سال مجازاتش تبرئه شد اما همچنان حکم یک سال مجازات زندان را خواهد گذراند. بر این اساس و نیز بر یک سری اساس های دیگر که در بالا ذکر شد به نظر می رسد آقای باقی به اندازه ی یک سال قصد اجتماع و تبانی و تبلیغ علیه نظام را داشتند. یعنی آن قدرها هم که از اول فکر می کردیم انگار قصد نداشتند. (آقای باقی را عزیز می دارم و آرزو می کنم سلامت جسم و روحشان در زندان از دست نرود)

پ.ن۲: ارتباط بین ایجاد اختلاف در زمینه های مذهبی و نژادی و این ها را با جرم سیاسی چندان نفهمیدم

پ.ن۳: الهام عزیز فرمان به شعر و احساس داد. اطاعت مهربان همزاد من.

پ.ن۴: گویا مجبورم مطلب طنز راه های جلوگیری از احمدی نژاد را با سانسور زیاد بنویسم. دیشب که با دوستی مورادی را مطرح کردم چنین نتیجه ای گرفتم که اگر چنین شود ارزش نوشته بسیار کم خواهد شد و مجبورم بر خلاف میلم مطلب جدی بنویسم.

پ.ن۵: این مطلب رو که برای بار دوم خوندم اصلا ازش خوشم نیومد.  زود آپ می کنم تا کمتر بخوننش  آبروریزیه به خدا

پ.ن۶: سرقت مسلحانه چیست؟ در این باره نیز خواهم نوشت ... این روزها عجیب از سرقت های مسلحانه ی جاری، در رنجم. ولی نمیذارم به کارشون ادامه بدن.

 

نوشته شده توسط آرمين | موضوع: بحث سياسي روز | لینک ثابت |

"چرا" بر خویشتن هموار باید کرد ... ؟ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 15:3 «

انتخابات هم تمام شد، نفر آخر اصلاح طلبان در تهران، آن هم به خیرِ نام کارگر، تنها راه یافته ی آنان به مجلس بود، مجلسی که بدون حضور نماینده ای قوی از اصلاح طلبان، راه سختی را پیش روی چشم به راهان بهبود اوضاع قرار داده است. گروهی از نزدیک ترین دوستان خودم با این سوال که "چرا باید به وسیله ی رای هایمان مشروعیت این نظام را تایید کنیم؟" رای ندادند و طبقِ معمولِ چند دوره ی اخیر حکومت را یکدست تر کرده و ابزارهای بیشتری را برای تبلیغات در اختیار اقتدارگرایان قرار دادند و مشروعیتشان را در بین اقشار پایین تر اجتماع افزایش دادند (شاید). یادمان باشد که در این مجلس از اعلمی و حتی از افروغ مجلس هفتم هم خبری نیست، نمی دانم از کجای این مجلس می خواهد صدا در بیاید تا دولت فعلی همین طور ما را به سراشیبی سقوط نبرد. من که احساس می کنم دیگر مجبوریم به حضور لاریجانی در مجلس دل خوش کنیم.

آری! انتخابات مجلس تمام شد، حالا دغدغه ی بعدی، انتخاب رئیس جمهور است و باز گفتگویی که دوست دارم زودتر شروع شود و نه چند روز مانده به انتخابات، گفتگویی که با همان سوال مشروعیت نظام آغاز می شود. در باب مشروعیت نظام از نظر بنده یک نکته ی آشکار وجود دارد: والله مشروعیت نظام زمانی که اصلاح طلبان با آن رای بالا به مجلس و دولت رفتند بیشتر زیر سوال رفت؛ نه به این خاطر که آن ها ضعیف تر بودند، بلکه به این دلیل که مشکلات اساسی این حکومت را خواسته یا ناخواسته به چشم و گوش مردم رساندند؛ والله پایه های استبداد در دوره ی اصلاحات بیشتر لرزید تا امروز، وگرنه ایمان دارم که باز هم اصلاح طلبان را مجاز بر کسب سهم از حکومت می دانستند. والله مشروعیت نظام به چشم مردم ما و حتی دنیا با یکپارچگی حکومت کاهش نمی یابد. البته نمی دانم چرا گاهی فکر می کنیم که مشروعیت نظام را باید از دید امریکا یا دنیای غربِ همراه با او ببینیم! اگر موضوع این باشد که امریکا از حکومت ما راضی است یا نه، که شک نکنید در هر صورت ناراضی است اما خودمان را در نظر بگیریم که حالا که با افزایش فشارهای عمومی به مردم در دولت فعلی، باید ترس از جنگجویی امریکایی و فشارهای اقتصادی ناشی از تحریم ها را مضاعف حس کنیم. چرا این همه را نمی بینیم و یکسره می خوانیم "چرا بر خویشتن هموار باید کرد، رنج آبیاری کردن باغی، کز آن، گل، کاغذین روید؟ " بیایید بخوانیم "من و سکوت؟ محال است. سکوت عین زوال است، سکوت یعنی مرگ ..." یا "بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بگذاریم. کجا؟ هرجا که اینجا نیست ..." باور کنیم که ره توشه ی ما می تواند فضایی باشد که می توان گاهی در آن حرف زد، نه فضایی که تا سخن بگویی درب های زندان به رویت باز می شود. به جای نام "تسلسل" برای اصلاحات نام "تمرین دموکراسی خواهی در فضایی رعب آور" بر آن بگذاریم. بگذاریم گل کاغذین بروید تا خار بیابانی ...

 

پ.ن 1 : باید از همین حالا آغاز کنیم، این دولت نباید ما را تا پنج-شش سال دیگر نابود کند. ما نباشیم نابودیمان حتمی است. این روزها اگر به خرید بروید می بینید لجام گسیختگی بازار را و بی اختیاری دولت را در کنترل آن. اوضاع وخیم است. باید خاتمی بیاید، تنها کسی که امروز می توان امید به انتخابش از سوی مردم داشت. نزدیکان ایشان! تلاش کنید. ناز هم کرد نازش را بکشید.

 

پ.ن 2 : کروبی را چه کنیم؟  

 

پ.ن 3 : قطعه شعرهای پاراگراف آخر از اخوان عزیز و حمید مصدق. قطعات اخوان را اگرچه از یک شعر اما برای کاربرد مورد نظر انتخاب کردم و می دانم که نقض غرضی نیز در آن نهفته است.

 

پ.ن 4 : روز انتخابات با چهار دوست خوب وبلاگ نویس رفتیم و رای دادیم و هفت دوست دیگر که همراهمان بودند به ما خندیدند و از ما عکس گرفتند. حیف که عکس من با دو من ریش تبلیغ برای نظام می شود وگرنه می گذاشتم ببینید.

 

پ.ن 5 : در مطلب بعد طنزی برای راه های رئیس جمهور نشدن احمدی نژاد خواهید خواند.

 

نوشته شده توسط آرمين | موضوع: بحث سياسي روز | لینک ثابت |

نام خلیج فارس چقدر می ارزد؟ بیش از خواهرم؟ جمعه بیست و سوم فروردین 1387 1:47 «

این پیام را چند بار دیده اید؟

"برای برگرداندن نام خليج فارس به نقشه ماهواره اي و آنلاين گوگل ارت نياز به 1 ميليون امضا داريم. به عنوان يک ايراني خواهشمندم روي لينک آبي زير کليک کرده و براي حذف نام خليج عربي آنرا امضا نماييد. کار سختي نيست http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html اين پيام را براي تمامي دوستانتان ارسال نماييد"

من که لااقل در طول این دو روز اخیر از بیش از پانزده نفر از لیست مسنجرم دریافت کردم، با دلخوری و حتی اکراه امضایش کردم و همین مطلب را برای بسیاری هم فرستادم، حتی با اس ام اس هم از کسی که شاید سه سال است ندیده ام اش و در طول این مدت هم خبری از هم نگرفته ایم دریافت نمودم! آخر این چه رسمی است ملت؟ هان؟ اصلا منکر دفاع از جنبه ی ملی این پیغام نیستم! اصلا رد نمی کنم که حتی با وجود حکومتی که ملیت ما را زیر پا نهاده و بارها بر حس میهن دوستی ما خرابی کرده است باید ساکت بنشینیم و به تغییر هرچه نام فارس است به العربی نگاه کنیم و دم بر نیاوریم اما وقتی این همه بی اعتنایی مردم را به مردم می بینم از زدن این امضا بدم می آید؟ مردمی که خودش را دوست ندارد، هموطنش را دوست ندارد، مادرش را، خواهرش را، همسرش را، دگراندیش اش دوست ندارد ایران می خواهد چه کار؟ فارس به چه دردش می خورد؟ آری دلم به حال کمپین های انسان دوستانه ی ایران می سوزد. این لینک را برای این همه دوست فرستادم، و بسیار برای خودم برگشت، لینک کمپین یک میلیون امضا را برای تمام لیست خدا نفری مسنجرم فرستادم اما حتی یکی اش هم برایم بر نگشت، یعنی send to all نشد. این دل سوختن ندارد؟ یعنی واقعا تضییع حقوق نیمی از جامعه قد یک تغییر نام در google earth ارزش ندارد؟ یعنی کمپین قانون بی سنگسار قد همین کمپین برای ما نمی ارزد؟ یعنی دفاع از زندانیان بی دفاع فراوان کشور ما برایمان به حد یک اسم نمی ارزد؟ امضا برای آزادی کسی که از 18 تیر 78 در زندان است به اندازه ی یک تغییر زپرتی نمی ارزد؟ حقوق از دست رفته ی مردم کشورمان از نفت 100 دلاری چه؟ لرزیدن کارتن خواب بیکار چه؟ مرگ کودک کار چه؟ اصلا مرده شور من و هر که از سیاست می نویسد و دلش برای حقوق بشر و کودک کار و زن  می سوزد ببرد، اما این همه از دست دادن حقوق کشور در همین دریاهای شمال و جنوب و مرزهای شرق و غرب چه؟ این ها قد یک نام در گوگل ارزش ندارد؟ واقعا نام فارس یا عربی چه فرقی می کند وقتی از جزایر سه گانه وقعی نمی بریم؟ وقتی سواحل دریاهایمان هنوز قلمرو پاسبانان است؟ عرض یک روز چند ده هزار امضا برای یک نام جمع می کنیم اما برای امضای یک بیانیه ی عدالتخواهانه دستمان می لرزد! آخر این کجایش انسانی است؟ کجای این کار، کجای این ایرانی بازی و وطن پرستی ارزش دارد؟ من که از نام ایرانی بر خود شرم دارم وقتی هنوز قانونم بیضه ی مرد را بر زن ارجح می داند، وقتی فقاهت ولایت مطلقه ی کشورم است، وقتی مجازات زناکار در کشورم سنگسار است، وقتی اخراج های عقیدتی این همه در کشورم جاری شده است، وقتی معلمی در کشورم انتظار اعدام را می کشد، وقتی زندانی سال ها اوین کشیده ی کشورم جرات بازگشت به کشورش را ندارد، وقتی کمپین یک میلیون امضای زنان به خاطر ترس من و تو بعد از دو سال به اندازه ی همین کمپین چند روزه امضا برایش جمع نشده است! ای کاش عرب باشم و خلیجم عربی باشد تا بخواهم این همه مغز شویی و قلم شکنی و گلو فشاری را تحمل کنم. عرب بودن هزار بار به از این ها. ای ننگ بر ما که ایرانی هستیم! ننگ بر ما که از این همه حقوق انسانی مان می گذریم و یک نام را به خواهرانمان ترجیح می دهیم!

 

 

پی نوشت بی ربط 1: جامعه ی کش داران نظام طی اعلامیه ای اعلام کرد: "وزیر کشور هم رفت، نمی دانیم همچنان باید با جسارت ازدواج موقت جوانان را در جامعه ترویج کنیم یا نه؟ یکی تکلیف ما را روشن کند. داشتیم یکی رو واسه یکی جور می کردیم ها! تازه به قیمت خوب" داستانش را که به یاد دارید!!

پی نوشت بی ربط 2: با حذف پورمحمدی از دولت و بارزتر شدن دیگر ملای دولت نهم، و به خاطر ارج نهادن به تلاش های وزیر اطلاعات، میدان محسنی به نام میدان محسنی اژه ای تغییر نام یافت.

پی نوشت بی ربط 3: یکی از زیباترین جملاتی که این روزها خواندم این بود از فردریش نیچه: "آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های والا در اوست نه شدت آن احساس ها" به به، به به ... باید طلایش گرفت.

پی نوشت بی ربط 4: این مشعل المپیک کِی میاد در اعتراض به له شدن تبتی ها در چین، بریم خاموشش کنیم؟ آآآآآآآآی نفس کش

نوشته شده توسط آرمين | موضوع: فرهنگي، اجتماعي | لینک ثابت |

مقتدی! گه زدی! خدا نگهدار تو! دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 2:56 «

دلم می خواست مطلب خودنمایانه و خودستایانه ی قبلی ام را به وسیله ی مطلبی جدید له نکنم و همه بخوانندش و همین طوری الکی گولم را بخورند و فکر کنند من آدم خوبی هستم، اما مقتدی نگذاشت. این پسره ی شیطون بلا دسته گل به آب داد، و چیزی گفت که مخ بسیاری از مقامات دنیا را دچار باد معده کرد. در بخشی از مصاحبه ی مقتدی صدر، رهبر گروه نظامی جیش المهدی با شبکه الجزیره و در پاسخ به اتهام اجرای برنامه های ایران در عراق بوسیله ی او، مطلبی را عنوان کرد که از سوی سایت تابناک (بازتاب سابق) گستاخی مقتدی صدر در مقابل آیت الله خامنه ای تعبیر و تیتر شد. پاسخ مقتدی جیگر طلا چنین بود: "من در ديداري كه سال گذشته با رهبر ايران داشتم، ايشان را نصيحت كردم، ببخشيد يادآور شدم كه با اهداف «سياسی و نظامی» دولت ايران در عراق موافق نيستم و ايران بايد به اين دخالتها پايان دهد." من که مطلب را خواندم، چون هنوز جزو مقامات دنیا نشده ام فقط کفم برید و از هرگونه کار صدادار و بودار خودداری کردم. راستش این اتهام در تمام مدتی که سپاه مهدی بعد از اشغال امریکایی عراق به فعالیت های نظامی اش می پردازد در برابر ایشان مطرح شده و بارها به وسیله ی سیاستمداران و مفسرین و نوری زاده که گویی مقتدی و سید علی آقا را بهتر از برادرش می شناسد ادعا شده است که چه به لحاظ مالی و چه در سیاست گذاری مقتدی صدر تحت تاثیر سیاست خارجی رهبر حکومت ایران قرار دارد، اما مقتدی با این سخن بسیاری از معادلات را به هم زد و علاوه بر تایید دخالت های ایران در عراق که بارها به وسیله مقامات ایران رد شده است مخالفت خود را با این فعالیت های مداخله جویانه ابراز نمود. و با نوع ادبیاتش نیز بسیاری را شگفت زده کرد و به نوعی به مردم ایران هم گفت که حواستان باشد اینقدر مرد شماره یک کشورتان را در ذهنتان باد نکنند! لااقل من که دلم می خواهد چنین نتیجه ای بگیرم چراکه برای بسیاری از مردم ما این طور جا افتاده که آقای خامنه ای، به مقتدی و نصرالله و خالد مشعل نگاهی کاملا از بالا به پایین دارد اما چندین بار نمونه هایی دیده شده که این ها کم هم برای رهبر انقلاب ایران گردن کلفتی نمی کنند و قلب ما را نمی فشارند. نمونه های این کلفتیِ گردن را هم به جان خودم وقتی سرشان را کمی بالا می آورند می شود دید که لااقل یکی دو سانت شعاع گردنشان از آقای ما بیشتر است. الهی بمیرم! از طرفی آمریکای تنفرانگیز که ارواح عمه اش دارد با تروریسم دولتی و ملٌتی در عراق و بقیه دنیا مقابله می کند این وسط نمی داند باید قسم حضرت مریم را قبول کند یا دم کروکودیل را!

به هر حال در پی این اقدام شنیع مقتدی صدر که احتمالا بدون هماهنگی با ما صورت گرفته است آفتابگردان عاشق که تا همین دیروز از هرگونه اساعه ادب وبلاگی به ایشان وحشت داشت چون فکر می کرد شاید اقدام علیه امنیت ملی تلقی شود، ضمن محکوم کردن این غلطای اضافی پیشنهاد می کند دولت هرچه سریعتر ضمن ایجاد یک حرکت خودجوش مردمی یک راهپیمایی اعتراضی راه بیندازد و شعارهایی به شرح ذیل را نثار روح مقتدی صدر و پیش تر از همکاری و بددهنی شما ملت شریف هم تشکر نماید:

  • انرژی هسته ای، حق مسلم ماست (پیشنهاد می شود این شعار به عنوان شعار اصلی جا بیفتد
  • توپ، تانک، فشفشه، مقتدی صدر بارکشه (همینه که هست، بارکشه و لاغیر، صلوات)
  • شیر سماور، کمشه، اگزوز خاور، کمشه، بمب و منوٌر، کمشه، صد تا شناور، کمشه، اونجای ...... (بی جنبه بازی در نیار دیگه، با شماما! نه جای اون چند نقطه کسی رو جایگزین می کنی، نه تصورش می کنی، نه هیچی دیگه! شما فقط شعار میدی و بس!)
  • مقتدی، گه زدی، خدا نگهدار تو (قسمت دوم این شعار در حمایت از اصل فعالیت های نظامی ایشان بیان می شود)
  • روزی بود عاشق تو بودم، از دست تو خیلی راضی بودم، اما تو باز شیطونی کردی، نزدیک من نیا تو (ببخشید کمی طولانی بود، به جای اون اگه فحش بدی بلدین که همین مفهوم رو برسونه هم قابل قبوله)
  • دختر بندری، تو چقدر نازی، اهل آبادان، یا که اهوازی؟ (ببین، خر تو خره، بدتر از اینا رو هم اون وسط بخونی کسی نمی فهمه، دستای بندری بالااااااااااااااااااا، حالشو ببر)
  • ای رهبر آزاده، مقتدی صدر خیلی گاوه! (شما نگران وزنش نباش، شعارت رو بده)
  • اس اس چیکارش می کنه؟ سوراخ سوراخش می کنه (این شعار با توجه به اقدام قلب جریحه دارکن مقتدی صدر، برای افزایش روحیه تیمی در مسابقه این هفته با پرسپولیس داده خواهد شد)

                          

 

پی نوشت۱ : دقت کردین مقتدی چه فیلمی سر تصحیح جمله ی "خامنه ای رو نصیحت کردم" به "بهش یادآوری کردم" بازی کرد؟ این تیکه رو درست عین ادبیات خودم حرف زد که اول حرفش رو می زنه بعد یه خاک بر سرم میگه و تصحیح می کنه، منم که خوابم. خدایی خیلی بچه تیزیه، حقشه هرچی پول گرفته.

پی نوشت۲ : قیافه اش رو نیگا! آخه کی به این، زن میده؟  این از منم بدتره دیگه

پی نوشت۳ : نظر شما را به حرکت دست ایشون جلب می کنم

پی نوشت۴ : دوستت دارم ها رو از هم دریغ نکنیم

نوشته شده توسط آرمين | موضوع: طنز سياسي | لینک ثابت |

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد پنجشنبه هشتم فروردین 1387 18:47 «

بدترین سال عمرم گذشت، از بیماری پدرم، مرگ دایی جوانم، سرقت نوت بوک حاوی اطلاعات پایان نامه ام، تصادف شدید اتوموبیلم، اوضاع نابسامان کشورم، دستگیری بسیاری از دگر اندیشان و دوستان، تهدیدهای فراوان دوستان آزادی خواهم، مشکلات روحی و بی انگیزگی در اتمام کار پایان نامه ام، حمله ی کودتاگونه ی گروهی ترکیبی از مدیران ارتشی-سپاهی-دانشگاهی به سیستم مدیریت شرکتی که در آن کار می کردم، نتایج بسیار ناامیدکننده انتخابات مجلس، بسیاری از مشکلات روحی که با آن دست و پنجه نرم کردم و پیروز هم نبودم و این روزهای آخر اعلام عدم تمدید قرارداد یا بهتر بگویم اخراج از شرکت.

دلم می خواهد از تمام جزئیات اخراجم بنویسم و شاید با جنجالی بی اثر تنها جزئی از عقده ی دلم را خالی کنم اما بدین نکته بسنده می کنم که حتی جناب مدیر عامل در واپسین روزهای حضورم نیز جسارت اعلام علت اخراجم را نداشت. صریحا می گویم که اگر حرف باارزشی در هرگونه محکوم نمودن بنده وجود می داشت به سادگی اعلام می شد. لذا خوشحالم که با تمام وجود کار کردم و از این باب روانم آسوده است و از نتیجه ی تلاش شش ماهه ی اخیرم در سال جدید خوشحال تر هم خواهم شد و اما از این دلگیرم که در مجموعه ای جان کندم که لیاقت کارم را نداشت. جرمم این بود که کار کردم و به خوب کار کردن هم تعصب داشتم و به واسطه ی تلاشم جای چند کارنکن نان به نرخ روز خور را تنگ کرده بودم که گویی بالاخره به آرزویشان رسیدند و مرا از مدیریت بر پروژه هایی که بسیار برای به ثمر رساندنشان زحمت کشیده بودم منع کردند، از جایی اخراج شدم که در آن، نماز "قربة الی رئیس" خواندن ارزش است و ناقض این ارزش لایق اخراج! اخراج شدم چون گوسفند صفتی و بوقلمون صفتی و گرگ صفتی و طوطی صفتی و روباه صفتی و خوک صفتی و لاک پشت صفتی و خلاصه باغ وحش صفتی را که از من خواسته می شد، آری نمی گفتم! و دریغ که اسب های باری سرکش را وقعی نمی نهند مگر آن که خواجه شده باشند!  خواجه نمی شویم استاد سردار سیاستمدار دکتر مدیرعامل جان!

آری! بدترین سال عمرم گذشت و می روم تا با استقلال کاری، دروازه ی پیشرفتی که باید زودتر می گشودم بگشایم، انگیزه هایم برای ادامه تحصیلات در خارج از ایرانی اینچنین که مرا نمی خواهد بیشتر شد، فهمیدم که وقتی جامعه ی ما اصلاح طلبی را نمی خواهد که در بدترین شرایط نیز لااقل امثال مرا اخراج نمی کرد، وقتی کار فنی من بر اساس افکار و عقاید مذهبی ام ارزش گذاری می شود دیگر چه جای من؟ گنجشکک اشی مشی لب بوم کسانی نشست که تمام فرآیند دستور قتل و کشتن و پختن و خوردن را بی محاکمه انجام می دهد. به جایی از ناامیدی رسیده ام که از سال ها پیش از آن می گریختم و نتیجه اش فردگرایی است! فعلا دارم می جنگم و امیدوارم بر آن فائق آیم.

ترانه ای که این روزها بیش از همیشه بر لبم می گذشت جاودانه شعر محمدعلی بهمنی عزیز است که می گوید:

در اين زمانه بى هاى و هوى لال پرست
خوشا به حال كلاغهاى قيل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
براى اين همه ناباور خيال پرست
به شب نشينى خرچنگ هاى مردابى
چگونه رقص كند ماهى زلال پرست
رسيده ها چه غريب و نچيده مى افتند
به پاى هرز علفهاى باغ كال پرست
رسيده ام به كمالى كه جز اناالحق نيست
كمال دار براى من كمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاريست
به تنگ چشمى نامردم زوال پرست

باور کنید تک تک این موجودات و صفات را در مدتی که کار کرده ام دیده ام. امروز آزادم و می خواهم گل باشم، تا به آفتاب سلامی دوباره دهم که گل ها همه آفتابگردانند.

 

پی نوشت1: در آغاز سال نوآوری و شکوفایی، ضمن تهنیت به ملت شریف ایران "به تعدادی جوان نوآور و شکوفاساز جهت تکمیل کار فردگرای خود نیازمندیم"

پی نوشت2: دلم می خواهد محبوب ترین وبلاگ های سال اخیرم را نیز معرفی کنم؛ "”IRANPRISON وبلاگ پروانه نازنین و "حقوق بشر و فردگرایی" وبلاگ دوست دانایم بهزاد مهرانی و باز یاد می کنم از کیوان، نفیسه، راما، آیدا، اشکان، الهام، بهار، ثمین، میرا، علی، ریحانه و دیرتر نازلی و محبوبه مهربان که دلگرمی های بزرگ من بودند.

پی نوشت3: دوست خوب قدیمی ام بابک دعوتم کرد به بازی اولین های سال که چندان دل و دماغش رو ندارم اما برای احترام بهش می نویسم. روز اول نوروز به مناسبت عزای دایی ام خونه ی مادربزرگ دل شکسته ام بودیم در آمل. همین عکس پایین که با برادرزاده ام ازشون گرفتم. و اما اولین ها:

اولین کاری که کردم گریه بود.

اولین کسی رو که بوسیدم مادربزرگم بود.

اولین صحنه ای که دیدم آوردن قرآن به اشتباه به جای برگ سبز توسط پسر دایی کوچولوم بود.

اولین آرزویی که کردم این بود که مردم از حقوقشان آگاه شوند.

اولین ترانه ای که زمزمه کردم "چون است حال بستان ای باد نوبهاری ..." محسن نامجو بود.

اولین کتابی که باز کردم "حسنی نگو بلا بگو" ی برادرزاده ام بود.

اولین کسی رو که توی تلویزیون دیدم مقام معظم رهبری بود.

اولین چیزی که شوخی شوخی بهش فکر کردم ارتباط بین "اتحاد ملی و انسجام اسلامی" و "نوآوری و شکوفایی" بود.

اولین چیزی که جدی جدی بهش خندیدم بله درست حدس زدید ...

اولین اس ام اس تبریکی که دریافت کردم از مخابرات بود.

اولین کسی که بهم زنگ زد کیوان عزیزم بود.

کسی رو هم دعوت نمی کنم اما خوشحال می شم اگر کسی با نوشته ای طنز لبخند رو بر لب کس دیگه بیاره.

پی نوشت4: دوستت دارم ها را به هم بگوییم.

 

                         

 

نوشته شده توسط آرمين | موضوع: خاطره | لینک ثابت |

من رای می دهم ... پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 16:23 «

 

"من رای ندهم، تو رای ندهی، یک عده دیگر رای می دهند و حق ما را از بین می برند" این ها سخنانی بود که جوانی شیرازی در گزارش استانی اخبار ساعت 14 امروز گفت. جمله ای که سال ها بود در صدا و سیما نشنیده بودم. تجربه مجلس هفتم را به ذهن بیاورید. ما رای ندادیم و قصه، دیگر شد.

اگرچه تاج زاده و خاتمی و نبوی و آرمین و شیرزاد و خرم و حاجی و کلانتری و ... و ناراضیانی چون اشراقی نیستند اما آیا باید اجازه داد که روح الله حسینیان و فاطمه آلیا و نجابت و زاکانی و مصباحی مقدم با خیال راحت بر کرسی های تصمیم گیری برای من و تو بنشینند؟

همواره به منحنی برازشی پیشرفت اعتقاد داشته ام. منحنی ای که می تواند با انتخاب بهترین های همین جمع موجود هم به پیشرفت دموکراسی و آگاهی عمومی در کشورمان کمک کند. باور کنیم که همه ی نمایندگان با هم یکی نیستند، چنان که مجالس ششم و هفتم با هم یکی نبودند. چنان که بورقانی و باهنر با هم یکی نبودند. بی شک نمی توان انتظارٍ به دست آوردن مجلسی مانند ششم را داشت، اما اگر بگذاریم مجلسی مانند هفتم تکرار گردد ماییم که یک گام به عقب نهاده ایم. در نمودار توزیع نمایندگان، ممکن است که تعدادی با افکار بسیار دون وجود داشته باشند، عجیب هم نیست، مگر نه که نماینده ی عامه ی پست و بلندند، اما منحنی برازشی آن به خوبی می تواند این افراد را شناسائی و از گردونه ی تصمیم گیری حذف نماید، و نام "OUTLIER" را بر آنان نهد. اصطلاحی که من به آن می گویم "دروغگوی حذف شونده"، و منطقی نمی دانم دروغگوهای حذف شونده، اصلاح طلبان، از هرنوعی، باشند. حذفی که هرچه از جناح اقتدارگرا صورت گیرد به افزایش ضریب همبستگی و نزدیک تر شدن وکلای مردم به بخش داناتر مردم خواهد انجامید. من صلاح نمی دانم که بگذاریم با تکرار مجلس هفتم، بی توجهی به حقوق دانشجویان تایید شود، من صلاح نمی دانم مجلسی داشته باشیم که مجلس بی هیچ دل نگرانی هرچه خواست از نظر بگذراند یا تصویب کند! یادمان نرود که مجلس تقریبا یکدست اصولگرای فعلی در مقابل دولتی که این همه نارضایتی را در بین اقشار مردم ایجاد نمود و این همه با فعالیت های کودتایی، مخالفانش را در تمام حوزه های فعالیت های کاری و اجتماعی زیر پا له کرد، هیچ عکس العملی از خود نشان نداد. باور کنید اگر دولت عاقل تری مثلا به فرماندهی سردار قالیباف تشکیل شده بود امروز شاید هیچ صدایی از مجلس در نمی آمد. مجلس آرام و شاید بی رگ اخیر را تنها اتهامات عجیب و غریب احمدی نژاد چند بار به واکنش هایی شل و وارفته واداشت و نمونه ی اخیرش ادعای تورمی شدن بودجه به واسطه ی تغییرات مجلس بود که مخصوصا با تعطیل بودن مجلس و سکوت تریبون اش به تاییدی از سخنان رئیس جمهور و تخریب همین مجلس ضعیف النفس تبدیل شد و مردم را واداشت که بگویند حداد عادل حق اش بود، تا او باشد از این دولت دفاع نکند. مجلسی که نتواند به این سخنان خودخواهانه و فریبکارانه پاسخی شایسته دهد به درد لای جرز هم نخواهد خورد.

من در انتخابات شرکت خواهم کرد و بی توجه به چند شخصیت قوی غیراصلاح طلب و حذف ناخوشایند بسیاری از اصلاح طلبان، با دو سه تغییر به لیست ائتلاف اصلاح طلبان رای خواهم داد، که اگر اکثریت هم نباشند خاری خواهند بود در چشم اقتدارگرایان.

 

بهارستان تهران را ببینید.

 

      

 

پی نوشت: دوستان عزیز! لطفا فحشم ندهید!          

 

اين عكس را هم ببينيد. بسيار جالب است! اشكان عزيز! ببين! با دقت هم ببين:

 

                                          

 

نوشته شده توسط آرمين | موضوع: بحث سياسي روز | لینک ثابت |

زنده باد اردلان پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 3:26 «

 

 

پروین اردلان را با این عکس شناختم، "زنی شجاع با مشتی گره کرده"، بعدا از او خواندم و شناختم که چه بسیار داناست و فعال. هر بار نگاه کردن به این عکس بغضی به بغض های گلویم می افزاید و لرزشی از احساسات بر تنم که انگار هنوز چند نفری هستند که مشتشان را گره می کنند و بسیار انسانی بی توجه به قل خوردن آستینشان تا زیر آرنج فریاد حق طلبی سر می دهند. بارها دلم خواست که این عکس را در مطلبی از وبلاگم استفاده کنم و این مشت گره کرده را تبلیغ نمایم، نمی دانم، فرصتش نشد، ترسیدم یا قلمم چیزی درخور آن ننوشت، به هر حال امروز باید از صاحب این مشت یاد کنم. آری! پروین اردلان،زنی که هر بار نامش را از عزیزی به احترام شنیدم، زن رشید ایرانی! خبر را به نقلی از محبوبه ی مهربان خواندم و با آیدای گرامی پیگیری نمودم:

جايزه معتبر بنیاد اولاف پالمه در سال ۲۰۰۷، به ژورنالیست و فعال جنبش زنان ایران، پروین اردلان اهداء شد. دلیل تعلق جایزه به اردلان، تلاشِ موفق او در تبدیل خواست برابرْحقوقیِ زنان و مردان به یکی از وجوه اصلی مبارزه برای دموکراسی در ایران ذکر شده است.امری که به سهم خود باعث شده است ابعاد اجتماعی و جغرافیاییِ جنبش زنان برای کسب آزادی‌های مدنی و حقوقی، گسترش چشمگیری بیابد. جایزه‌ی سال گذشته‌ی بنیاد به صورت مشترک به کوفی عنان، دبیرکل وقت سازمان ملل متحد و مسعاد محمدعلی، وکیل مبارز سودانی که برای دفاع از حقوق بشر و استقرار صلح و امنیت تلاش‌های مستمری داشته‌اند اهداء شد.

برای من در همین حد بس است اما آنچه می خواهم ضمن تبریک به این بزگوار به عنوان موضوع مطرح نمایم اهمیت این انتخاب هاست. در روزی که اینترنت این همه رونق نداشت و جامعه ی زنان هم فعالیت امروز را، انتخاب شیرین عبادی، وکیل معتبر ایرانی برای جایزه صلح نوبل اثرات غیر قابل انکاری، از مطرح شدن مضاعف نام ایران و وضع حقوق بشر و حقوق زنان ایران در جوامع بین المللی گرفته تا افزایش فضای فکری حقوق بشری و انگیزه سازی برای جنبش های حقوق بشر و زنان در کشورمان داشت، و اکنون پروین اردلان هم مانند گنجی و آقاجری و باقی و خیلی های دیگر جایزه ای گرفت که در تمام حوزه های مذکور می تواند دارای اهمیت باشد. البته جای تاسف است که بسیاری از فعالیت های زنان در جامعه ایران در عمل و به رغم تمام تلاش های فعالانش به جدایی از سیاست، در نگاه حاکمان ایران از نوع فعالیت سیاسی تلقی شده و مورد بی مهری هایی مانند اتهامات اقدام علیه امنیت ملی و تشویش اذهان عمومی و اخلال در نظم و ... واقع شده است اما به هر حال این را هم نمی توان نادید گرفت که فریادی که امروز این جامعه ی زنان می زند، زنگ های بسیاری را چه در گوش حاکمان و چه در ذهن بخشی از جامعه که پیغام آزادی و برابری خواهی و به عقیده ی شخصی دعوت پیامبرگونه ی ایشان را درک کرده اند به صدا در آورده است.

 

 

باری با رسالتی که برای این وبلاگ انتخاب کرده ام، یعنی خروج ذهن جامعه از انفعال، شاید یکی از بهترین راه ها آشنا شدن جامعه با تحولاتی است که در بخش های فعال این کشور صورت می گیرد. برای ذهن غبار گرفته ی جامعه ی ما که اطلاعات و قضایش یک کلام بالاتر از اخبار رسانه های شان را تشویش اذهان عمومی می داند از اردلان و صدر نوشتن، از گنجی و باقی سخن گفتن، رد صلاحیت های گسترده را فضاحت بار خواندن و ضجه زدن برای هر انسانی که برای عقیده اش اسیر بند است، را می توان گامی به جلو برای پیشبرد اهداف دموکراسی و حقوق بشر دانست و به نتایج هرچند کوچک آن امیدوار بود. دلم نمی خواهد خطابه وار بنویسم اما گاه چاره نیست. پس:

زنده باد این گونه تشویش اذهان عمومی، وقتی که ندانستن را حق مردم می دانند و حق را تنها آنچه خود می پندارند.

پی نوشت: نگوییم آن ها